اینک آخرالزّمان!

اینک آخرالزّمان!
ادع إلى سبيل ربّك بالحكمة و الموعظة الحسنة و جادلهم بالّتي هي أحسن إنّ ربّك... و هو أعلم بالمهتدين
قالب وبلاگ
به نام خدا...

معرفی دو کتاب:

۱.شب های پیشاور:مشتمل بر ده شب مناظره مبلغ بزرگ شیعی، سلطان الواعظین شیرازی(رحمه الله) با دو عالم اهل سنت در شهر پیشاور پاکستان. این مناظرات توسط روزنامه نگاران ثبت و ضبط می شد و در پایان آن، جمعی از کسبه آن مکان راه تشیع در پیش گرفتند.

سلطان الواعظین همراه دیگر مستبصران و شیعیان و اهل سنت

حجم فایل: ۱۹.۳۰۱ MB

قالب فایل: PDF

لینک دانلود: +

۲. دانستنی های برائت: کتابی منتشره از مرکز تحقیقات رایانه ای قائمیه اصفهان که مشتمل بر سیره خلفا و دشمنان امام علی علیه اسلام(لعنهم الله علی حده) می باشد. حقایقی پیرامون این افراد: ابوبکر، عمر، عثمان، عایشه، حفصه، معاویه، طلحه، زبیر

حجم فایل: ۲.۷۶۲ MB

قالب فایل: PDF

لینک دانلود: +

 


موضوعات مرتبط: قرآن، حديث، تاريخي، كلامي، كتابخانه، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: برائت, اتحاد, شب های پیشاور, سلطان الواعظین شیرازی, دانستنی های برائت
[ سه شنبه 7 آبان1392 ] [ 8:0 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]
بسم رب علی...

عید بر عاشقان مبارک باد!

عید بر عاشقان مبارک باد!

تواتر حدیث غدیر خم


روایت "من کنت مولاه فهذا علیّ مولاه" روایتی متواتری است و توسط حداقل توسط ۵ نفر از صحابة نقل شده است:
روى بريدة، و أبو هريرة، و جابر، و البراء بن عازب، و زيد بن أرقم، كل واحد منهم عن النبي صلى الله عليه و سلم أنه قال- يوم غدير خمّ: من كنت مولاه فعليّ مولاه، اللَّهمّ وال من والاه، و عاد من عاداه. و بعضهم لا يزيد على «من كنت مولاه فعليّ مولاه»۱

بریده، ابوهریره، جابر، و براء بن عازب و زید بن ارقم، هرکدام از پیامبر(ص) روایت کردند که ایشان در روز غدیر خم فرمود: "هر که من مولای او هستم، علی(ع) مولای اوست، خدایا دوستدارش را دوست بدار و دشمنش را دشمن دار." و بعضی دیگر فقط قسمت اول روایت را روایت کرده اند.


 و همه ما می دانیم که افراد بالا از صحابی پیامبر(ص) بوده اند!
 
حال روایت را کمی کامل تر همراه با بررسی سندی می بینیم:


 حدثنـــــا عبد الله حدثني أبي حدثنا حسين بن محمد وأبو نعيم المعنى قالا حدثنا فطر عن أبي الطفيل قال:-جمع علي رضي الله تعالى عنه الناس في الرحبة ثم قال لهم أنشد الله كل امرئ مسلم سمع رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول يوم غدير خم ما سمع لما قام فقام ثلاثون من الناس وقال أبو نعيم فقام ناس كثير فشهدوا حين أخذ بيده فقال للناس أتعلمون أني أولى بالمؤمنين من أنفسهم قالوا نعم يا رسول الله قال من كنت مولاه فهذا مولاه اللهم وال من والاه عاد من عاداه قال فخرجت وكأن في نفسي شيئا فلقيت زيد بن أرقم فقلت له إني سمعت عليا رضي الله تعالى عنه يقول كذا وكذا قال فما تنكر قد سمعت رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول ذلك له.۲


 حضرت علی(ع) مردم را در رحبه گرد آورد و فرمود: خدا را سوگند می دهم که از شما مسلمانان چه کسی شنید پیامبر(ص) در غدیر خم بگوید "من کنت مولاه فهذا علی مولاه"؟ سی نفر از مردم برخاستند و شهادت دادند. و ابونعیم می گوید مردم بسیاری برخاستند پس شهادت دادند که پیامبر(ص) هنگامی که دست علی(ع) را بالا برد فرمود:"آیا می دانید من بر مؤمنان نسبت به خودشان اولی تر و سزاوار ترم؟(یعنی من بر شما ولایت مطلقه دارم)" مردم گفتند:"بلی یا رسول الله" پیامبر(ص) فرمود:"هر که من مولای اویم حال علی(علیه السلام) مولای اوست! خدایا دوستش را دوست بدار و دشمنش را ذلیل کن!" در آن لحظه بیرون آمدم و زید بن أرقم را دیدم پس گفتم:"شنیدم علی علیه السلام چنین می گفت" زید گفت:"چه را انکار می کنی؟ من هم شنیدم پیامبر(ص) به علی(ع) همین را گفت"
 
روایت صحیح السند است.۳


روایتی مشابه از این طرق روایت شده است:


 ۱." روى الأصبغ بن نباتة قال: نشد عليّ الناس ..."۴
الأصبغ بن نباته را علمای اهل سنت تضعیف نموده اند.۵


 ۲."أنبأنا أبو الفضل ابن أبى عبد الله الفقيه بإسناده إلى أبى يعلى أحمد بن على: أنبأنا القواريري حدثنا يونس بن أرقم، حدثنا يزيد بن أبى زياد، عن عبد الرحمن بن أبى ليلى قال: شهدت عليا في الرحبة..."۶
یزید ابن ابی زیاد در نظر اهل سنت ضعیف است۷

ولی ابن اثیر بعد این روایت می نویسد:" و قد روى مثل هذا عن البراء بن عازب، و زاد: فقال عمر بن الخطاب: يا ابن أبى طالب، أصبحت اليوم ولىّ كل مؤمن و مانند این روایت از براء بن عازب صحابی روایت شده و اضافه هم کرده است: پس عمر بن خطاب گفت: ای پسر ابیطالب، امروز ولیّ همه مؤمنان شدی!"


 ۳. " أخبرنا أبو موسى كتابة، أخبرنا حمزة بن العباس العلويّ أبو محمد، أخبرنا أبو بكر أحمد بن الفضل الباطرقاني، أخبرنا أبو مسلم عبد الرحمن بن محمد بن إبراهيم بن شهدل المديني، أخبرنا أبو العباس أحمد بن محمد بن سعيد بن عقدة، حدثنا عبد الله بن إبراهيم بن قتيبة، أخبرنا الحسن بن زياد ابن عمر، أخبرنا عمر بن سعيد البصري، عن عمر بن عبد الله بن يعلى بن مرة، عن أبيه، عن جدّه يعلى بن مرّة قال: سمعت رسول الله..."۸
عمر بن عبدالله بن یعلی در نزد اهل سنت ضعیف است۹


 ۴. " روى عبد الله بن سنان، عن أبى الطفيل عامر بن واثلة، عن حذيفة بن أسيد الغفاريّ و عامر بن ليلى بن ضمرة، قالا: لما صدر رسول الله صلى الله عليه و سلم من حجّة الوداع..."۱۰
حذیفة بن أسید از صحابه و بیعت کننده زیر شجره رضوان است۱۱
عامر بن واثلة ثقه است۱۲
عبدالله بن سنان یاد شده هم احتمالاً یا عبدالله بن سنان عوفی است یا عبدالله بن سنان المزنی که هر دو ثقه و مورد اعتماد بوده اند.۱۳


 ۵. "أخبرنا أبو موسى إذنا، أخبرنا الشريف أبو محمد حمزة بن العباس العلويّ، أخبرنا أحمد ابن الفضل الباطرقاني، أخبرنا أبو مسلم بن شهدل، أخبرنا أبو العباس أحمد بن محمد ابن سعيد، حدثنا [محمد بن] مفضل بن إبراهيم الأشعري، أخبرنا رجاء بن عبد الله، أخبرنا محمد بن كثير، عن فطر بن الجارود، عن أبى الطفيل قال: كنا عند على رضى الله عنه..."۱۴
سند این روایت ضعیف است.۱۵

در تفسیر الکشاف زمخشری، درباره سوره مائده می نویسد: "...نزلت بعد الفتح..."۱۶ از طرفی اهل سنت دو دسته روایت درباب آیه 67 این سوره می آورند:
 ۱. پیامبر(ص) فرمود:"ان الله بعثني برسالة فضقت بها ذرعا و عرفت ان الناس مكذبي فوعدني لأبلغن أو ليعذبني فانزل يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّك خداوند من را به رسالت مبعوث کرد پس ترسیدم و دانستم مردم من را دروغگو می پندارند پس خداوند به من وعده داد که یا ابلاغ کنم یا اینکه عذاب شود پس آیه نازل شد"
 ۲. دسته دوم که دلالت دارد بر اینکه در روز غدیر خم نازل شده است.۱۷
 
 حال که ما قرائن را بررسی می کنیم، می بینیم روایت اول نادرست است. به این دلیل که همانطور که گفتیم، این سوره بعد از فتح مکه نازل شده است و قطعاً به این روایت که سیاق آن حاکی از اوایل بعثت است ربطی ندارد. و ناچار دسته دوم صحیح است. چنان که در روایت معتبری از ابن مسعود آمده " كنا نقرأ على عهد رسول الله صلى الله عليه و سلم يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلّ...
ِغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ ان عليا مولى المؤمنين وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاس ما زمان رسول الله ص این آیه را می خواندیم که درباره مولا بودن علی ع بود"
 

حال ما از مطالب فوق به چند نکته می رسیم:
 ۱. حدیث غدیر خم متواتر است. هرچند بعضی از اسنادی که ما آوردیم ضعیف بودند، ولیکن: الف) دیگر روایات صحیح السند آن ها را تقویت می کنند. ب) فرض را هم بگیریم تمام سند هایی که آوردیم ضعیف هستند! این مشکلی ایجاد نمی کند چونکه در کتب اهل سنت هست که یک روایت اگر از طرق مختلف نقل شود آن روایت صحیح و قوی است هرچند راویان آن فاسق باشند۱۸
 

پس با این قاعده آن چند سندی که آوردیم صحیح می باشند و این برای تواتر این حدیث کافیست!


 ۲. کلمه مولا به دو جهت بر امامت و ولایت و سرپرستی دلالت دارد:الف) استشهاد پیامبر(ص) به آیه " النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ(احزاب، 6)" ب) نزول آیه 67 سوره مائده درباب مولا بودن امیرالمؤمنین ع که نرساندن آن برابر با عدم ابلاغ رسالت است. اهل سنت این کلمه را تعبیر به "دوست" می کنند درحالی که پیامبر(ص) دوستی با امام علی(ع) را بار ها ابلاغ کرده بودند و بسیاری این را می دانستند حداقل آن جریان برادری خود با امام علی ع است.۱۹ و سیاق آیه معلوم است که پیامبر(ص) پیغام مهم را ابلاغ نکرده اند.
 ۳. می بینیم که جناب عمر به امام علی ع تبریک می گوید ولی متأسّفانه بعداً... فوقع ما وقع
 ۴. امام علی(ع) در دوران خود به این روایت استشهاد نموده اند.

خاندان پيامبر دستاويز منند و ايشان وسيله ي رسيدن من به پيامبرند اميدوارم به وسیله اهل بیت ، فرداي قيامت، نامه ي اعمالم را به دست راستم بدهند


 عاقبت کسانی که منکر غدیر خم شدند


 هبة الله بن ابی الحدید معتزلی در شرح نهج البلاغه می نویسد: برخی از شیخ های بغدادی ما ذکر کرده اند که عده ای از صحابه و تابعین و محدثان راهشان از امام علی(ع) جدا بود و به ایشان نظر بد داشتند و بعضی از آنها مناقب ایشان را پنهان می کردند و به خاطر عشقشان به دنیا و ترجیح آن، دشمنیشان را اعلان می کردند که یکی از ایشان انس بن مالک بود:
روزی امام علی(ع) در رحبه فرمود: چه کسانی شنیده اند که پیامبر(ص) فرمود من کنت مولاه فهذا علی مولاه؟ دوازده نفر برخاستند و شهادت دادند ولی انس بن مالک برنخاست. امام به او گفت: چه چیز مانع شد که برخیزی و شهادت دهی درحالیکه در آن واقعه حاضر بودی؟ أنس گفت: ای امیرالمؤمنین پیر شدم و فراموش کردم. امام فرمود: خدایا اگر دروغ می گوید او را به پیسی دچار کن که عمامه اش هم نتواند آن را بپوشاند! و طلحه بن عمیر می گوید: به خدا سوگند من به وضوح دیدم که بعد از آن بین دو چشمش سفید شد!
عثمان بن مطرف روایت کرده است که فردی در آخر عمرش از أنس درباره امام علی(ع) پرسید، أنس گفت: من عهد کردم که پس از روز رحبه، اگر کسی درباره علی(ع) از من پرسید چیزی کتمان نکنم. به خدا سوگند از پیامبر شما شنیدم که می گفت علی(ع) در روز قیامت رأس پرهیزگاران است.۲۰


من کنت مولاه فهذا علی مولاه 

آیا پیامبر ص جناب ابوبکر و عمر را به خلافت برگزیده بود؟

روایاتی در کتاب اسدالغابة آمده است که آن را می خوانیم و اسنادش را بررسی می کنیم۲۱:

أخبرنا أبو البركات الحسن بن محمد بن هبة الله الدمشقيّ، أخبرنا أبو العشائر محمد بن الخليل بن فارس القيسي، أخبرنا أبو القاسم على بن محمد بن على بن أبى العلاء المصّيصيّ، أخبرنا أبو محمد بن عبد الرحمن بن عثمان بن القاسم بن معروف بن أبى حبيب، أخبرنا أبو إسحاق إبراهيم بن محمد بن أحمد بن أبى ثابت، حدثنا أحمد بن بكرويه البالسي، حدثنا داود بن الحسن المدني، حدثنا المبارك بن فضالة، عن الحسن، عن أنس بن مالك: أن النبي صلى الله عليه و سلم قال: «رأيتني على حوض، فوردت عليّ غنم سود و بيض، فأوّلت السود: العجم، و العفر: العرب، فجاء أبو بكر فأخذ الدلو منى، فنزع ذنوبا أو ذنوبين، و في نزعه ضعف، و الله يغفر له، فجاء عمر فملأ الحوض و أروى الوارد».


 پیامبر(ص) فرمود:"خود را بر حوض دیدم پس گوسفندی سیاه و گوسفندی سفید بر من وارد شدند. پس سیاه به عجم تعبیر شد و سفید به عرب. پس ابوبکر آمد و دلو را از من گرفت و با حالت ضعف اندازه یک سطل یا دو سطل از حوض آب برداشت و خداوند او را می بخشد. پس عمر آمد و حوض را پر از آب کرد و گوسفند را سیراب کرد."


 أحمد بن بکرویه بالسی (که به او احمد بن بکر هم گفته می شود) ضعیف است۲۲ 


 قال: و أخبرنا عبد الرحمن بن عثمان، حدثنا أبو الحسن خيثمة بن سليمان بن حيدرة، حدثنا الحسن بن حميد بن الربيع الخزّاز، حدثنا إبراهيم عن إسماعيل بن يحيى بن سلمة بن كهيل، عن أبيه، عن جده سلمة، عن أبى الزّعراء، عن عبد الله بن مسعود قال: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «اقتدوا باللّذين من بعدي: أبى بكر و عمر».


 پیامبر(ص) فرمودند:"به دو نفری که بعد از من هستند اقتدا کنید: ابوبکر و عمر"


 یحیی بن سلمة ضعیف است۲۳


 قال: و حدثنا خيثمة، حدثنا أحمد بن ملاعب البغدادي، أخبرنا خلف بن الوليد، أخبرنا المبارك بن فضالة، حدثني محمد بن الزبير قال: أرسلنى عمر بن العزيز إلى الحسن البصري أسأله عن أشياء، فصعدت إليه فإذا هو متكئ على وسادة من أدم، فقلت: أرسلنى إليك عمر أسألك عن أشياء، فأجابنى فيما سألته عنه، و قلت: اشفني فيما اختلف الناس فيه: هل كان رسول الله صلى الله عليه و سلم استخلف أبا بكر؟ فاستوى الحسن قاعدا فقال: أوفى شك هو لا أبا لك؟ إي و الله الّذي لا إله إلا هو، لقد استخلفه، و لهو كان أعلم باللَّه، و أتقى له، و أشد مخافة من أن يموت عليها لو لم يأمره.


 محمد ابن زبیر می گوید:" عمر بن عبدالعزیز من را سوی حسن بصری فرستاد تا از او درباره چیزهایی بپرسم. نزد او رفتم در حالی که بر کوسنی تکیه داده بود. پس گفتم: عمر عبدالعزیز من را فرستاده تا از تو درباره چیزهایی بپرسم. پس پاسخ من را داد. گفتم: من را از چیزی که مردم در آن اختلاف دارند رها کن، آیا پیامبر(ص) ابوبکر را جانشین خویش کرده بود؟ حسن بلند شد و گفت: بی پدر چه شکی داری؟ به خداوند یکتا پیامبر(ص) او را جانشین خویش کرده بود! و او قطعاً به خدا عالمتر بود و پرهیزگارترین بود و بسیار می ترسید از اینکه بمیرد و نافرمان امر خدا باشد"


 محمد بن الزبیر ضعیف است۲۴

أخبرنا منصور بن أبى الحسن الطبري بإسناده إلى أبى يعلى، [حدثنا زكريا بن يحيى[، حدثنا يوسف بن خالد، حدثنا موسى بن دينار المكيّ، حدثنا موسى بن طلحة، عن عائشة بنت سعد، عن عائشة قالت: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «ليصلّ أبو بكر بالناس. قالوا: لو أمرت غيره؟ قال: لا ينبغي لأمتى أن يؤمّهم إمام و فيهم أبو بكر».

 
پیامبر(ص): "ابوبکر باید برای مردم نماز بخواند." گفتند:"اگر به فرد دیگری بگوییم اشکالی دارد؟" پیامبر(ص) فرمود:"امت من وقتی که ابوبکر بین ایشان است نباید پیشوای دیگری داشته باشد"


 موسی بن دینار ضعیف است۲۵


 أخبرنا إسماعيل بن على، و إبراهيم بن محمد و غيرهما، بإسنادهم إلى أبى عيسى السلمي:
حدثنا النصر بن عبد الرحمن الكوفي، حدثنا أحمد بن بشير، عن عيسى بن ميمون الأنصاري، عن القاسم بن محمد، عن عائشة قالت: قال رسول الله صلى الله عليه و سلم: «لا ينبغي لقوم فيهم أبو بكر أن يؤمّهم غيره».

 
پیامبر(ص):"امتی که ابوبکر در آن است، نباید امامی غیر از او داشته باشد".


 عیسی بن میمون ضعیف است۲۶


 أخبرنا أحمد بن عثمان بن أبى على المقري، أخبرنا أبو رشيد عبد الكريم بن أحمد بن منصور ابن محمد بن سعيد، أخبرنا أبو مسعود سليمان بن إبراهيم بن محمد، حدثنا أبو بكر أحمد بن موسى ابن مردويه، حدثنا محمد بن سليمان المالكي، حدثنا يوسف بن محمد بن يوسف الواسطي، حدثنا محمد بن أبان الواسطي، حدثنا شريك بن عبد الله النّخعى، عن أبى بكر الهذلي، عن الحسن البصري، عن على بن أبى طالب قال: «قدّم رسول الله صلى الله عليه و سلم أبا بكر فصلى بالناس، و إني لشاهد غير غائب، و إني لصحيح غير مريض، و لو شاء أن يقدمني لقدمنى، فرضينا لدنيانا من رضيه الله و رسوله لديننا»


 امام علی(ع):"پیامبر(ص) ابوبکر را جلو راند تا بر مردم نماز بخواند و من شاهد این ماجرا بودم و این را در حال مریضی این را نمی گویم بلکه در حال سلامتی می گویم. و اگر پیامبر(ص) می خواست من را پیش براند پیش می راند. پس ما به دنیایمان با رضایت خدا و پیامبرش به دینمان راضی شدیم"


 أبوبکر الهذلی ضعیف است۲۷


 این هم بود برخی احادیث که بر جانشینی جناب ابوبکر دلالت داشت!!!!!!

وحال اعترافی جالب از عمر بن خطاب:

ثم إن المهاجرين دخلوا على عمر رضي الله عنه و هو في البيت من جراحة تلك، فقالوا: يا أمير المؤمنين، استخلف علينا، قال: و الله لا أحملكم حيا و ميتا، ثم قال: إن استخلفت فقد استخلف من هو خير مني، يعني أبا بكر، و إن أدع فقد ودع من هو خير مني يعني النبي عليه الصلاة و السلام

بعد از ضربه خوردن عمر توسط فیروز ابولؤلؤ، مهاجرین بر عمر داخل شدند درخالی که جراحت آن ضربه بر بدنش بود. گفتند:" ای امیرالمؤمنین! برای ما جانشین قرار ده! عمر گفت: خدارا سوگند بر شما چه زنده چه مرده چیزی تحمیل نمی کنم. اگر جانشین تعیین کنم کار کسی را که بهتر از من بود کردم‏ یعنی ابوبکر و اگر جانشین تعیین نکنم، باز هم کار کسی را که بهتر از من بود، کردم یعنی پیامبر(ص).۲۸

پس می بینیم که خود جناب عمر هم قبول دارد پیامبر(ص) ، ابوبکر را جانشین قرار نداده اند!!!!


 دو پرسش: خلیفه حق کیست؟ خلیفه ناحق(غاصب) کیست؟


 امام علی(ع) پاسخ را گفته اند:


 ثم إن عليا كرّم الله وجهه أتي به إلى أبي بكر و هو يقول: أنا عبد الله و أخو رسوله، فقيل له بايع أبا بكر، فقال: أنا أحقّ بهذا الأمر منكم، لا أبايعكم و أنتم أولى بالبيعة لي، أخذتم هذا الأمر من الأنصار، و احتججتم عليهم بالقرابة من النبيّ صلّى الله عليه و سلّم، و تأخذونه منا أهل البيت غصبا؟ أ لستم زعمتم للأنصار أنكم أولى بهذا الأمر منهم لما كان محمد منكم، فأعطوكم المقادة، و سلموا إليكم الإمارة، و أنا أحتجّ عليكم بمثل ما احتججتم به على الأنصار نحن أولى برسول الله حيا و ميتا فأنصفونا إن كنتم تؤمنون و إلا فبوءوا بالظلم و أنتم تعلمون....


 سپس نزد علی(ع) برای بیعت گرفتن برای ابوبکر آمدند و ایشان می فرمود:"من بنده خدا و برادر رسولش هستم" پس به او گفته شد:"با ابوبکر بیعت کن!" علی(ع) فرمود:"من از شما برای امر خلافت محق ترم! من با شما بیعت نمی کنم و این شمایید که باید بیعت کنید! این امر را از انصار می گیرید و دلیل بر نزدیکی با پیامبر(ص) می آورید و خلافت را از ما اهل بیت غصب می کنید؟ شما فکر می کنید برای اینکه محمد(ص) از شما مهاجرین بود از انصار برای این امر محق ترید تا آن ها به شما رهبری امت و حکومت را بدهند. من هم مانند شما دلیل می آورم که ما از تمام شما بر پیامبر(ص) چه زنده چه مرده شایسته تریم! پس اگر ایمان دارید انصاف داشته باشید وگرنه با ظلم بیعت کنید درحالی که می دانید....۲۹


اگر سقیفه نبود، آمریکایی آقای عالم نمی شد! 
...و سیعلم الذین ظلموا أیّ منقلبٍ ینقلبون۳۰


۱. الاستيعاب،ج۳،ص:۱۰۹۹

۲. مسند امام احمد حنبل، ج4، ص370، دار إحیاء التراث العربی

۳. سند روایت در اینجا

۴. أسدالغابة،ج۵،ص:۱۳۱

۵. تاريخ الإسلام،ج۷،ص:۲۹

۶. أسدالغابة،ج۳،ص:۶۰۶

۷. تاريخ الإسلام،ج۸،ص:۵۶۵

۸. أسدالغابة،ج۲،ص:۱۳۸

۹. تاريخ الإسلام،ج۸،ص:۵۰۵

۱۰. أسدالغابة،ج۳،ص:۳۵

۱۱. الاستيعاب،ج۴،ص:۱۶۶۸+ أسدالغابة،ج۱،ص:۴۶۶

۱۲. الاستيعاب،ج۲،ص:۷۹۹

۱۳. الطبقات الكبرى،ج۷،ص:۲۲۱+ الإصابة،ج۴،ص:۱۰۵

۱۴. أسدالغابة،ج۵،ص:۲۵۲

۱۵. سند روایت در اینجا

۱۶. الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج۱، ص: ۶۰۰

۱۷. الدر المنثور في تفسير المأثور، ج۲، ص: ۲۹۸

۱۸. عمدة القاري شرح صحيح البخاري، ج ۳، ص ۳۰۷+ كتب ورسائل وفتاوى شيخ الإسلام ابن تيمية، ج ۱۸، ص ۲۶+ إرواء الغليل في تخريج أحاديث منار السبيل، ج ۱، ص ۱۶۰ (+)

۱۹. السيرةالنبوية،ج۱،ص:۵۰۵

۲۰. شرح نهج البلاغة لإبن أبی الحدید، ج۴، ص۷۴

۲۱. أسدالغابة، ج۳، صص ۲۵۵-۲۵۶

۲۲. لسان المیزان، ج۱، ص۱۴۱+ تنزیه الشریعة المرفوعة، ذیل نام أحمد بن بکر

۲۳. تاريخ الإسلام،ج۱۰،ص:۵۱۰

۲۴. تاريخ الإسلام،ج۹،ص:۲۶۶

۲۵. تاريخ الإسلام،ج۹،ص:۲۹۸

۲۶. تاريخ الإسلام،ج۱۰،ص:۳۸۶

۲۷. تاریخ الاسلام، ج۹، ص۶۷۷

۲۸. الإمامةوالسیاسة، ج۱، ص۴۱

۲۹. الإمامةوالسياسة،ج۱،ص:۲۸-۲۹

۳۰. شعراء، ۲۲۷


موضوعات مرتبط: قرآن، حديث، تاريخي، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: اسلام, اتحاد, شیعه, غدیر خم من کنت مولاه فهذا علی مولاه, سقیفه جانشینی ابوبکر
[ جمعه 3 آبان1392 ] [ 11:55 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]
به قول آیت الله مکارم شیرازی، اعمال و رفتار وهابی ها حاکی از آن است که اطّلاعاتشان از اسلام بسیار کم است و اصلاً باید برای ایشان کلاس آشنایی با اسلام برگزار کنیم. ما این سخن ایشان را به اسلامستیزان نیز تعمیم می دهیم. مثل همین کسی که با تحلیل های غلط، قصد دارد مفاهیم مطروح در تشیّع را کپی از زرتشت معرّفی کند.

ایشان را که در اینجا و اینجا هم یادی از او کردیم، زمانی در رکاب اسلام مبارزه می کرد و پاسخ اسلامستیزان را می داد. تا جایی که طبق گزارش های رسیده، ایشان دکتر عبدالکریم سروش را تکفیر می کرد و ایشان را واجب القتل می دانست! ولی متأسّفانه شیطان در وجودش رسوخ کرده و واترقّیده و کودک درونش با بهرام مشیری و مشایی همنشین گشته و پا جای پای طلحه و زبیر گذاشته است و شمشیرش را علیه اسلام گرفته است. البته ایشان قبل از این علیه شیعه و مذهبیون شیعه شمشیر گرفت. خلاصه اینکه ایشان با سر سقوط کرده اند! و طوری شده اند که سروش باید جلوی ایشان لنگ بیندازد! با این وجود ایشان خود را مسلمان می نامند!!!!! نمی دانم پس نفاق چیست و منافق کیست؟!

البته شاید برای کسانی که این مطلب را خوانده اند، سؤال شود که ایشان که ننوشته "شیعه این مطلب را از کتب زرتشتی کپی برداشته" شاید خواسته صرفاً به شباهتی میان این دو مذهب اشاره کرده باشد!!! ما به این عزیزان اینگونه پاسخ می دهیم: ایشان در موقعیتی نیست که مستقیماً به چنین مطلبی اشاره کنند چراکه می ترسند که این وبلاگشان همچون وبلاگ دیگرشان فیلترینگ دائم شود! ایشان حدّاقل دوبار، یکبار در ایمیلی که دو سال پیش به ما دادند، و در کامنتی که برای ما گذاشتند صریحاً اشاره کرده اند که "کپی برداری" وجود داشته و اگر ترس از فیلترینگ نبود، پست می کردند!

گویا همین مطلب را از کتاب استادشان، مصطفی طباطبایی، نخوانده اند: ..."آيا ما اجازه داريم در عالم پژوهش و تحقيق، به اندك مشابهتي كه ميان رأي دو تن يافتيم ادّعا كنيم كه يكي از آن دو تحت تأثير ديگري قرار گرفته و سخن وي را به خود نسبت داده است؟!"۱

حال ما نمی خواهیم برای ایشان اثبات کنیم که رجعت حق است! ایشان که اصل اسلام را زیر سؤال می برند، آب در هاون کوبیدن است که بیاییم و برایشان از حقانیت رجعت و عقاید شیعه بکنیم. ما می خواهیم اثبات کنیم که رجعت علاوه بر پشتوانه روایی، پشتوانه قرآنی نیز دارد به عبارتی قرآن کریم نیز این عقیده را تأیید می کند.

یکبار تعریف رجعت را مرور کنیم: حَدَّثَنِي أَبِي عَنِ ابْنِ أَبِي عُمَيْرٍ عَنِ الْمُفَضَّلِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع‏ فِي قَوْلِهِ تَعَالَى «وَ يَوْمَ نَحْشُرُ مِنْ كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجاً» قَالَ لَيْسَ أَحَدٌ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ قُتِلَ إِلَّا يَرْجِعُ حَتَّى يَمُوتَ- وَ لَا يَرْجِعُ إِلَّا مَنْ مَحَضَ الْإِيمَانَ مَحْضاً- وَ مَنْ مَحَضَ الْكُفْرَ مَحْضاً۲ امام صادق(ع) در بیان سخن خداوند "و یوم نحشر من کل أمةٍ فوجاً" فرمود: هیچ مؤمنی نیست که کشته شود مگر اینکه برگردد و تا زمانی زنده باشد و بعد بمیرد. و فقط کسی برمیگردد که به منتهی درجه ایمان یا منتهی درجه کفر رسیده باشد.

حال به آیاتی از کلام الله مجید بنگریم:

وَإِذَا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ أَخْرَجْنَا لَهُمْ دَابَّةً مِّنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ أَنَّ النَّاسَ كَانُوا بِآيَاتِنَا لَا يُوقِنُونَ . وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن كُلِّ أُمَّةٍ فَوْجًا مِّمَّن يُكَذِّبُ بِآيَاتِنَا فَهُمْ يُوزَعُونَ . حَتَّى إِذَا جَاؤُوا قَالَ أَكَذَّبْتُم بِآيَاتِي وَلَمْ تُحِيطُوا بِهَا عِلْمًا أَمَّاذَا كُنتُمْ تَعْمَلُونَ . وَوَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِم بِمَا ظَلَمُوا فَهُمْ لَا يَنطِقُونَ . أَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا اللَّيْلَ لِيَسْكُنُوا فِيهِ وَالنَّهَارَ مُبْصِرًا إِنَّ فِي ذَلِكَ لَآيَاتٍ لِّقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ . وَيَوْمَ يُنفَخُ فِي الصُّورِ فَفَزِعَ مَن فِي السَّمَاوَاتِ وَمَن فِي الْأَرْضِ إِلَّا مَن شَاء اللَّهُ وَكُلٌّ أَتَوْهُ دَاخِرِينَ۳

و هنگامی که فرمان عذاب بر ایشان مقرّر گردید، جنبنده را از زمین برایشان بیرون می آوریم که با ایشان سخن می کند که مردم به نشانه های ما یقین نمی کردند. و روزی که از هر قوم و امّتی گروهی را از کسانیکه نشانه های ما را تکذیب می کردند، محشور می کنیم و گرد می آوریم. تا اینکه بیایند و {خدا} به ایشان بگوید شما نشانه های من را تکذیب کردید در حالی که بدان ها احاطه علمی نداشتید یا چه کار می کردید؟ و فرمان عذاب بر آنها به خاطر ظلم هایی که کردند صادر می شود و سخن نمی گویند. آیا ندیدند که ما شب را برای آنکه آرامش یابند و روز را روشن قرار دادیم؟ همانا در آن نشانه هایی برای گروهی که ایمان می آورند وجود دارد. و روزی که در صور دمیده شود و هر کس که در آسمان ها و زمین است وحشت کند مگر آنچه که خدا خواسته و همه چیز با تذلل به پیشگاه او می رود....

در آیات فوق، از برانگیختگی خاصی سخن به میان آمده است. این برانگیختگی به سه دلیل قیامت نیست:

۱. در آیه آمده: گروهی(...فوجاً...) برانگیخته میشوند. درحالی که در قیامت، همگان برانگیخته می شوند. همان طور که در این آیات آمده، با نفخ طور هرکسی که در آسمان ها و زمین است وحشت زده میشود و همه چیز(...کلٌٍ...) به سوی خداوند می رود. واژه "کل" در زبان عرب، دائم الإضافه است؛ یعنی همواره مضاف است و به آن مضاف الیهی اضافه می شود پس نباید تنوین داشته باشد. پس اینجا که تنوین ضمه گرفته، در اصل بوده "کل شیءٍ" که به اختصار شده است "کلٌ". آیه دیگری هم درباره چگونگی محشور شدن در قیامت در قرآن کریم هست:"وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدًا۴ و ایشان را محشور می کنیم و کسی را فروگذار نمی کنیم" از این عبارت می فهمیم که در قیامت همگان محشور می شوند ولی در برانگیختگی مورد نظر، فقط گروهی محشور می شوند. اهل سنّت قائلند که این آیات درباره قیامت است که امام صادق(ع) همین بند را در رد تفکّر ایشان فرمود.۵

۲. قیامت با نفخ صور اوّل رخ می دهد. در حالی که در آیات فوق، برانگیختگی مورد بحث رخ می دهد تازه نفخ صور اوّل اتفاق می افتد. پس این برانگیختگی قبل از قیامت است.

۳.بنابر اعتقاد فریقین، ظهور منجی قبل از قیامت رخ می دهد و مسلّماً بین ظهور منجی و قیامت مردم به صلاح و رشد کامل می رسند. حال آنکه عبارت "کانوا بآیاتنا لایوقنون" خلاف چنین چیزی است!

حال مطلبی که باقی می ماند، همان عبارت "دابّةً من الأرض" است:

در تفسیر علی بن ابراهیم قمی، روایت صحیح السندی از امام صادق(ع) آمده است:"أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ‏ انْتَهَى رَسُولُ اللَّهِ ص إِلَى أَمِيرِ الْمُؤْمِنِينَ ع وَ هُوَ نَائِمٌ فِي الْمَسْجِدِ قَدْ جَمَعَ رَمْلًا- وَ وَضَعَ رَأْسَهُ عَلَيْهِ فَحَرَّكَهُ بِرِجْلِهِ- ثُمَّ قَالَ لَهُ: قُمْ يَا دَابَّةَ اللَّهِ فَقَالَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَ يُسَمِّي بَعْضُنَا بَعْضاً بِهَذَا الِاسْمِ فَقَالَ: لَا وَ اللَّهِ مَا هُوَ إِلَّا لَهُ خَاصَّةً- وَ هُوَ الدَّابَّةُ الَّتِي ذَكَرَ اللَّهُ فِي كِتَابِهِ «وَ إِذا وَقَعَ الْقَوْلُ عَلَيْهِمْ- أَخْرَجْنا لَهُمْ دَابَّةً مِنَ الْأَرْضِ تُكَلِّمُهُمْ- أَنَّ النَّاسَ كانُوا بِآياتِنا لا يُوقِنُونَ‏» ثُمَّ قَالَ يَا عَلِيُّ إِذَا كَانَ آخِرُ الزَّمَانِ أَخْرَجَكَ اللَّهُ فِي أَحْسَنِ صُورَةٍ- وَ مَعَكَ مِيسَمٌ تَسِمُ بِهِ أَعْدَاءَك۶امام صادق(ع) فرمود: فرستاده خدا(ص) نزد امیرالمؤمنین(ع) رفت در حالی که علی(ع) در مسجد خواب و سرش را روی برآمدگی خاکی که در مسجد جمع جمع شده بود قرار داده بود. پس پیامبر(ص) با پایش علی(ع) را حرکت داد سپس به او فرمود: برخیز ای دابّة الله! پس مردی از یارانش گفت: ای فرستاده خدا! آیا بعضی از ما می توانیم بعضی دیگر را با این نام خطاب کنیم؟ پیامبر(ص) فرمود: نه والله که این نام فقط مخصوص او(حضرت علی ع) است و او همان جنبنده ایست که خداوند در کتابش فرموده(همان آیات بالا) سپس فرمود: ای علی! در عصر آخرالزمان خداوند تو را در بهترین چهره خارج می کند در حالی که آهنی داری تا داغی بر دشمنانت بنهی!

در کتب تفسیر اهل سنّت چون تفسیر الکشاف یا تفسیر الکشف و البیان۷، روایاتی درباره دابّة الأرض نگاشته شده که برخی از آنها دابّة الأرض را موجودی عجیب و غریب توصیف کرده اند. ولی روایاتی که فارغ از توصیف ظاهر دابّة الأرض است، به اینکه او جدایی دهنده بین مؤمن و کافر و کسی است که تمام افکار و طریقت های غیر از اسلام را باطل اعلام می کند اشاره شده. ولی تفکّر اهل سنّت که این آیات را دربباره قیامت می دانند از اساس اشتباه است که اشکالش در فوق ذکر شد.

این هم بود دست ردّ دیگری بر سینه جناب جوکار! و نشان دادن دانش قرآنی ایشان! که چون قرآن را نشناخته این تفکّر شیعی را به زرتشت نسبت می دهد

جهان در انتظار توست


۱.نقد آثار خاورشناسان، ص۲۴

۲.تفسير القمي، ج‏۲، ص: ۱۳۱

۳.نمل، ۸۲-۸۷

۴.کهف، ۴۷

۵. تفسير القمي، ج‏۲، ص: ۱۳۰

۶. همان

۷.الكشف و البيان عن تفسير القرآن، ج۷، ص: ۲۲۳-۲۲۵+الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج۳، ص: ۳۸۳-۳۸۵


موضوعات مرتبط: قرآن، حديث، كلامي، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: شیعه, رجعت, دابة الأرض, کپی برداری از زرتشت, محمد مهدی جوکار mmj
[ دوشنبه 21 مرداد1392 ] [ 12:40 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]

به نام خدا...

توطئه های یهود علیه اسلام

در قسمت قبل، اشاره کردیم که جهودان می خواستن جلوی ولادت پیامبر اسلام(ص) را بگیرند.به حجاز آمدند، خواستند اجداد پیامبر(ص) را ترور کنند ولی موفق نشدند. حال که پیامبر(ص) به دنیا آمده چه باید بکنند؟

کودکی پیامبر(ص): یهود نباید او را بشناسد!

در توصیه هایی که بحیراء راهب به ابوطالب در سفری تجاری که به شام داشت و محمّد(ص) را با خود برده بود، پیرامون حضرت محمّد(ص) می کند، نکته جالبی نهفته. یکبار این توصیه ها را می خوانیم:

"فلما فرغ، أقبل على عمّه أبى طالب، فقال له: ما هذا الغلام منك؟ قال: ابني. قال له بحيرى: ما هو بابنك، و ما ينبغي لهذا الغلام أن يكون أبوه حيّا، قال: فإنه ابن أخى، قال: فما فعل أبوه؟ قال: مات و أمه حبلى به، قال: صدقت، فارجع بابن أخيك إلى بلده، و احذر عليه يهود، فو الله لئن رأوه و عرفوا منه ما عرفت ليبغنّه شرّا، فإنه كائن لابن أخيك هذا شأن عظيم، فأسرع به إلى بلاده"

"هنگامی که بحیرا از سؤال کردن از محمّد(ص) فارغ شد، به سوی عمویش ابوطالب رفت و به او گفت: آیا این کودک فرزند توست؟ ابوطالب گفت: او فرزند من و تحت سرپرستی من است. بحیرا به او گفت: او فرزند تو نیست! پدر این کودک نباید زنده باشد! ابوطالب گفت: او برادرزاده من است. بحیرا گفت: پدرش چه شده؟ ابوطالب گفت: درحالی که مادرش او را حامله بود پدرش فوت کرد. بحیرا گفت: راست گفتی: پس با برادرزاده ات به سرزمینت برگرد، و مراقب یهود نسبت به او باش! پس به خدا سوگند که او را ببینند و آنچه از او شناختم بشناسند، برای او شر درست می کنند! برادرزاده ات را کاری عظیم در پیش است! پس او را سریعاً به سرزمینش بازگردان!"

از آنجا که یهودیان و مسیحیان در ترویج آیین خود در عربستان رقابت داشتند، باید از تاکتیک های یکدیگر اطّلاع داشته باشند! این راهب مسیحی هم از این قضیه مستثنی نیست! او یهود را می شناسد و می گوید: اگر آنها این نشانه هایی که من دیدم را ببینند برای او شر درست می کنند! جالب این است که این راهب این سخنان را به کسی می گوید که قصد حرکت به سمت شام(مرکز یهودیان در روم) را دارد! البته بیشتر مورّخین گفته اند که پیامبر(ص) از بصری(محل زندگی بحیرا) جلوتر نرفت.

ابن هشام بعد از نقل روایت فوق، اشاره به سوء قصد عدّه ای از اهل کتاب(یهودیان) به جان پیامبر(ص) می کند که بحیرا جلوی آنها را گرفت. بعد ها پیامبر(ص) سالم همراه ابوطالب به مکه بازگشت.۱

بررسی ماجرای سه قبیله:بنی قینقاع، بنی نضیر، بنی قریظه

آن از کودکی پیامبر(ص) که چگونه در معرض تهدید یهود بود. حال به فتنه گری های یهود در زمان رسالت ایشان می پردازیم. لازم است قبل از هر چیزی به پیمانی که پیامبر(ص) از سه قبیله یهودی بنی قینقاع، بنی نضیر و بنی قریظه گرفت بپردازیم:

وَ كَتَبَ بَيْنَهُمْ كِتَاباً أَلَّا يُعِينُوا عَلَى رَسُولِ اللَّهِ ص وَ لَا عَلَى أَحَدٍ مِنْ أَصْحَابِهِ بِلِسَانٍ وَ لَا يَدٍ وَ لَا بِسِلَاحٍ وَ لَا بِكُرَاعٍ‏ فِي السِّرِّ وَ الْعَلَانِيَةِ لَا بِلَيْلٍ وَ لَا بِنَهَارٍ اللَّهُ بِذَلِكَ عَلَيْهِمْ شَهِيدٌ فَإِنْ فَعَلُوا فَرَسُولُ اللَّهِ فِي حِلٍّ مِنْ سَفْكِ دِمَائِهِمْ وَ سَبْيِ ذَرَارِيِّهِمْ وَ نِسَائِهِمْ وَ أَخْذِ أَمْوَالِهِم‏۲
و از آنان پیمان گرفت که علیه فرستاده خدا(ص) یا کسی از یاران او، چه لسانی چه یدی چه با سلاح چه به صورت جمعی چه پنهانی چه آشکارا چه شبانه چه روزانه توطئه نکنند. و خدا بر آنها شاهد است که اگر خلاف این پیمان عمل کردند، پیامبر(ص) اختیار دارد خون آنها را بریزد و فرزندان و زنان آنها را اسیر و اموال آنها را تصرّف کند.

پیمان فوق امضا شد. حال به سراغ فتنه انگیزی های یهود می رویم:

  • بنی قینقاع: این قبیله اوّلین قبیله ای بود که پیمان خود را نقض کرد. در المغازی واقدی آمده که این جماعت، بعد از آنکه پیامبر(ص) از پیروزی غزوه بدر باز می گشت، شروع به طغیان و نقض عهد کردند. پیامبر(ص) ابتدا آنها را نصیحت فرمود:

يا معشر يهود، احذروا من الله مثل ما نزل بقريش من النّقمة، و أسلموا، فانّكم قد عرفتم أنّى نبيّ مرسل، تجدون ذلك في كتابكم و عهد الله إليكم، قالوا: يا محمّد، إنك ترى أنّا قومك! لا يغرّنك أنك لقيت قوما لا علم لهم بالحرب، فأصبت منهم فرصة، إنّا و الله لئن حاربناك لتعلمنّ أنّا نحن الناس.

ای یهودیان! بپرهیزید از مانند عذابی که خداوند بر قریش نازل کرد! و اسلام بیاورید! شما می دانید که من پیامبر فرستاده شده از جانب خدایم. این مطلب را در کتابتان یافته اید و این عهد خدا با شماست. یهودیان گفتند: ای محمّد! فکر کرده ای که ما مانند قوم تو هستیم؟! فریفته مشو از مقابله با قومی که چیزی از جنگ نمی دانند! تو بر آنها پیروز شدی، ولی به خدا سوگند اگر بخواهی با ما بجنگی به تو یاد میفهمانیم که ما مردم جنگ و کارزاریم!

البته بروز خیانت آنها از مزاحمت آنها بر یک زن مسلمان آغاز شد:

قال ابن هشام: و ذكر عبد الله بن جعفر بن المسور بن مخرمة، عن‏ أبى عون، قال: كان من أمر بنى قينقاع أن امرأة من العرب قدمت بجلب لها، فباعته بسوق بنى قينقاع، و جلست إلى صائغ بها، فجعلوا يريدونها على كشف وجهها، فأبت، فعمد الصائغ إلى طرف ثوبها فعقده إلى ظهرها، فلما قامت انكشفت سوأتها، فضحكوا بها، فصاحت. فوثب رجل من المسلمين على الصائغ فقتله، و كان يهوديّا، و شدّت اليهود على المسلم فقتلوه، فاستصرخ أهل المسلم المسلمين على اليهود، فغضب المسلمون، فوقع الشرّ بينهم و بين بنى قينقاع‏

زن عربی(به گزارش واقدی او همسر یکی از انصار بود) به بازار بنی قینقاع آمد تا جنسی را که داشت بفروشد سپس به در دکان زرگر یهودی نشست. یهودیان با دیدن آن زن بهسمت او رفتند تا چهره او را نمایان کنند پس نگذاشت. زرگر آمد و پایین لباس آن زن را از پشت بر بالای سرش گره زد. پس هنگامی که آن زن بلند شد [با عرض پوزش از خوانندگان] پایین تنه اش نمایان شد. یهودیان خندیدند. آن زن ناراحت شد و فریاد کشید. پس مرد مسلمانی بر آن زرگر یهودی حمله ور شد و او را کشت. یهودیان هم به آن مرد مسلمان (که از نوامیس خود دفاع کرده بود) حمله کردند و او را کشتند. اینگونه بود که جنگ بین مسلمانان و بنی قینقاع درگرفت.

پس می بینیم که ماجرا از مزاحمت ایجاد کردن و هتک حرمت یک زن مسلمان آغاز شد. یهود چرا این کار را کرد؟ چون احساس کرد که بعد از غزوه بدر که مسلمانان پیروز شده اند، قدرت گرفتن مسلمانان حتمی است فلذا باید اعلان جنگ کند به مشرکان بگویند "دشمن ما و شما یکیست، روی ما حساب کنید" متعاقب آن در جهت نابودی اسلام گام بردارند.

حال واکنش پیامبر(ص) به خیانت آنها:

بنا بر روایات تاریخی، پیامبر(ص) پانزده روز آنها را تحت محاصره قرار داد. پس اینگونه شد که آنها تسلیم شدند. پیامبر(ص) آن ها را اسیر کرد و بر آنها ریسمان بست. در این حین، عبدالله بن أُبی بن سلول، سرکرده منافقان، نزد پیامبر آمد و بسیاری با ایشان صحبت کرد تا از قتل آنان صرف نظر کند. آخرالأمر پیامبر(ص) اموال آنها، مخصوصاً سلاح های آنها را تصرّف کرد و آنها را به سوی شام تبعید نمود. عبادة بن صامت هم مأمور تبعید آنها شد.۳

ما میبینیم که پیامبر(ص) از جان آنها در می گذرد و به تصرف اموال آنها اکتفا می کند. درحالی که طبق پیمانی که با یهود بست، کاملاً مشروعیت داشت تا آنها را بکشد و زنان و کودکان آنها را بگیرد!

  • بنی نضیر: واقدی گزارش می کند:پیامبر(ص) قرار بود بابت خونبهای دو نفر از بنی عامر که به دست مسلمانی کشته شده بودند، نزد همپیمانانشان یعنی بنی النضیر برود. پیامبر با یارانش از جمله حضرت علی(ع) که مجموعاً کمتر از ۱۰ نفر می شدند راهی قلعه بنی النضیر شد. آنها با دیدن پیامبر(ص) برای ایشان غذا آوردند تا بخورد! سپس جمعی از آنان به سرکردگی حیی بن اخطب(کسی که همان پیمان یادشده در بالا را با پیامبر(ص) عقد کرد!) در گوشه ای جمع گشتند و توطئه چیدند تا سنگی بر سر پیامبر(ص) بیاندازند و ایشان را ترور کنند. عمرو بن جحاش مسئول این کار شد. فرشته وحی پیامبر(ص) را از توطئه آنان آگاه نمود. پیامبر(ص) برخاست و طوری وانمود کرد که کاری در مدینه دارد و برمی گردد. پیامبر(ص) راهی مدینه شد ولی به قلعه بنی النضیر برنگشت. یاران حضرت که از بازگشت ایشان نومید شده بودند، به مدینه و نزد پیامبر(ص) بازگشتند. جریان را از پیامبر(ص) جویا شدند، ایشان هم ماوقع را توضیح داد. سپس حضرت، محمّد بن مسلمه را به سوی بنی نضیر فرستاد تا به آنها پیام بدهد که "از این سرزمین بیرون بروید!" آنها ده روز فرصت داشتند. یهودیان ابتدا با هم صحبت کردند و قرار شد که جلاء وطن کنند، ولی غرور و وعده های سر خرمن عبدالله بن ابی مبنی بر کمک رسانی و همکاری یهودیان بنی قریظه با آنها، حیی ابن اخطب را فریفت. او برادرش، جدی ابن اخطب را نزد پیامبر(ص) فرستاد تا بگوید که خانه هایشان را ترک نمی کنند. در این هنگام پیامبر(ص) فریاد کشید:"الله أکبر!" و یاران ایشان هم پیامبر را با تکبیر های خود همراهی کردند. سپس جدی نزد عبدالله ابن ابی رفت تا از او یاری هایش را بگیرد که دو مورد را دید: یک اینکه در همان لحظه پسر ابن ابی نزد پدرش آمد و زره پوشید که معلوم بود پیامبر(ص) همان لحظه آهنگ بنی نضیر را کرده. دو هم اینکه به سرخرمن بودن وعده های ابن ابی پی برد. او به قلعه بازگشت و جریان را با برادرش در میان گذاشت. یهودیان در این هنگام تحت محاصره مسلمین بودند. پیامبر نماز عصر را گزارد. پانزده شبانه روز قلعه بنی نضیر در محاصره بود. آنها دست به مقاومت می زدند و سنگ و تیر پرتاب کردند. حتی شبی قصد شبیخون زدن به مسلمانان را داشتند که فرمانده گردان شبیخون به دست حضرت علی(ع) به هلاکت رسید و سر از تنش جدا گشت! پیامبر(ص) دستور به قطع درختان نخل بنی نضیر داد. شاید که از زمین های یثرب دل بکنند! بنی نضیر بالاخره راضی به جلاء وطن شد. پیامبر(ص) دستور داد تا در حدّ بار یک شتر اموال خود را بردارند. الباقی اموال آنها در دست مسلمانان است.۴

این هم از ماجرای بنی نضیر! می بینید که همانطور که یهودیان در پی ترور اجداد بزرگوار پیامبر(ص) و خود ایشان در کودکی بودند، در بزرگسالی و درحالی که به پیامبری رسیده اند و مردی ۵۵ ساله هستند، دست از ترور ایشان برنداشتند. حتی در این روایت المغازی به جلوگیری از انتقال نبوت از بنی اسرائیل به بنی اسماعیل اشاره شده است: کنانة بن صویراء، از یهودیان بنی نضیر که به قوم خود گفت:... إنه لآخر الأنبياء، كنتم تطمعون أن يكون من بنى هارون فجعله الله حيث شاء إنه لآخر الأنبياء، كنتم تطمعون أن يكون من بنى هارون فجعله الله حيث شاء... او خاتم الأنبیاء است، شما طمع کردید تا ختم نبوّت در بنی هارون باشد درحالی که خدا هرجا بخواهد آن را قرار می دهد...۵

(در پرانتز: چند وقت پیش فردی که قبلاً هم یادی از او کردیم، همان mmj، به وبلاگ ما آمد و هوچی گری مختصری نمود. احتمالاً خواسته انتقام آن جوابی که به یکی از مطالب وبلاگ مسدود شده اش داده ایم، از ما گرفته باشد. حال متوجّه شده ایم که ایشان پا را فراتر گذاشته و مضمون همان کامنت را همراه با مطالبی دیگر، در وبلاگش قرار داده. از آنجا ما وقتمان بسیار محدود است و فرصت کافی نداریم که این مطالبمان را زود بنویسیم و وبلاگمان را بروز کنیم، شما را به اینجا و اینجا و اینجا ارجاع می دهیم تا پاسخ شبهه ایشان به برداشت ما از آن بخش تورات را که در قسمت اوّل اشاره کردیم، بخوانید. فعلاً همین قدر می نویسیم: می بینیم که خود جهودان(لفظی که آقای سید هاشم میرلوحی به کار می برند) بنی نضیر هم اذعان دارند که نقشه ترورشان برای عدم انتقال نبوت از بنی اسراییل به بنی اسماعیل است. همین جماعت سعی در ترور پیامبر در کودکی(ذکر آن در بالا گذشت) و ترور پدر و جدّ و پد جد ایشان داشتند! ایشان می گویند که جهودان به خاطر فشار سزار از چند قرن پیش به صحراهای عربستان آمدند. حال آنکه این فشار ها بعدها برداشته شد چراکه در روایات تاریخی می خوانیم که مرکز آنها در امپراطوری روم در زمان ایشان و پدران ایشان شام بود. حتی یهودیان بنی قینقاع که تبعید شدند به سوی شام تبعید شدند. چیز دیگری هم که پرده های دیگری از انگیزه یهودیان برمی دارد، آمادگی زیاد مردم یثرب نسبت به مردم مکه است که محققان یکی از عوامل چنین چیزی را بشارت های یهودیان به ظهور پیامبری جدید دادند! و مجموع اینها مطلب قبلی ما را تأیید می کند و دست ردّی بر سینه آقای جوکار می زند!)

  • بنی قریظه: حال به ماجرای بنی قریظه طبق روایات تاریخی می پردازیم. خیانت بنی قریظه در اثناء غزوه خندق بود، که مشرکان قریش و غطفان به تحریک حیی ابن أخطب(رییس بنی نضیر) و سلام بن ابی الحقیق(ابورافع یهودی) به جنگ با مسلمین آمدند. همین حیی ابن اخطب، به دژ بن قریظه رفت تا رییس آنان، کعب ابن أسد را نیز به سوی عهدشکنی سوق دهد. ابتدا با مقاومت روبرو شد ولی بالأخره آنان را راضی کرد که علیه پیامبر(ص) وارد جنگ شوند. مأموران پیامبر(ص) ابتدا خبر را برای پیامبر(ص) بردند و ایشان برای اطمینان بیشتر سعد معاذ و سعد عباده و اسید بن حضیر را نیز فرستادند. این سه نفر وقتی توهین بنی قریظه به پیامبر(ص) و سعد را شنیدند،خیانتشان را تأیید کردند. پیامبر هم برای تقویت روحیه مسلمانان تکبیر و با صدای بلند فرمود:" أبشروا يا معشر المسلمين بنصر الله و عونه‏ بشارت بر شما باد ای مسلمانان به یاری و کمک خداوند". تجاوزات اولیه یهود اینگونه بود که به تدریج به مدینه حمله و زنان و کودکان را مرعوب می ساختند و مزاحمت ایجاد می کردند.۶ در اواخر غزوه خندق سپاهیان عرب مشرک در حال خستگی بودند و می خواستند که به خانه هایشان برگردند. در اینجا بود که با ابتکار نعیم ابن مسعود، پیوند بین مشرکین قریش و مشرکین غطفان و یهود بنی قریظه شکست و بدین وسیله غزوه خندق پایان یافت. این غزوه همان غزوه ایست که حضرت علی(ع) عمرو بن عبدود را کشت.۷

بعد از ماجرای خندق، پیامبر(ص) فرمان حمله به بنی قریظه را با وحی جبرئیل به مسلمانان داد. ایشان پرچم سپاه را به علی(ع) داد و به سمت قلعه بنی قریظه حرکت کرد. پیامبر(ص) و یارانش نماز عصر را در محلّه بنی قریظه خواندند. وقتی که بنی قریظه دیدند که در تنگنا قرار دارند، شروع به دشنام دادن به پیامبر(ص) کردند. یاران آن حضرت هم به جهودان می گفتند:"بین ما و شما شمشیر است!"(منظور اینکه فحش ندید، مثل مرد بجنگید!). حضرت علی(ع) هم که پرچم را پای حصار بنی قریظه نصب کرده بود، ابوقتاده را مأمور حفاظت از پرچم کرد و خودش رفت به نزد پیامبر(ص) تا نگذارد ایشان فحاشی بنی قریظه را بشنوند. پیامبر(ص) هم به این جماعت فرمود:"يا إخوة القردة و الخنازير و عبدة الطّواغيت، أ تشتمونني؟ ای برادران بوزینگان و خوکان و ای بندگان طاغوت ها! آیا به من توهین می کنید؟" ولی جهودان منکر توهین هایشان شدند. درباره این لحن پیامبر(ص) هم قبلاً توضیح دادیم. بعد تیرانداری بین دو سپاه شروع شد. بعد از چند روز که عرصه بر جهودان تنگ شد، فردی به اسم نبّاش بن قیس را به نمایندگی نزد پیامبر(ص) فرستادند تا ایشان را متقاعد کند که با آنها همان کنند که با بنی نضیر کردند: اموال و اسلحه هایشان را مصادره کنند و خاه هایشان محفوظ بماند و با زنان و کودکانشان جلاء وطن کنند. پیامبر(ص) مخالفت کرد و فرمود که تسلیم دستور ایشان باشند. نباش سخن پیامبر(ص) به اطلاع رؤسای یهود رسانید. در این هنگام گفتگویی میان سران یهود در گرفت که بدنیست بخوانید:

"قال كعب ابن أسد: يا معشر بنى قريظة، و الله إنكم لتعلمون أنّ محمّدا نبىّ الله، و ما منعنا من الدخول معه إلّا الحسد للعرب، حيث لم يكن نبيّا من بنى إسرائيل فهو حيث جعله الله. و لقد كنت كارها لنقض العهد و العقد، و لكنّ البلاء و شؤم هذا الجالس علينا و على قومه، و قومه كانوا أسوأ منّا. لا يستبقى محمد رجلا واحدا إلّا من تبعه. أ تذكرون ما قال لكم ابن خراش حين قدم عليكم فقال: تركت الخمر و الخمير و التأمير، و جئت إلى السّقاء و التمر و الشعير؟ قالوا: و ما ذلك؟ قال: يخرج من هذه القرية نبىّ، فإن خرج و أنا حىّ اتّبعته و نصرته، و إن خرج بعدي فإيّاكم أن تخدعوا عنه، فاتّبعوه و كونوا أنصاره و أولياءه، و قد آمنتم بالكتابين كليهما الأوّل و الآخر. قال كعب: فتعالوا فلنتابعه و لنصدقه و لنؤمن به، فنأمن على دمائنا و أبنائنا و نسائنا و أموالنا، فنكون بمنزلة من معه. قالوا: لا نكون تبعا لغيرنا، نحن أهل الكتاب و النّبوّة، و نكون تبعا لغيرنا؟ فجعل كعب يرد عليهم الكلام بالنصيحة لهم. قالوا: لا نفارق التوراة و لا ندع ما كنّا عليه من أمر موسى. قال: فهلمّ فلنقتل أبناءنا و نساءنا، ثم نخرج فى أيدينا السيوف إلى محمّد و أصحابه. فإن قتلنا قتلنا و ما وراءنا أمر نهتمّ به، و إن ظفرنا فلعمرى لنتخذنّ النساء و الأبناء. فتضاحك حيي بن أخطب ثم قال: ما ذنب هؤلاء المساكين؟ و قالت رؤساء اليهود، الزّبير بن باطا و ذووه: ما فى العيش خير بعد هؤلاء. قال: فواحدة قد بقيت من الرأى لم يبق غيرها، فإن لم تقبلوها فأنتم بنو استها. قالوا: ما هي؟ قال: الليلة السبت، و بالحرىّ أن يكون محمّد و أصحابه آمنين لنا فيها أن نقاتله، فنخرج‏ فلعلنا أن نصيب منه غرّة. قالوا: نفسد سبتنا، و قد عرفت ما أصابنا فيه؟ قال حيىّ: قد دعوتك إلى هذا و قريش و غطفان حضور فأبيت أن نكسر السبت، فإن أطاعتنى اليهود فعلوا. فصاحت اليهود: لا نكسر السبت. قال نبّاش بن قيس: و كيف نصيب منهم غرّة و أنت ترى أنّ أمرهم كلّ يوم يشتدّ. كانوا أوّل ما يحاصروننا إنما يقاتلون بالنهار و يرجعون الليل، فكان هذا لك قولا «لو بيّتناهم». فهم الآن يبيّتون الليل و يظلّون النهار، فأىّ غرّة نصيب منهم؟ هي ملحمة و بلاء كتب علينا. کعب بن اسد گفت: ای گروه بنی قریظه! به خدا سوگند شما میدانید محمد(ص) پیامبر خداست و فقط حسادت ما به عرب و اینکه او از بنی اسراییل نیست ما را از پذیرش این حقیقت منع می کند! حال آنکه خداوند نبوّت را به هرکه بخواهد عطا می کند و من از نقض عهد کراهت داشتم ولیکن نحسی این فرد(اشاره به حیی ابن اخطب) قبیله ما و قبیله خودش را گرفت و قبیله خودش سیه روز تر از مایند. محمّد(ص) تنها کسی که از او پیروی کند باقی می گذارد. یادتان نمی آید که ابن خرّاش وقتی پیشتان آمد گفت:"شراب و نان و فرمانروایی را رها کردم و آمده ام به سوی مشک شیر و خرما و جو! بعد شما گفتید: منظورت چیست؟ او هم گفت: از این قریه پیامبری بیرون می آید پس اگر خارج شود و من زنده باشم از وی پیروی و او را کمک خواهم کرد و اگر آن موقع مرده باشم، پرهیز کنید از اینکه در رابطه با او نیرنگ به کار ببرید!؟ پس از او پیروی کنید و یار او باشید که در آن صورت به هر دو کتاب اوّل و آخر ایمان آورده اید. پس بیاییم به او ایمان آوریم و او را تصدیق و پیروی کنیم تا خون و جان و مال و زنان و فرزندانمان در امان باشند و به منزله همراهان او باشیم. جهودان گفتند: ما پیرو غیر از خود نمی شویم. ما صاحب کتاب و پیامبری هستیم. از کسی جز خود تبعیت کنیم؟ کعب آن ها را نصیحت می کرد. بالاخره گفتند: ما تورات و شریعت موسی(ع) را رها نخواهیم کرد. کعب پیشنهاد دیگری داد: پس زنان و کودکانمان را می کشیم و شمشیر به دست به سوی محمد و یارانش می رویم، اگر کشته شدیم، چیزی برایمان نیست که به ما تهمت بزنند. اگر هم زنده ماندیم دوباره همسر می گیریم و زادولد می کنیم. حیی ابن اخطب خندید و گفت: گناه این بیچارگان چیست؟ رؤسای یهود، زبیر بن باطا و امثال او گفتند: بعد از آن ها زندگی برایمان خوشآیند نخواهد بود. کعب گفت: پیشنهاد دیگری دارم که اگر قبول نکنید کارتان زار خواهد بود. گفتند: پیشنهادت چیست؟ گفت: امشب شب شنبه است و قاعدتاً محمد(ص) و یاران او می پندارند که از حمله ما در امانند. پس امید است که امشب بر آنها شبیخون بزنیم. جهودان گفتند: شنبهمان نابسامان می شود. و تو می دانی چه عذابی به همین خاطر بر ما نازل شد؟(تبدیل شدن به بوزینه ر.ک. سوره توبه آیه ۶۵)  حیی گفت: من تو و قریش و غطفان را به حضور در میدان جنگ دعوت کردم پس ابا کردی! اگر یهود از این طرح پیروی کنند کار را یکسره می کنیم. گفتند: ما قانون شنبه را زیر پا نمی گذاریم! نبّاش بن قیس گفت: ما چگونه بر آنها شبیخون بزنیم درحالیکه می بینی روزبروز بر قدرت ایشان افزوده می شود؟ قبلاً که ما را محاصره می کردند، روز می جنگیدند و شب به مکان خود بازمیگشتند ولی اکنون شبانه روز می جنگند. این بلا و بدبختی است که برای ما مقدّر شده است!"

اینجا ما به چند نکته پی می بریم:

۱. از واکنش بنی اسرائیل به پیشنهاد اوّل کعب پی می بریم این جماعت انسان هایی عنود و لجباز و جاه طلب هستند که حاضر نیستند به خاطر برخی فخرفروشی ها به راه حق بیایند.

۲. از پیشنهاد دوم کعب مشخص می شود که این جماعت چقدر سنگدلند. حال به قول معروف گلی به جمال حیی ابن اخطب، دیگران که با این طرح مخالفت کردند به خاطر این نبود که گناه این بیچارگان چیست، به این خاطر بود که به خودشان خوش نخواهد گذشت!

۳. از واکنش آنها نسبت به پیشنهاد سوم معلوم است که این جماعت نسبت به تاکتیک ها و نبوغ نظامی پیامبر(ص) بی اطلاعند.

۴. اینجا هم اشاره می کند که قبول نکردن نبوّت حضرت خاتم الأنبیاء(ص) از روی حسادت است.

۵. اینجا هم اشاره می کند که درباره تولّد پیامبر(ص) و حتی محل تولد او پیشگویی شده است.(قابل توجّه بعضی ها!!!)

حال برگردیم به ماجرای بنی قریظه. یهودیان از پیامبر(ص) خواستند که برای صحبت، ابولبابه اوسی را بفرستد. چراکه بنی قریظه با قبیله اوس همپیمان بود. ولی ابولبابه با ورود به قلعه یهود، متأسّفانه خیانت و آن این بود که با اشاره به گلویش، اسرار و نقشه سپاه اسلام را فاش کرد. ولی از اشتباه خود بس نادم شد. به همین خاطر به مسجد پیامبر رفت و خود را به ستونی موسوم به ستون توبه بست و منتظر غفران الهی ماند تا اینکه خداوند او را بخشید. آیات ۲۷ سوره مبارکه انفال و ۱۰۲ سوره مبارکه توبه هم درباره ابولبابه است. بعد از خیانت ابولبابه، اوسیان که با خزرجیان رقابت داشتند، از پیامبر(ص) خواستند کسی را از بین خودشان برای میانجی گری با هم پیمانانشان، یعنی بنی قریظه، انتخاب کند تا با بنی قریظه همان کند که عبدالله بن ابی با بنی قینقاع کرد. پیامبر(ص) سعد معاذ را مأمور کرد تا درباره یهود حکم کند. شاید این عمل پیامبر(ص) که این امر الهی را به سعد واگذار کرده، به این خاطر بوده تا شهوات جاهلی چون دعوا های قومی و قبیله ای که کمابیش در اعراب صدر اسلام بود، دوباره زبانه نگیرد و بین اوس و خزرج جنگی نیفتد و شبهه تبعیض بوجود نیاید. با اینکه بر سعد از طرف قبیله اش فشار وارد می شد تا بنی قریظه خائن را ببخشد، ولی سعد تحت تأثیر قرار نگرفت و مصالح اسلام را به منافع شخصی و قومی ترجیح نداد و دستور به قتل مردان یهود، اسارت زنان و کودکان آنها و مصادره اموالشان داد.۸ که این هم بحثی است که اکنون به نکات آن می پردازیم آن می پردازیم:

۱. این مجازات خارج از سبیل عدالت نیست:

۱. پیامبر(ص) از جهودان پیمان گرفته بود که اگر خیانت کردند خونشان مباح و زنان و فرزندانشان اسیر و اموالشان مصادره شود و یهود هم موافقت کرد(ذکر آن در بالا گذشت). چنین مجازاتی هم دقیقاً مطابق با مفاد پیمان است.

۲.طبق قوانین کیفری خود جهودان هم چنین مجازاتی عادلانه است و احتمالاً سعد بابت دوستی که با بنی قریظه داشته، از کتب آنها هم اطّلاع داشته است. در تورات هست:

כי־תקרב אל־עיר להלחם עליה וקראת אליה לשלום׃ והיה אם־שלום תענך ופתחה לך והיה כל־העם הנמצא־בה יהיו לך למס ועבדוך׃ ואם־לא תשלים עמך ועשתה עמך מלחמה וצרת עליה׃ ונתנה יהוה אלהיך בידך והכית את־כל־זכורה לפי־חרב׃ רק הנשים והטף והבהמה וכל אשר יהיה בעיר כל־שללה תבז לך ואכלת את־שלל איביך אשר נתן יהוה אלהיך לך׃۹
هنگامی که به شهری نزدیک می شوید که با اهل آن بجنگید پس به اهل آن فرصت دهید تا تسلیم شوند. اگر ایشان دروازه های شهر را به رویتان باز کردند، وارد شهر شوید و مردم آن جا را اسیر کنید و به خدمت بگیرید. ولی اگر تسلیم نشدند، شهر را محاصره کنید. هنگامی که یهوه، خدایتان، آن شهر را به شما داد مردانش را از بین ببرید ولی زنها و بچه و گاو ها و گوسفندان و هرچه در شهر باشد می توانید برای خود نگه دارید. تمام غنایمی که از دشمن به دست می آورید مال شماست. خداوند آن ها را به شما داده است.

۳. همانطور هم که اشاره کردیم، در اثناء نبرد خندق، این گروه شبانه در مدینه حرکت می کردند و برای مردم نا امنی ایجاد می کردند و اگر پیامبر(ص) افرادی را مأمور برقراری امنیت نمی کرد، معلوم نبود این جماعت چند نفر را می کشتند!

۴. پیامبر(ص) یکبار از جان جهودان بنی قینقاع گذشت. ولی دیدند که کعب ابن اشرف راهی مکه شد و قریش را برای جنگ احد ترغیب کرد.۱۰ بنی نضیر را بخشید و دیدند که سلام بن ابی حقیق و حیی ابن اخطب به نزد قریش رفتند و جنگ خندق به راه افتاد(ذکر آن گذشت) این نشان می دهد که یک)یهود به قول معروف جنبه بخشش ندارد دو) یهود همواره در پی براندازی اسلام است به همان دلیلی که گفته شد! پس بخشش این جماعت عبرت نگرفتن از گذشته و بی تدبیری است! و بخشش این جماعت جز بر جری شدن آنها بر چیز دیگری اضافه نمی کند! و از پیامبر(ص) که مسئول برترین امّت انسانی است و باید فرماندهی درستی بنماید، باید بسیار مدبّر باشد!

۵. روایتی هست که حفظ کرامت انسانی در اسلام را نشان می دهد: "...ثم أتى بنبّاش بن قيس، و قد جابذ الذي جاء به حتى قاتله فدقّ الذي جاء به أنفه فأرعفه، فقال رسول الله صلّى الله عليه و سلّم للذي جاء به: لم صنعت به هذا؟ أما كان فى السيف كفاية؟ فقال: يا رسول الله، جابذنى لأن يهرب. فقال: كذب و التوراة يا أبا القاسم، و لو خلّانى ما تأخّرت عن موطن قتل فيه قومي حتى أكون كأحدهم. قال: ثم قال رسول الله صلّى الله عليه و سلّم: أحسنوا إسارهم، و قيّلوهم، و أسقوهم حتى يبردوا فتقتلوا من بقي، لا تجمعوا عليهم حرّ الشمس و حرّ السلاح...۱۱ ...سپس نبّاش بن قیس آورده شد. و سعی کرد با کسی که او را می آورد درگیر شود تا او را بکشد و ملازمش مشتی به بینی او زد و او را خون دماغ کرد. رسول الله(ص) به ملازم فرمود: چرا این کار را کردی؟ آیا شمشیر کافی نبود؟(یعنی تو تنها با شمشیر او را مجازات کن که متناسب با جرمش باشد و زیاده روی درست نیست) گفت: ای فرستاده خدا! من را زد تا فرار کند! نباش گفت: به تورات قسم دروغ می گوید ای اباالقاسم! و اگر من را رها می کرد از رفتن به جایی که قومم را کشتند تأخیر نمی کردم. سپس پیامبر(ص) فرمود: با اسرا خوشرفتاری کنید، به آنها آب دهید و سیرابشان کنید تا خنک شوند، و بعد بقیه آنها را بکشید. گرمای خورشید و شمشیر را بر آنها جمع مکنید..." این است رفتار پیامبر(ص) با جهودان خائنی که خوشرفتاری پیامبر(ص) را دیدند، می دانند او پیامبر خداست و غیره. حال که حقشان بدتر از این است! نمی دانم چه بگویم؟

در روایات دیگری هم هست که از معصومین(علیهم آلاف التهیة و السلام) نقل شده که اگر کسی مسئول حد جاری کردن بر کسی شد، باید فقط شلاق بزند و اگر بابت گناهی که او کرده و مستحق حد شده به او دشنامی دهد، نمی میرد مگر اینکه چنین گناهی کند!(سند روایت یادم نیست ولی این روایت موجود است) این ها جز اهمیّت حفظ کرامت انسانی در آیین اسلام را می رساند؟!

۲. هرچند که این واقعه تاریخی رخ داده و چنین مجازاتی رخ داده، ولی به نظر می رسد یهودیان، همانطور که امروزه در واقعه هولوکاست(گیریم که واقعاً هم اتّفاق افتاده) غلو می کنند و بیش از حد خود را مظلوم می کنند، اینجا هم چنین کرده اند؛ محمد بن کعب قرظی، کسی پدرش از بنی قریظه بوده و مادرش از بنی نضیر بودند، از طرفی این فرد اصلاً زمان پیامبر(ص) به دنیا نیامده بلکه در سال ۴۰ هجری اواخر خلافت امیرالمؤمنین به دنیا آمده،۱۲ انتظار دارید وقتی از این واقعه یا رفتار پیامبر اسلام(ص) بگوید چه بگوید؟! جز آنکه اغراق و برای اجداد خائنش اشک تمساح بریزد و از پیامبر اسلام -العیاذ بالله- چهره ای فاشیستی درست‏ کند. محمد بن کعب اینگونه روایت می کند:" قتلوا إلى أن غاب الشّفق، ثم ردّ عليهم التراب فى الخندق. و كان من شكّ فيه منهم أن يكون بلغ نظر إلى مؤتزره، إن كان أنبت قتل، و إن كان لم ينبت طرح فى السّبى۱۳ و تا ناپدید شدن شفق کشتند. سپس آنها را در چاله هایی دفن کردند. واگر شک داشتند کسی بالغ شده یا نه، به زهار(ناحیه بالای آلت تناسلی در مردان و فرج در زنان که مو می روید) او می نگرستند که اگر مو داشت او را می کشتند و اگر مو نداشت به عنوان کودک به اسارت می گرفتند!" و چنین روایتی می شود دستمایه اسلامستیزان برای ریختن اشک تمساح! راوی این روایت را که بررسی کردیم و دیدیم چه کسی و از چه صنفی است، خود متن هم محل تردید است: علی(ع) یکی از دونفری بوده که مسئول کشتن یهودیان بوده است. از طرفی بسیار شنیده ایم که در جنگ صفین علی(ع) همین که بالای سر عمرو بن عاص رسید، عمرو بن عاص لعین عورت خود را نشان داد چرا که می دانست علی(ع) چشم پاک است و رویش را می گرداند بدین ترتیب عمروعاص فرار کرد!۱۴ چطور می توان باور کرد که این مرد که حاضر نیست به خاطر کشتن فردی که به مراتب از نوجوانی که معلوم نیست بالغ است یا نه، برای اسلام خطرناک تر است نگاه آلوده بیندازد، بیاید و به عورت نوجوانی نگاه کند؟! این جاست که محمّد ابن کعب تیرش را در تاریکی می اندازد! لعنت خدا بر این منافق باد

غزوه خیبر

دری که حیدر از جا کند!

از آنجا که همگی ماجرای غزوه خیبر را بارها شنیده ایم، به خلاصه ای بسنده می کنیم: بخشی از یهودیان خائن بنی نضیر پس از ازدست دادن خانه هایشان، به خیبر کوچ و در جنگ خندق، مشرکان را تأمین مالی می کردند. لذا پیامبر خدا(ص) تصمیم گرفت که به سمت خیبر که دیگر ته خط و آخرین مرکز یهودیان بود برود و شر ایشان را خنثی سازد. از آنجا که خیبر هفت قلعه مستحکم بود، به سختی میشد از پس آنها برآمد و پیامبر(ص) باید با تاکتیک و استراتژی های معینی یهودیان را به زانو درآورد. به خاطر ساختار و آرایش نظامی و دفاعی موجود در قلعه ها، این غزوه تا یک ماه به طول انجامید. چراکه مسلمین برای گشودن هر قلعه باید حدود ده روز وقت می گذاشتند. قلعه ها بالاخره یکی پس از دیگری فتح می شد و نوبت رسید به دو قلعه باقیمانده یعنی وطیح و سلالم. در ابتدا دوبار سپاه اسلام یورش برد: اوّل به فرماندهی جناب ابوبکر، دوم به فرماندهی جناب عمر. و هر دو شکست مفتضانه ای خوردند طوری که در شکست اوّل فرمانده و لشکر هر کدام دیگری را گناه کار جلوه می داد و در شکست دوم، جناب عمر بن خطاب طوری از قهرمانی های پهلوانان یهود می گفت که در دل مسلمین رعب به وجود می آمد. بعد از این دو نفر، پیامبر طی جمله معروفی، فرماندهی را به حضرت علی(ع) واگذارد و ایشان با چنان رشادت وصف ناپذیری پهلوان یهودی، مرحب، را به درک واصل کرد و سپاه اسلام پیروز شد. در همینجاست که آن واقعه معروف کندن در گزارش شده است.

پیامبر بزرگوار اسلام پس از پیروزی به گرفتن جزیه و اینکه نصف درآمد خیبر متعلّق به مسلمانان باشد، اکتفا کرد و عبدالله رواحه را مسئول بازدید و اخذ مالیات سالانه کرد۱۵

اینجا سؤال پیش می آید که چرا پیامبر(ص) نسبت به بنی قریظه شدّت نشان داد ولی نسبت خیبریان رأفت؟

درپاسخ می گوییم که خیبر به قول معرف ته خط بود و یهودیان شکست خورده دیگر خطری نداشتند، چه بسا جزیه ای که می دادند صرفه اقتصادی هم داشت ولی بنی قریظه ممکن بود چون دو قبیله قبلی مشرکین را تحریک به جنگ و مانند بنی نضیر به خیبر بروند و پایگاهشان در خیبر را مستحکم تر کنند. فرمانده عاقل در عین حال رؤوف را فرض کنید. اگر سربازی از دشمن را اسیر کند درحالیکه دشمن هنوز شکست نخورده، این سرباز اسیر را آزاد نمی کند چه بسا او را بکشد چون اگر او را رها سازد، به سپاه دشمن دوباره ملحق می شود و علیه خودی ها اقدام می کند ولی وقتی که سپاه دشمن نابود شده است، اسرا را رها می کند چراکه دیگر خطری ندارند.

اگر پیامبر(ص) جهودان بنی قریظه را می بخشید، مستشرقان و اسلامستیزان این را پیراهن عثمان می کردند و می گفتند:"محمّد(ص) -العیاذ بالله- تدبیر نداشت چراکه از گذشته اش عبرت نگرفت و از تجربه اش در قبال دو قبیله جهود قبلی استفاده نکرد!" یا اگر جهودان خیبر را می کشت، باز ایراد می گرفتند:"این چه رفتار غیر انسانی است؟! مگر خیبری ها چه خطری داشتند؟!" ولی پیامبر(ص) با رفتار خود مهری بر دهان یاوه گویان زد و نشان داد که اسلام دین اعتدال و عقلانیت است و اگر کسی بخواهد از صراط اعتدال خارج شود و به افراط و تفریط بیفتد، ضرر می کند. هرچیزی سرجایش! رأفت به جای خود و شدّت به جای خود! 

در آخر می ماند مسئله ای پیرامون چگونگی مرگ پیامبر(ص) که اگر خدا بخواهد و عمری باقی باشد، به آن خواهیم پرداخت.

تصویری از دژ خیبر. در گوشه پایین سمت چپ، دری را مشاهدی می کنید که علی(ع) از جا کند

ادامه دارد ان شاء الله... 

۱.السيرةالنبوية لإبن هشام،ج‏1،صص:180-183

۲.بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏19، ص: 111

۳.السيرةالنبوية،ج‏2،صص:۴۷-۵۰ + المغازی، ج۱،صص ۱۲۷-۱۳۰ + تفاسیر پیرامون آیه ۵۸ سوره انفال

۴.المغازی، ج۱، صص۳۶۳-۳۸۰ + تفاسیر پیرامون سوره حشر

۵.همان

۶.أسدالغابة،ج‏1،ص:484

۷.المغازی، ج۲، صص ۴۵۵-۴۵۹

۸. همان، صص ۴۹۶-۵۲۵

۹. سفر تثنیه، فصل ۲۰، بند۱۰-۱۴

۱۰.المغازی، ج۱، صص۱۸۴-۱۹۳

۱۱.همان، جلد۲، ص۵۱۸

۱۲.الإصابة، ج۶، ص۲۷۳

۱۳.المغازی، ج۲، ص۵۱۷

۱۴.اخبارالطوال، ص۱۷۷

۱۵.ما انشاءالله در قسمت سوم این سلسله مقاله، به برخی جزئیات این واقعه خواهیم پرداخت و سند و مدرک برای آن ذکر خواهیم کرد. شما خواننده گرامی می توانید به کتاب سیره ابن هشام یا ارشاد شیخ مفید رجوع کنید.


موضوعات مرتبط: تاريخي، اخلاقي و اجتماعی، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: توطئه های یهود علیه اسلام, یهود, پیامبر, بنی قینقاع و بنی نضیر و بنی قریظه, خیبر
[ چهارشنبه 9 مرداد1392 ] [ 4:10 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]

به نام خدا

ما در سال های اخیر، شاهد خیزش هایی در جهان اسلام به خصوص جهان عرب بودیم که بعضاً به تعطیلی سفارات رژیم های ضد اسلامی چون آمریکا و اسرائیل، نزدیکی مذاهب اسلامی و اعمال مشابه منجر شد. ولیکن هر چیزی آفتی دارد و آفت این جنبش ها، جریان های منحرفی است که سعی دارد انقلاب ها را به سمتی ببرد که نتیجه عکس بگیرند. حال ما لازم می دانیم که اوّل تصوّر درستی از مفهوم "اتحاد جهان اسلام" بدهیم بعد به آفت های آن بپردازیم:

اتحاد اسلامی یعنی چه؟

واژه اتحاد از ریشه وحد است به معنای یکی شدن. پس اتحاد جهان اسلام یعنی یکی شدن جهان اسلام یعنی اینکه تمام فرق اسلامی با هم یکی شوند. امّا این یکی شدن به چه معناست؟ دو برداشت می شود داشت:

1. اختلاف های عقیدتی را کنار بگذاریم و به مشترکات بپردازیم.(اتحاد مذهبی)

2. به مباحثی در در فرق مختلف اسلامی استراتژی های مختلفی نسبت به آن ها وجود دارد مقیّد باشیم ولی در عرصه سیاسی به اختلافات نپردازیم.(اتحاد سیاسی)

برداشت اوّل را بررسی کنیم، می بینیم که خب آن احکام مشترک که تمام فرق پذیرفته اند، ضروری و بدیهی دین می باشند، پس ما باید به آنها مقیّد باشیم ولی ترک مسایل اختلافی ضرر هایی دارد؛ بالاخره یکی از این فرق اسلامی حق است و بسیاری از معارف حقیقی اسلام در همین مسایل اختلافی است، مثلاً نماز را یا دست بسته بخوانیم باطل است یا باطل نیست، خلافت جناب ابوبکر و عمر و عثمان بر حق بوده یا بر حق نبوده، نکاح موقت یا حلال است یا حرام و ... حال اگر بخواهیم نادیده گرفتن مسایل اختلافی را پیش بگیریم، بسیاری از معارف حقیقی اسلام را ترک گفته ایم و این نوعی گمراهی است. پس موضع اوّل بسیار غلط و اشتباه است و موضع دوم صحیح است حتّی علمایی چون حضرت آیت الله مکارم(دام ظله) یا جناب شیخ محمّد شلتوت هم موضع اوّل را غلط دانسته اند و بر موضع دوم تکیه داشتند.

آیت الله مکارم در شبکه ماهواره ای ولایت تی وی(VelayatTV) فرمودند:"...چون الآن وضع جهان اسلام به گونه ای است که ما نباید نزاع داشته باشیم، به مقدّسات همدیگر احترام می گذاریم و برادرانه در کنار هم زندگی می کنیم حتی حاضریم بر سر عقایدمان بحث علمی هم داشته باشیم ولی توهین بسیار اشتباه است..." می بینیم که این مرجع تقلید شیعه نمی گوید که باید باب بحث بر سر عقاید بسته شود ولی نباید طوری کرد تا دشمنی راه بیفتد. نباید توهین کرد بلکه نقد علمی باید داشت. چراکه بالاخره قضیه وحدت اسلامی مانع از حق جویی فطری انسان نمی شود و هر کسی چه شیعه و چه سنّی می خواهد بداند که راه حق کدام است و این خواستی فطری است و جلوی آن را نباید گرفت. ولی حفظ مصالح مسلمین و نفی سبیل کفار هم از ضروریات است که به آن هم باید توجّه داشت. به همین خاطر شبکه ولایت تی وی و وبلاگ ما با این استراتژی پیش می رود که با حفظ احترام به مقدسات اهل سنّت، آن ها را به نقد بکشاند. ما در عین اینکه خلیفه اوّل و دوم را "جناب" خطاب می کنیم، از مسایلی چون غصب خلافت و فدک و ضربه زدن به بی بی فاطمه زهرا(س) کوتاه نمی آییم و سخت از آن دفاع می کنیم.

حتی شبکه ای چون "اهل بیت تی وی" که بهتر است نامش را "بنی امیّه تی وی" بگذارد، بسیار به عقاید اهل سنّت توهین می کند و چون درکش نمی رسد به علمای شیعه هم توهین می کند که به قول حضرت آیت الله قزوینی، او افسدالمفسدین فی الأرض است چرا که توهینی که او به علمای شیعه کرده ناصبی ترین و رذل ترین موجود تاریخ هم نکرده... یا حتی حضرت آیت الله العظمی محقق کابلی(دام ظله العالی) از مراجع تقلید، هر گونه کمک به این شبکه را در حکم تعاون بر اثم و عدوان دانسته است.1

الحمد لله اختلافات دارد کم می شود چراکه در همین جریان کشتار شیعیان مصر به دست سلفی ها، علمای الأزهر این عمل را گناه کبیره دانستند یا علمای کردستان یا نمایندگان اهل سنّت در مجلس اعتراض و این عمل را محکوم کردند. حتی امام جمعه سنندج گفت: هر شخصی که شهادتین را بر زبان جاری و اعلام ایمان کند جان و مال و ناموسش در امن است. یا ماموستا امین راستی گفت: نه تنها الأزهر مصر بلکه تمام مسلمانان باید این اقدام سلفی ها را محکوم کنند تا دیگر شاهد تکرار چنین فجایعی در جوامع اسلامی نباشیم.2 حتی بنده حقیر که دوسال پیش به حج مشرّف شده بودم، دیدم که برادر مصری از جنگ بین شیعه و سنی اظهار تنفّر می کرد و به عربی می گفت:"من دوست ندارم بین مسلمین جنگ باشد" یا برادر پاکستانی دیگری را که از او مذهبش را پرسیده بودم، گفت:"ما برادر هستیم."

آفت اتّحاد اسلامی

حدود 3 قرن پیش در نجد، شخصی به نام محمّد عبدالوهاب، اقدام به نشر افکار شیطانی که در اصل ریشه در تفکّرات اموی داشت، کرد. لذا شروع به تکفیر مسلمین کرد و به جنگ با آنان برخاست. او در درجه اوّل به تکفیر اهل سنت پرداخت تا جایی که اوّلین کسانی که دست رد بر سینه اش زدند، پدر و برادر و دیگر علمای سنّی بودند، همانطور که همفکر ملعون او، ابن تیمیه، در دو قرن قبل او چنین شد. حتی علمای چهار مذهب در مکه اجماع کردند و به امیر حجاز دستور جهاد با وهابی ها را دادند.3 البته که این گروه در طول تاریخ خدمات بسیاری به دشمنان اسلام کردند مثل همکاری با جاسوس آنها، توماس ادوارد لورنس، برای بر اندازی حکومت مسلمان و مقتدر عثمانی در نتیجه تجزیه این حکومت و چند پاره شدن جهان اسلام، نشر اکاذیب درباره شیعیان در بین برادران اهل تسنن، تکفیر مسلمین و .... درحال حاضر هم خوش خدمتی می کنند؛ اینگونه که این جماعت تندرو هرجا ضد شیعیان اقدامی انجام می دهند و شیعه کشی می کنند، شبکه خبری بریتانیا(BBC) و بلندگوهای داخلی آنها می آیند و جای اینکه بگویند "سلفیون شیعیان را کشتند" می گویند "اهل سنّت شیعیان را کشتند" به عبارتی جای یک واژه را با واژه دیگر عوض و القا می کنند "شیعه و سنّی با هم جنگ دارند لذا اتّحاد اسلامی سخنی بی معنیست!" این هم کلک دیگری است از پیر استعمار! پس ما مسلمین باید آگاه باشیم و گول اراجیف BBCرا نخوریم و بدانیم که این بنگاه خبری جز تفرقه و اسلام زدایی هدف دیگری ندارد. و بین وهابیون و اهل سنّت مرزبندی کنیم که این جماعت هیچ دلشان برای اسلام نسوخته بلکه هدف نابودی آن را دارند!

والسلام علی من إتّبع الهدی


1.نامه حضرت آیت الله در پایگاهشان

2.روزنامه همشهری، تاریخ 5/4/1392، ص2

3. برای اطّلاعات بیشتر به این کتاب رجوع کنید: وهابیگری، حامد الگار، ترجمه احمد نمایی، انتشارات آستان قدس


موضوعات مرتبط: اخلاقي و اجتماعی، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: اسلام, اتحاد اسلامی, شیعه و سنی, وهابیّت, قتل شیعیان در مصر
[ شنبه 8 تیر1392 ] [ 11:37 قبل از ظهر ] [ HKH ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

 

"پاسخ به محمد مهدی جوکار mmj، مدیر وبلاگ ایران باستان در گذشته و مدیر وبلاگ عصیان پرولتر در حال حاضر"

چند وقت پیش فردی که خیلی ادعای علمی صحبت کردنش می شود و بالاتر از همه خود را مدافع اسلام می نامد(!)، مطلبی نوشته است تحت عنوان "در محکومیت تجاوز و تخریب اماکن مقدسه دیگران" که در آن پیامبر(ص) تخطئه کرده و مضحک تر اینکه در آخر مطلبش کوروش هخامنشی را بزرگ و رفتارش را "بی نظیر" نشان داده است(همان کاری که یک اسلام ستیز بی آبرو به اسم مسعود انصاری کرده بود و به حول و قوه الهی، گند کارش درآمد). البته ما قبلاً با ایشان بحث هایی داشته ایم و ایشان جز تمسخر و "بسیجی" یا "خشک مغز" یا "آخوند" نامیدن ما و پیچاندن و ذبح مطالب، چیز خاصی در چنته نداشتند(باآن همه ادعای آزاد اندیشی و علمی بحث کردن). ما که قبلاً در شیعه بودن ایشان شک داشتیم، حال در مسلمان بودن ایشان شک کردیم. به هر حال، ما این مطلب را نوشته ایم تا یک:) پاسخی به او داده باشیم و دو:)نشان دهیم ما کسی که خود را مسلمان می نامد ولی علیه اسلام مطلب می نویسد، منافق و ستون پنجم دشمن می نامیم!

حال مطلب ایشان را بخوانیم:

"به گمان من ، کسانی که معتقد به بت شکنی هستند صلاحیت محکومیت تجاوز و تخریب اماکن مقدسه ادیان و مردمان را ندارند چراکه برخورد انها با چنین رویدادهایی درواقع برخوردی یک بام و دو هوا خواهد بود.

تخریب و تجاوز به معابد و اماکن مقدس، مساله ای دیرین بشمار می اید درتاریخ جنگها بارها خوانده ایم که فاتحان دینی و غیر دینی به معابد و امکان مقدسه دیگر ادیان و مغلوبین تاخته به مقدسات توهین نموده یا ان اماکن و معابد را تخریب و یا ان مقدسات را به یغما برده اند! این رفتار زشت که ریشه در هزاران سال پیش دارد وشاید همواره همراه بشر بوده است همچنان برقرار است .در سده ی حاضر نیز بارها این رفتارها تکرار میشود از تخریب مقدسات بودییان توسط طالبان تا تخریب تمامی گنبدها و برج و بارو و برامدگی قبرها توسط اسلام سلفی و وهابی تا اتش زدن مساجد و کتب مقدس توسط مسیحیان در امریکا و بوداییان در میانمار و اتش زدن کلیساها در پی توهین به پیامبر در پاکستان و از بی حرمتی نظامیان غربی به مقدسات مسلمین و اخیرا از نبش قبر حجر بن عدی در سوریه توسط اسلامیون سلفی همگی تکرار تلخ تاریخ ان روزگارانی است که بشر تازه دراغاز دوره تمدنی قرار داشت . گرچه برخی مسلیمن چنین رویدادهایی را محکوم میکنند و حنی برخی مسلمین در نفی و نقد توهین و تجاوز به مقدسات دیگر ادیان اعم از کتابی و غیر کتابی خصوصا مشرکان به ایه ی شریفه ی مکی استناد میجویند «و معبودانى را كه كافران به جاى خدا مى‏پرستند، دشنام ندهيد،» الانعام ۱۰۸ و هرچند درقران از یت شکنی ابراهیم (ع) نیز تجلیل شده است با اینهمه در سیره ی نبوی و در زمان قدرت یافتن مسلمین بارها و بارها بت شکنی را میبنیم از شکستن بتهای یمن تا بتهای کعبه و اطراف مکه و کل شبه جزیره که بی گمان این استدلال ان دسته از مسلیمن بران ایه شریفه را باطل میسازد چراکه تخریب معبودان و مقدسات دیگر باورها از ناسزا گویی به انها نتنها بهتر نمی تواند باشد که بدتر نیز هست!

برخی از گزارشات مربوط به بت شکنی حضرت محمد ص در کتاب مغازی واقدی «عبد الله بن يزيد، از سعيد بن عمرو هذلى نقل كرد كه: چون پيامبر (ص) مكه را گشود شروع به اعزام سپاهيان به اطراف فرمود. خالد بن وليد را براى ويران كردن بت عزّى فرستاد، و طفيل بن عمرو دوسى را براى ويران كردن بت ذو الكفّين- كه بت قبيله عمرو بن حممه بود- اعزام فرمود. طفيل بت مذكور را به آتش كشيد! و چنين مى‏خواند:يا ذا الكفّين لست من عبادكا * انا حششت النار فى فؤادكا*ميلادنا اقدم من ميلادكا=اى بت ذو الكفين من از بندگان تو نيستم، كه ميلاد من پيش از ميلاد تو است، و من در دهانت آتش افروختم.
سعد بن زيد اشهلى را براى ويرانى بتخانه و بت منات به ناحيه مشلّل گسيل فرمود كه آن را ويران كرد. عمرو بن عاص را براى ويرانى سواع- كه بت قبيله هذيل بود- اعزام فرمود. عمرو مى‏گويد: چون به آنجا رسيدم كاهن كنار بت بود و به من گفت: چه مى‏خواهى بكنى؟ گفتم:
سواع را ويران مى‏كنم. گفت: تو را با او چه كار؟ گفتم: رسول خدا (ص) به من دستور داده است. گفت: نمى‏توانى آن را از ميان ببرى. گفتم: چرا؟ گفت: نگهداشته مى‏شود. گفتم: هنوز هم همچنان در باطل هستى؟! واى بر تو مگر اين بت مى‏شنود و مى‏بيند؟ عمرو مى‏گويد: نزديك شدم و آن بت را شكستم و به يارانم دستور دادم تا خزانه آن را هم ويران كردند و چيزى در آن نيافتند. عمرو به كاهن گفت: چگونه ديدى؟ گفت: اسلام آوردم و تسليم خدا شدم.
منادى رسول خدا در مكه اعلان كرد: هر كس كه به خدا و رسولش ايمان دارد نبايد در خانه خود بتى داشته باشد و بايد آن را بشكند. و مسلمانان شروع به شكستن بتها كردند.
عكرمة بن ابى جهل پس از اينكه مسلمان شده بود چون مى‏شنيد در خانه‏اى از خانه‏هاى قرشيان بتى هست مى‏رفت و آن را مى‏شكست.
ابو تجراه در جاهليت بت مى‏ساخت و مى‏فروخت. سعد بن عمرو مى‏گفته است كه: او ابو تجراه را در حال ساختن و فروختن بتها ديده است. و هيچيك از مردان قريش نبود مگر اينكه در خانه خود بتى داشت.
بن ابى سبره از سليمان بن سحيم، از يكى از خاندان جبير بن مطعم، از قول جبير بن مطعم نقل كرد كه: روز فتح مكه منادى رسول خدا (ص) جار مى‏زد و مى‏گفت: هر كس به خدا ايمان دارد نبايد در خانه خود صنم و بتى نگه دارد و بايد آن را بشكند يا بسوزاند، و دريافت بها و فروش آن حرام است. جبير گويد: پيش از آن مى‏ديدم كه بتها را در مكه مى‏گرداندند و بدويها آنها را مى‏خريدند و به خانه‏هاى خود مى‏بردند، و هيچ مردى از قريش نبود مگر اينكه در خانه‏اش بتى داشت كه به هنگام ورود به خانه و خروج از آن براى تبرك به آن دست مى‏كشيد.
عبد الحرمن بن ابى الزّناد، از عبد المجيد بن سهيل نقل كرد كه: وقتى هند دختر عتبه اسلام آورد، بتى را كه در خانه داشت با تيشه ريز ريز كرد و مى‏گفت: ما از تو در فريب بوديم.
پيامبر (ص) خالد بن وليد را براى ويران ساختن بتخانه عزّى اعزام فرمود، و او همراه سى سوار به آنجا رفت و آن را ويران كرد و نزد پيامبر (ص) برگشت. ......و چون كنار بت رسيد شمشير خود را بيرون كشيد. در اين هنگام زنى سياه، برهنه، و پراكنده موى به طرف خالد آمد و پرده‏دار بتخانه بر آن زن بانگ مى‏زد. خالد مى‏گويد: پشتم لرزيد، و پرده‏دار خطاب به آن زن چنين مى‏گفت:اى عزّى سخت حمله كن و مرا دروغگو نساز، براى خالد نقاب از چهره بردار و كمرت را استوار ببند، اى عزّى اگر اين مردك، خالد را نكشى، منتظر عذابى زودرس باش و يا كيش نصرانى را براى خود برگزين. گويد: خالد با شمشير آهنگ آن زن كرد و چنين مى‏گفت:
اى عزّى من به تو كافرم و ترا نمى‏پرستم،و خدا را چنان يافته‏ام كه ترا خوار و زبون ساخته است.
گويد: او را با شمشير به دو نيم كرد و سپس پيش رسول خدا (ص) آمد و به ايشان خبر داد.رسول خدا (ص) فرمود: آرى، آن عزّى بود و از اينكه در سرزمينهاى شما پرستيده شود نااميد گرديد» مغازی ص ۶۶۶-۶۶۸

در مقابل رفتار کم نظیر فاتحی چون کوروش را میبنیم که وقتی بعنوان یک فاتح وارد بابل میشود به خدایان ان دیار و اقوام انجا نتنها بی احترامی نکرده و نمیگذارد به انها اسیبی رسد بلکه مقدسات مردمان ان دیار را پاس میدارد. از زبان او بشنویم :

« . (و نیز پیکره ی) خدایانی را که در میانه ی آن شهرها (= جای ها) به جای های نخستین بازگردانیدم و (همه ی آن پیکره ها را) تا به جاودان در جای (نخستین شان) بنشاندم (و) همگی آن مردم را (که پراکنده بودند)، فراهم آوردم و آنان را به جایگاه های خویش بازگردانیم.33. (و نیز پیکره ی) خدایان سومر و اکد را که نبونئید (بی بیم) از خشم سرور خدایان (= مردوک) با بابل اندر آورده بود، به فرمان مردوک، خدای بزرگ به شادی و خوشی34. در نیایشگاه هایشان بنشاندم - جای هایی که دل آن ها شاد گردد -باشد که خدایانی که من به جای های مقدس (نخستین شان) باز گردانیدم،35. هر روز در برابر خداوند (= مردوک) و نبو زندگی دیریازی از بهر من بخواهند [27]↓ و هماره در پایمردی من سخن ها گویند، با واژه هایی نیک خواهانه باشد که به مردوک، خدای من، گویند که «به کورش، پادشاهی که (با بیم) تو را پرستنده است و کمبوجیه پسرش،36. بی گمان باش، بهل تا آن زمان باز سازنده باشند ... با روزهایی بی هیچ گسستگی.» همگی مردم بابل پادشاهی را گرامی داشتند و من همه ی (مردم) سرزمین ها را در زیستگاهی آرام بنشانیدم.» ترجمه عبدالمجید ارفعیhttp://www.iranboom.ir/nam-avaran/koroshe-bozorg/1476-manshor-korosh-bozorg.html"

اسلام آیینی است که برای هدایت بشریت و بیرون آوردن او از کفر و ضلالت آمده و تمام احکام و دستورات آن در همین جهت است. ما اوّل آیه ۱۰۸ سوره انعام را که دوست ما ذبح شده بیان کرده است، می آوریم و بعد تفسیر آن را بیان می کنیم:

وَلاَ تَسُبُّواْ الَّذِينَ يَدْعُونَ مِن دُونِ اللّهِ فَيَسُبُّواْ اللّهَ عَدْوًا بِغَيْرِ عِلْمٍ

به کسانی که معبودانی غیر از خدا را می پرستند دشنام ندهید تا خدا را از روی نادانی و دشمنی فحش ندهند

تفسیر این بخش از آیه فوق: "به دنبال بحثى كه در باره منطقى بودن تعليمات اسلام و لزوم دعوت از راه استدلال، نه از راه اجبار، در آيات قبل گذشت، در اين آيه تاكيد مى‏كند كه" هيچگاه بتها و معبودهاى مشركان را دشنام ندهيد، زيرا اين عمل سبب مى‏شود كه آنها نيز نسبت به ساحت قدس خداوند همين كار را از روى ظلم و ستم و جهل و نادانى انجام دهند" (وَ لا تَسُبُّوا الَّذِينَ يَدْعُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَسُبُّوا اللَّهَ عَدْواً بِغَيْرِ عِلْمٍ‏).

به طورى كه از بعضى روايات استفاده مى‏شود، جمعى از مؤمنان بر اثر ناراحتى شديد كه از مساله بت پرستى داشتند، گاهى بتهاى مشركان را به باد ناسزا گرفته و به آنها دشنام مى‏دادند، قرآن صريحا از اين موضوع، نهى كرد و رعايت اصول ادب و عفت و نزاكت در بيان را، حتى در برابر خرافى‏ترين و بدترين اديان، لازم مى‏شمارد.

دليل اين موضوع، روشن است، زيرا با دشنام و ناسزا نمى‏توان كسى را از مسير غلط باز داشت، بلكه به عكس، تعصب شديد آميخته با جهالت كه در اينگونه افراد است، سبب مى‏شود كه به اصطلاح روى دنده لجاجت افتاده، در آئين باطل خود راسختر شوند، سهل است زبان به بدگويى و توهين نسبت به ساحت قدس پروردگار بگشايند، زيرا هر گروه و ملتى نسبت به عقائد و اعمال خود، تعصب دارد .... در روايات اسلامى نيز منطق قرآن در باره ترك دشنام به گمراهان و منحرفان، تعقيب شده و پيشوايان بزرگ اسلام به مسلمانان دستور داده‏اند هميشه روى منطق و استدلال تكيه كنند و به حربه بى‏حاصل دشنام نسبت به معتقدات مخالفان، متوسل نشوند، در نهج البلاغه مى‏خوانيم كه على (ع) به جمعى از يارانش كه پيروان معاويه را در ايام جنگ صفين دشنام مى‏دادند مى‏فرمايد:انى اكره لكم ان تكونوا سبابين و لكنكم لو وصفتم اعمالهم و ذكرتم حالهم كان اصوب فى القول و ابلغ فى العذر(نهج البلاغه صبحی صالح کلام ۲۰۶) من خوش ندارم كه شما فحاش باشيد، اگر شما به جاى دشنام، اعمال آنها را برشمريد و حالات آنها را متذكر شويد (و روى اعمالشان تجزيه و تحليل نمائيد) به حق و راستى نزديكتر است و براى اتمام حجت بهتر"۱

 ما آیه و تفسیر فوق را خواندیم. شما اگر به عبارت "بغیر علم" که در آیه ذکر شده است ولی دوست ما ذکر نکرده دقت کنید، متوجه خواهید شد که اسلام برای چه می گوید دشنام ندهید. چراکه بیرون آوردن از جهل و نادانی با توهین، باعث می شود که فرد مخالف ما که تصور و آگاهی درستی از اسلام ندارد، این کار را به حساب دین طرف گذارند. روایات بسیاری هست که کسانی پیامبر(ص) را تمسخر و اذیت می کردند، چون تحت تأثیر تبلیغات بودند و حقیقت بر آنها مسلم نگشته بود ولی وقتی بزرگواری پیامبر را می دیدند، می فهمیدند که در جهل بودند و روحشان منقلب می شد و اسلام می آوردند. کلیشه ای ترین مثال هم همان مثال آن یهودی است که بر پیامبر(ص) شکمبه گوسفند می ریخت بعد که مریض شد پیامبر(ص) به دیدارش رفت و آن یهودی منقلب شد و اسلام آورد. یا حتی در مثالی که از نهج البلاغه حضرت امیر(ع) آمده است چون سپاه معاویه تحت تأثیر تبلیغات مسموم معاویه قرار گرفته بودند(ماجرای پیراهن عثمان) و حقیقت را نمی دانستند و علی(ع) دستور داد که توهین نکنند تا دروغگویی معاویه و اعوان و انصارش معلوم شود. حتی هست که امام صادق(ع) به فرد مصری که در اثر شبهات اعتقاد به خدا را کنار گذاشته بود، می فرماید: "یا أخا أهل مصر... ای برادر مصری..."۲

ولی آنجا که پیامبر(ص) دستور به تخریب بت ها می دهد، می بیند که مادامی که بت ها پابرجا هستند، جهل هم پابرجاست و مسلّم است که پیامبری که سال ها برای هدایت مردم زحمت کشیده و خون دل خورده است، در موقعیتی که یک قدم به پیروزی مانده، دستور به تخریب بت می دهد و جهل را برای همیشه ریشه کن می کند. بعد هم، این بت ها دیگر برای مردم جنبه قدسی نداشتند چراکه: ۱) وقتی مردم دیدند که پیامبر فرمود:"إذهبوا فأنتم الطّلقاء بروید که همه شماها آزادید"۳ و عفو او را دیدند. ۲) مردم که فکر می کردند بت ها آن ها را در برابر سپاه اسلام حفاظت می کنند ولی بعداً دیدند که آن ها که نتوانستند از خود دفاع کنند قطعاً نمی توانند از مردم دفاع کنند و این افکار جز موهومات چیزی نبود، مشتاق اسلام شدند و از جهل بیرون آمدند. حتی هست که وقتی بت هبل در برابر مشرکان شکسته شد، زبیر عوام با تمسخر به ابوسفیان گفت:"يا أبا سفيان! قد كسر هبل! أما إنك قد كنت منه يوم أحد في غرور،حين تزعم أنه قد أنعم! ای ابوسفیان! هبل شکست! تو روزی به آن فریفته شده بودی و فکر می کردی که آن بت نعمت می دهد" و ابوسفیان با کمال ناراحتی به زبیر گفت:"دع عنك هذا يا ابن العوام، فقد أرى لو كان مع إله محمد غيره لكان غير ما كان. ما را رهاکن پسر عوام! حالا می بینم که اگر با خدای محمّد(ص) بودم وضع جور دیگری بود(یعنی خدای توانا خدای محمّد(ص) است و از این هبل کاری ساخته نیست)"۴ پس شکستن بت ها به دست پیامبر(ص) به توهین به هیچ مقدّسی نیست چراکه دیگر مردم از بت ها رویگردان شده بودند. حتی باز میبینیم که کسانی که از جانب پیامبر(ص) گسیل شده بودند نیز وقتی می خواستند بت ها را نابود کنند، باز استدلال می کردند:(خالد ابن ولید:...اى بت ذو الكفين من از بندگان تو نيستم، كه ميلاد من پيش از ميلاد تو است، و من در دهانت آتش افروختم.... + سعد بن زید:...هنوز هم همچنان در باطل هستى؟! واى بر تو مگر اين بت مى‏شنود و مى‏بيند؟ ... و ....)

خلاصه کلام اینکه چیزی که برای اسلام مهم است، سعادت مردم است. اگر جایی برای اینکه کسی به راه حق علاقه مند شود نباید به او یا مقدّساتش توهین بکنیم، توهین نمی کنیم ولی وقتی برای این که به سعادت نایل شود باید رفتار تندی نشان دهیم، رفتار تند را نشان می دهیم. همچون پدر مهربانی که فرزندش را که برای با اول خطایی کرده است، با زبانی نرم او را بازمی دارد چون می داند که با لحن نرم تأثیر بیشتر است. ولی وقتی کار به جایی می کشد که باید کمی تند شد و اگر تندی نکند کار فرزند به جاهای باریک می کشد، تندی می کند و اگر در آن لحظه تندی نکند و بعداً کار فرزند به جاهای باریک بکشد، ما چنین پدری را "خائن" می دانیم. همانطور که اگر جای خوش رفتاری مبنا را بر بدرفتاری و خشونت بگذارد، اثراتش کمتر از حالت سابق نیست و ممکن است تأثیرات بدی داشته باشد چراکه فرزند از پدر دور می شود.

پیامبر(ص) هم مانند پدر مهربانی که بسیار به سعادت مردم علاقه مند بود و برای همین هر زحمتی را به جان می خرید، در جاهایی مهربانی می کند و اینطوری مردم را به راه حق می آورد ولی وقتی جایی می بیند که برای هدایت و سعادت مردم باید بت شکست تا جهل نابود شود، بت را می شکند و هیچ شکی به خود راه نمی دهد.

حال مطلب را به پایان ببریم که این نویسنده منصف(!!!!!!!) که می آید و کوروش را در برابر پیامبر(ص) علم می کند، می داند که کوروش برای سیاسی بازی خودش این کار را کرده است نه برای اینکه عاشق چشم و ابروی مردم بوده باشد. چراکه در سؤالی که از او پرسیده اند که:

"مهران
شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱ ۱۵:۳۴
سلام.
دوست عزیز من هم از طرفداران کوروش بزرگ هستم اما برخی می گویند او خدا پرست نبوده و مردوک را می پرستیده است.
نظر شما هم برایم خیلی مهم است.
سپاسگزارم


باسلام و سپاس از حضور شما.
پیشتر در مقاله ی دفاع از کوروش بزرگ هخامنشی سعی کردم به این سئوال که خدای کوروش چه کسی بوده است پاسخ دهم. با توجه به قرائن و شواهدی که از خدایان هخامنشی می شناسیم میتوان با احتمال بالا گمان زد که خطاب و ستاىش کوروش از مردوک ، یک امر سیاسی بوده است! پاسخ اشکارا در رفتار جانشینان کوروش نهفته است. اسنادی هست که داریوش بزرگ که بارها اهورا مزدا را خدای بزرگ خود دانسته مردوک و نیز خدای مصریان را ستوده است. همچنین از کبوجیه نیز استادی هست که به اپیس خدای مصریان زانو زده و اورا ستوده و خدای بزرگ خوانده است. این موضوع اشکارا نشان از سیاسی کاری شاهان هخامنشی در برخورد با باورهای مردمان دیگر سرزمینها دارد. در این میان تنها خشیرشا است که در پی شوروش بابل معبد مردوک را دیوخانه میخواند و به انجا یورش برده و مردگ را به شوش می اورد و این نشان سیاست متفاوت خشیرشا با اسلاف اوست
همچنین بنگرید
۵"http://iranbastannn.blogfa.com/post-22.aspx

آری پیامبر اسلام که مشتاق هدایت مردم است با کوروشی که برای حکومت کاری کرده است زمین تا آسمان فرق دارد... البته ما از جماعت نادان و منافق انتظار نداریم که چنین چیزی را درک کنند چرا که به شهادت سوره منافقون، منافقان نه "می فهمند" و نه "می دانند"!

لینک مرتبط: بيانيه دفتر حضرت آیت الله سیستانی(دام ظله) درباره تصميم يكى از كشيشان گستاخ آمريكايى نسبت به قرآن كريم


۱.تفسير نمونه، ج‏5، صص: ۳۹۴-۳۹۶

۲. اصول کافی، کتاب التوحید، باب حدوث العالم و إثبات المحدث، حدیث ۱

۳. بحار الأنوار (ط - بيروت) ؛ ج‏۲۱ ؛ ص ۱۰۶

۴. إمتاع‏الأسماع،ج‏۱،ص:۳۹۱

۵.+


پاسخ به جوابیه مدیر وبلاگ ناگفته های ایران باستان:

ما متوجّه شده ایم که جناب آقای جوکار، بر پاسخ ما نقدی نوشته اند. در ابتدای مطلب، طبق رسم معمولشان، ما را که در تمام طول عمرمان یک بار هم کارت بسیج نداشتیم، "بسیجی"(کنایه از متحجر) خطاب فرموده اند. از نظر ایشان خداوند تمام روشن بینی و خرد را در ایشان و طرفداران فکری ایشان و تمام تحجر و کوته نظری های عالم را در ذهن مخالفانشان قرار داده است! کما اینکه حدود ۲ سال پیش که درباره یک فرد وهابی گرا به نام مصطفی حسینی طباطبایی صحبت داشتیم، ایشان جناب آقای علی اکبر امیر اقبال را به خاطر اینکه گفته بود فرد مزبور وهابیست(از نظر تئوری)! مورد طعنه قرار دادند و "آخوند" خطاب کردند. حال که نیک بنگریم، سواد دینی یک ساعت استاد اقبال به احتمال ۹۹.۹۹٪ ده برابر سواد دینی کل عمر ایشان و امثال ایشان است! ایشان از این ناراحت بودند که چرا ما نوشته ایم که در مسلمان بودن ایشان شک داریم. خب جناب آقای جوکار! وقتی که می آیید و می گویید بت شکنی توهین به مقدسات دیگران است و آن را بد می دانید و رفتار کوروش را کم نظیر معرفی می کنید و عملاً کوروش را در برابر پیامبر(ص) علم می کنید، شما جای ما باشید شک نمی کنید؟!؟!؟! ما حق نداریم که شک کنیم؟!؟!؟!

ایشان دعا فرمودند که فضایی در مملکت پیش آید تا هر منتقدی بتواند صحبت کند بدون آنکه تکفیر شود! ما هم همین را از خداوند خواستاریم "تا سیه روی شود هرکه در او غش باشد!". ما را از سخن مخالف باکی نیست ولی متنفریم که کسی خود را مسلمان بنامد آنوقت علیه اسلام مطلبی بنویسد!

ایشان گویا خوب متوجه منظور ما در این پست نشده اند و آمده اند و گفته اند "...نقد ایشان بر مفاهیم مقاله ی بنده نیست بیشتر ناظر بر برداشت از ایه ی شریفه ی 108 انعام است و احادیثی که اورده اند تا بلکه نشان دهند اسلام هرنوع توهین را نفی میکند..." ما هیچگاه ادّعا نکرده ایم که اسلام هر نوع توهین را نفی می کند(جالب توجه اینکه ما از خیلی قبل تر از اینکه ایشان این پست را بگذارند می دانستیم که احکام سب کردن(فحش دادن) چیست و هیچگاه در مقام اجتهاد برنیامدیم). ایشان آمدند گفتند که "۱.سیره پیامبر(ص) آن آیه را نفی می کند و ۲.عمل بت شکنی زشت است و ۳.عمل کوروش بی نظیر بود! ۴.در پاکستان آمدند و کلیساسوزی کردند" و ما این چهار نقطه را هدف قرار دادیم. پس ۱) نقد ما کاملاً ناظر بر مفاهیم مقاله ایشان است ۲) ما هرگز نگفتیم اسلام تمام انواع دشنام را حرام کرده بلکه گفتیم چیزی که برای اسلام مهم است سعادت مردم است!

حال شالوده نقد ایشان بر این است که "ما گفته ایم اسلام هرگونه دشنام را حرام می داند" و ما در بند فوق نشان دادیم که چنین نیست. پس ما فعلاً تا حدی خوبی به جواب ایشان پاسخ دادیم هرچند ایشان به نقد ما پاسخی نداده اند. حال می بینیم که ایشان بحث را منحرف کرده اند و وارد احکام "سب المؤمن"، "سب النبی"، "سب الأئمه(ع)" شده اند.

ما در زیر روایاتی که ایشان آورده اند را بررسی می کنیم و این بحث را پی می گیریم:

ابتدا دو مسئله فقهی به طور خلاصه بررسی می کنیم:

سبّ المؤمن۱

سبّ مؤمن به چهار دلیل حرام است. سب همان بی احترامی با نقص گذاری است. خواه با دشنام و نسبت زنا و لواط باشد خواه با توصیف کردن مانند سگ و خر. ولی صرف بی احترامی بدون نقص گذاری انگار که قصد بی احترامی است ولی نقص گذاری در آن نیست، ظاهر آن است که سب نیست ولی قصد هتک نوعی بی احترامی با نقص گذاری به حساب می آید.‌

حال دلایل چهارگانه بر حرمت سب:

قرآن: گفتار خداوند:وَ اجْتَنِبُوا قَوْلَ الزُّورِ و از سخن باطل بپرهیزید(حج، آیه ۳۰) و سب از واضح ترین مصادیق سخن باطل است.

سنت: ۱.امام باقر(ع): مردی نزد پیامبر(ص) آمد و گفت: من را نصیحت کن. از نصیحت های پیامبر(ص) این بود: مردم را سب نکنید تا دشمنی ایجاد نشود.

۲.پیامبر(ص): سب کردن مؤمن گناه است.

۳.پیامبر(ص): سب کردن مؤمن مانند در معرض هلاکت قرار گرفتن است.(الوسائل: 8/ 610، الباب 158 من أبواب أحكام العشرة، الحديث: 2 و 3 و 4.)

عقل: پس آن آزار و اذیت و ظلم و تعدِّی به دیگری است، پس شرعاً حرام است.

اجماع: علامه حلّی در کتاب "تذکره" می نویسد: هیچکس با اینکه دروغ بستن به مؤمن و سب و بدگویی کردن از او حرام است شکی ندارد.

حال حکم مسئله واضح است و نیازی به طولانی کردن بحث نیست.

حال کسانی را که از حکم فوق مستثنی هستند بررسی می کنیم:

۱. مؤمنی که فسق خود را آشکار می کند:

سب او جایز است ولی اگر آشکارا انجام ندهد، اگر غایب باشد می شود غیبت و اگر این ویژگی ها در او نباشد می شود تهمت. دلیل آن است که کسی که گناهش را علنی انجام می دهد احترامی ندارد. ولی ظاهر اجتناب از آن است چراکه پامبر(ص) فرمود:"دشنام دادن به مؤمن گناه است"(الوسائل: 8/ 610، الباب 158 من أبواب أحكام العشرة، الحديث: ۳) یا امیرالؤمنین(ع) فرمود:"من دوست ندارم که شما دشنام دهنده باشید"(نهج البلاغه صبحی صالح کلام ۲۰۶)

ولی اگر سب کسی که آشکارا گناه می کند از باب نهی از منکر باشد، جایز است با شرایطی.

۲. بدعت گذار۲:

جواز این گروه از باب روایاتی است که درباره بدعت گذاران آمده:

۱.پیامبر(ص): هرگاه بعد از من فسادگران و بدعت گذاران را دیدید، از آنان اظهار نفرت کنید و به آنان بسیار دشنام دهید و آن ها را بسیار سرزنش کنید و آنان را با دلیل و برهان مبهوت کنید(در بعضی ترجمه ها آمده: تهمت بزنید به آن ها) تا به ایجاد فساد در اسلام طمع نورزند و مردم از آنان دور شوند و بدعت های آنان را یاد نگیرند و خداوند به واسطه این کار شما برایتان حسنات می نویسد و درجات شما را در آخرت افزون می گرداند.(الوسائل: 11/ 508، الباب 39 من أبواب الأمر و النهي، الحديث: 1)

۲.امام علی(ع): هرکس نزد بدعت گذاری برود و او را بزرگ بدارد، در مسیر نابودی اسلام گام برداشته است.(نفس المصدر: الحديث: 3)

۳. کسی که ناراحت نمی شود:

توهین به چنین شخصی به این علّت مستثنی شده است که کلام گوینده موجب خوار شدن و نقصی نمی شود. مانند دشنامی که پدر به فرزندش می دهد مثل "الاغ!" پس حرام نیست مگر آنکه موجب اذیت شود پس حرام است از این جهت نه از جهت دشنام بودن.

ولی احتیاط اجتناب از آن است مخصوصاً هنگامی که موجب ناراحتی می شود.۳

این بود بررسی احکام دشنام دادن از منظر فقهی. حال ممکن است سؤال پیش بیاید که چرا این احکام برای مؤمنین(شیعیان دوازده امامی) است؟ پاسخ این است که غیر شیعه احترامی ندارد. یک مقدّمه ای می آورم: در هر گروه و مسلکی، هرچه افراد زاویه شان با آن گروه کمتر باشد، امتیازات بیشتری دارند. خواه در نظام سکولاری مثل آمریکا باشد که یک شهروند آمریکایی نسبت به غیر شهروند امتیازاتی دارد. حتّی در بین همین شهروند ها، شهروند درجه یک نسبت به شهروند درجه دو یا سه امتیازات بیشتری دارد و الخ. نمی خواهیم این مسئله را با مسئله توهین قیاس کنیم بلکه می خواهیم بگوییم که هرچه افراد زاویه کمتر داشته باشند امتیازاتشان بیشتر است، چیزی پذیرفته شده در جوامع انسانیست.

در اسلام و تشیع هم همین طور است. مثلاً کفار اهل کتاب نسبت به کفار غیر اهل کتاب زاویه شان کمتر است به همین خاطر امتیازاتی دارند مثلاً جزیه شان فرق دارد یا بنابر فتوای برخی فقها، پاک هستند. همین طور ذمی نسبت به غیر ذمی که مثلاً ربا گرفتن از ذمی جایز نیست ولی از غیر ذمی جایز است. همین طور مسلمانان سنی نسبت به کفار که نکاح با آنان جایز است ولی با کفار جایز نیست یا ذبیحه کفار نجس است و نمی توان خورد ولی ذبیحه اهل سنّت پاک است و می توان خورد. همین طور شیعه نسبت به سنی برای هم مذهبان امتیازاتی دارد.

البته اگر دقّت فرمایید، متن فتوا می گوید "سب غیر مؤمن اشکال ندارد" یا می نویسد "جایز است" ولی نگفته که "واجب است" یا "مستحب است". حتّی ما بعضاً می خوانیم که ائمّه اطهار، همانطور که ابن ابی العوجاء زندیق از رفتار و ادب بحث امام صادق(ع) می گوید:"...فَمَا أَفْحَشَ فِي خِطَابِنَا وَ لَا تَعَدَّى فِي جَوَابِنَا وَ إِنَّهُ الْحَلِيمُ الرَّزِينُ الْعَاقِلُ الرَّصِينُ لَا يَعْتَرِيهِ خُرْقٌ‏ وَ لَا طَيْشٌ وَ لَا نَزَقٌ‏ يَسْمَعُ كَلَامَنَا وَ يُصْغِي إِلَيْنَا وَ يَتَعَرَّفُ حُجَّتَنَا حَتَّى إِذَا اسْتَفْرَغْنَا مَا عِنْدَنَا وَ ظَنَنَّا أَنَّا قَطَعْنَاهُ دَحَضَ حُجَّتَنَا بِكَلَامٍ يَسِيرٍ وَ خِطَابٍ قَصِيرٍ يُلْزِمُنَا بِهِ الْحُجَّةَ وَ يَقْطَعُ الْعُذْرَ وَ لَا نَسْتَطِيعُ لِجَوَابِهِ رَدّاً...او در جواب دادن به ما فحاشی و زیاده روی نمی کند و او صبور و باوقار و خردمند و محکم است و کار احمقانه نمی کند و زبانش از شدّت عصبانیت نمی گیرد. سخن ما را می شنود و با ما محترمانه رفتار می کند و ادلّه ما را می شناساند تا آنکه از بیان مواضع خویش فارغ شویم و گمان می بریم که او را شکست داده ایم ولی ادلّه ما را با سخنی نرم و کوتاه به دیوار می کوباند و ما را ملزم می کند که دلیل بیاوریم و عذری نداریم و نمی توانیم پاسخش گوییم...(توحيد المفضل، ص: 42)"، با مخالفان خود مؤدّبانه رفتار می کردند. اینجاست که ما می فهمیم که در اسلام -جز در مواردی که عقل هم آن موارد را لازم می داند- به فحاشی سفارش نشده و آن فتوا به این معناست که کسی اگر به غیر مؤمنی فحش داد، در آن دنیا و در این دنیا مجازات نمی شود. همین! نه اینکه "حتماً فحش بده!"!*

* تکمله اضافه شده در تاریخ ۱۲/۵/۱۳۹۲

سب النبی، سب الأئمه(ع):

قتل کسی که پیامبر(ص) را سب کند بر شنونده واجب است اگر خوف ضرر بر خود یا عرض خود یا مال مهم خود را نداشته باشد و مانند این، همچنین است ائمه اطهار(ع) و حضرت زهراء(س) و در قتل چنین کسی نیاز به اذن حاکم شرع نیست۴

مبنای چنین فتوایی در روایات است:

۱.از امام صادق(ع) درباره کسی که به پیامبر(ص) دشنام می دهد پرسیده شد. فرمود: هرکس شنید واجب است او را با هر ابزاری بکشد و نیازی به اذن امام نیست.۵(البته همانطور که در بالا ذکر شد مشروط بر اینکه ضرر جانی، عرضی یا مالی نداشته باشد.)

۲.داود بن فرقد از امام صادق(ع) پرسید: نظر شما درباره نواصب۶ چیست؟ فرمود: خونش حلال است. ولی می ترسم که به تو ضرری برسد، اگر توانستی دیواری روی سر او بریز یا سر او را در آب فرو ببر تا کسی نتواند علیه تو شهادت دهد.۷

خب مسلماً کسی که به مقدّسات مذهبی توهین کند، دیگر از آن مذهب نیست. اهل بیت(ع) همچون پیامبر(ص) فقط از مقدّسات شیعه نیستند بلکه از مقدّسات کل مسلمین هستند. حتی در کتاب کنز العمال اهل سنت هست که پیامبر(ص) فرمود: دوست نمی دارد علی را مگر مؤمن و دشمن نمی دارد، او را مگر کافر و منافق۸. حال چون چنین کسی عقیده فاسدی دارد و همچون غدّه ای سرطانی به ترویج عقیده فاسد خود می پردازد، همانطور که یک اندام سرطانی را برای اینکه به دیگر جاهای بدن نرود حذف می کنند، چنین کسی را از جامعه باید حذف کرد تا به ترویج عقیده فاسد خود نپردازد و امنیت اعتقادی مسلمانان را به خطر نیندازد. برای همین اگر عقیده فاسدش را برای خود داشت و اظهار نکرد قتلش واجب نیست.۹

ما دو مسئله فقهی فوق را بررسی کردیم که تا حدودی پاسخ به ایشان است. حال نکاتی در ذیل مطالب ایشان هست که بدان ها اشاره می کنیم:

۱. روایت اوّلی که آقای جوکار آورده است، پیرامون غزوه خندق است که قبیله فزاره در اثر تطمیع یهودیان، به ارتش کفر پیوسته اند. پس چنین کسی دشمن است و باید او را کشت چه برسد به دشنام حال که در ادامه روایت هست که پیامبر(ص) برای منصرف کردن او، به او پیشنهاد می دهد که یک سوم میوه های مدینه را به او بدهد. معهذا عیینه بن حصن از نظر شخصیتی انسان جالبی نبود و بسیار سبک مغز و نادان و بدزبان و بی ادب بود.۱۰

۲. روایت دومی که ایشان آورده اند، درباره حادثه بنی قریظه که از طایفه های یهودی خیانت کار بود می باشد. البته شاید بتوان گفت که واژه "خوک" و "بوزینه" که پیامبر(ص) به یهود اطلاق می کند، دشنام نیست بلکه بیانگر چهره واقعی و پس پرده آنان است؛ در قرآن در آیه ۲۲ سوره ق اشاره شده است که انسان عادی در این دنیا در اثر وجود حجاب هایی قادر به مشاهده حقیقت پدیده ها نیست و در آخرت که این حجاب از جلوی چشمان برداشته می شود، حقیقت پدیده ها را می بیند و به اصطلاح قرآن، انسان تیزبین می شود. در سوره تکویر آیه ۵ هم اشاره شده است که انسان های گناه کار به هیئت حیوانات درنده محشور می شوند. در روایات هم این مضمون زیاد به کار رفته است. چه بسا عبارت "خوک و بوزینه" بیانگر چهره ایست که یهودیان در اثر لجاجت و خیانت پیدا کرده اند و پیامبر(ص) می بیند ولی افراد عادی نمی بینند. والله العالم

۳. ایشان گویا معنای "سب" را با "تشبیه" و "نفرین" اشتباه گرفته اند و می گویند در قرآن جاهایی هست که مخالفان را سب می کند. ما شیعیان که عاشق حضرت علی(ع) هستیم، وقتی می گوییم علی(ع) اسد الله الغالب است، به امام علی(ع) توهین کردیم و مقامش را العیاذ بالله در حدّ شیر تنزّل داده ایم؟ یا نه، منظور ما شجاعت علی(ع) است که وجه شبه بین شیر و ایشان است... آنجا که می فرماید وَالَّذِينَ كَفَرُوا يَتَمَتَّعُونَ وَيَأْكُلُونَ كَمَا تَأْكُلُ الْأَنْعَامُ وَالنَّارُ مَثْوًى لَّهُمْ(محمد ۱۲) وجه شبه وابستگی و دلبستگی شدید به دنیاست. یا جای دیگر مَثَلُ الَّذِينَ حُمِّلُوا التَّوْرَاةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوهَا كَمَثَلِ الْحِمَارِ يَحْمِلُ أَسْفَارًا (جمعه ۵) وجه شبه حمل کردن و در دست گرفتن کتاب و عمل نکردن به حقایق آن است. و این ها توهین نیست. "نفرین" هم خواستن از خداست که کسی یا چیزی یا گروهی را از رحمت دور کند و پرواضح است که این هم دشنام نیست. قُتِلَ أَصْحَابُ الْأُخْدُودِ (بروج ۴) یا قَاتَلَهُمُ اللَّهُ أَنَّى يُؤْفَكُونَ (منافقون ۴) بیانگر دوری این افراد از رحمت است. عبارت تبّت یدا ابی لهبٍ و تب هم در اصل پیشگویی و اعجازی از قرآن است که مراد از دو دست، دو دست ظاهری نیست بلکه منظور مال و فرزندان است که در آیه بعد اشاره شده است. این آیه هنگامی نازل شد که ابولهب در اوج قدرت و ثروت بود ولی هنگام مرگ در اوج بیچارگی و خواری مرد طوری که کراهت داشتند سمت او بروند. فرزندانش هم مردند و نسلش مقطوع شد!

۴. ایشان در پایان متن گفته اند که نفاق و شکل قدیم بت پرستی هنوز حفظ شده است و در اثر همین عمل بت شکنیست که ۱) نفاق در اثر اینکه حق خلافت را به صاحب اصلی اش ندادند به وجود آمد ۲) اگر پیامبر بت شکنی نمی کرد، بت پرستی بسیار بیشتر از این بود و هنوز هم مردم خاور میانه بت پرستی می کردند. ایشان حرف جالب دیگری هم زده اند و گفته اند که بت شکنی الآن بدست سلفیون انجام می گیرد که میایند و اماکن متبرکه را تخریب می کنند. گویا ایشان گرایش های وهابی هم دارند! بوسیدن اماکن متبرّکه و متوسّل شدن به صاحبان آن ها(اگر سندیت داشته باشد) من دون الله نیست که بت پرستی و شرک باشد. ولی بت پرستان بت را به عنوان تدبیر کننده قرار می دادند و آن ها را مستقل از خدا می دانستند. تبرک گیری از ضریح مانند تبرّک گیری یعقوب با پیراهن یوسف(علی نبیّنا و آله و علیهما السلام) است که چشمش شفا یافت. توسّل هم که در قرآن ذکر شده است ر.ک. نساء ۶۴+ یوسف ۹۷

لینک های مرتبط:

حدیث باهتوا- قسمت اوّل

حدیث باهتوا- قسمت دوم

حدیث باهتوا- قسمت سوم


۱. "مؤمن" در اصطلاحات فقهی به معنای شیعه دوازده امامی است یعنی کسی که به دوازده امام(علیهم السلام) اقرار داشته باشد.

۲.بدعت یعنی آراستن اسلام به آنچه که از آن نیست و پیراستن اسلام از آنچه که از آن هست.

۳.المواهب لتحریر أحکام المکاسب، صص ۴۷۶- ۴۸۰ با کمی تلخیص و تصرف

۴. مبانی تکملة المنهاج، ج۴۱موسوعة، ص۳۲۱+ منهاج الصالحین(للوحید)، ج۳، ص۴۹۰+ فقه الصادق علیه السلام(للروحانی)، ج۲۵، ص۴۷۵+...

۵. الوسائل- الباب- 7- من أبواب حد المرتد- الحديث 1.

۶. جمع ناصبی، کسی به اهل بیت(ع) دشنام می دهد یا با آنان دشمنی دارد.

۷.الوسائل- الباب- 26- من أبواب حد القذف- الحديث 5.

۸.کنز العمال، ج11، ص622، روایت 33027 تا 33030 +

۹. البته ارتداد باید اثبات شود تا محکوم به قتل باشد لذا تا دیدید هرکس خلاف اسلام چیزی می گوید، نمی توانید او را به عنوان مرتد بکشید! برای همین قاضی عالم به احکام شرع است که تعیین می کند کسی مرتد شده است یا نه. برای اطلاعات بیشتر بنگرید به اینجا

۱۰. استیعاب، ذیل نام "عیینة بن حصن"


تکمله 21/04/1392

من چند وقت پیش با بخش اعتقادی پایگاه اطلاع رسانی آیت الله مکارم شیرازی در فضای چت یاهو سؤالی پرسیدم که دیدم بد نیست در اینجا برای شما خوانندگان عزیز قرار دهم:

khoshakhlagh.hamed: با سلام
makaremonline: سلام عليکم به بخش اعتقادی سایت خوش آمديد
khoshakhlagh.hamed: سؤالی داشتم: در احکام اسلام(همانطور که در تحریر الوسیله آقای خمینی نوشته شده) کسی که به پیامبر اسلام یا ائمه توهین کند قتلش واجب است. پس چرا ما در رفتار پیامبر و بزرگان دین می بینیم که آن ها در برابر کسی که توهین می کرد با حلم گاهی هم با بزرگواری رفتار می کردند؟
makaremonline: اگر کسي به شما هم توهين کند اينگونه است اگرجاي بخشش وجود دارد و عفو مفيد خواهد بود قطعا عفو خواهيد نمود امام هم اينگونه است اما مساله در فرض مذکور تفاوتي دارد توهين به امام ما مي شود لذا بر ما واجب است احترام و منزلت امام را رعايت کنيم اگر خود امام ببخشد بحثي ديگر است
khoshakhlagh.hamed: ممنون از پاسختان... چیزی که من برداشت کردم این است که بحث ساب النبی و ساب الأئمه یک بحث اجتماعی مربوط به مسلمین است پس نباید کوتاه آمد
makaremonline: دقيقا



موضوعات مرتبط: قرآن، تاريخي، كلامي، اخلاقي و اجتماعی، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: بت شکنی, توهین به مقدّسات, احترام به مقدّسات, سب و سبّ النبی و سبّ الأئمّه, محمد مهدی جوکار mmj
[ پنجشنبه 19 اردیبهشت1392 ] [ 0:35 قبل از ظهر ] [ HKH ] [ ]

بسم ربّ الفاطمة(س) ...

الفاطمة بضعة منی فمن آذاها فقد آذانی

نویسنده ای سنی مذهب که با نام کاربری "مجاهد دین" در فضای اینترنتی فعالیت می کند، مقاله ای تحت عنوان "چه کسی فاطمه را غضب ناک کرد؟ علی یا ابوبکر؟" نوشته و سعی کرده که در این مقاله، جناب ابوبکر را تبرئه و امام علی(ع) را متهم کند!!!!!!! العیاذ بالله... ما در مقاله زیر سعی کردیم که پاسخی به شبهات ایشان داده باشیم. با توکل به خدا...

ما شبهات نویسنده سنی را با رنگ صورتی نشان داده ایم.

برادر ما از کتب شیعه احادیثی آورده که ما به بررسی آنها می پردازیم:

حدیث۱: دوست ما گویا در نقل حدیث کم لطفی و اینگونه نقل فرموده اند: "...شیخ صدوق روایت کرده است که فاطمه رضی الله عنها و پیامبر خدا صلی الله علیه و سلم وقتی که علی رضی الله عنه خواست با دختر ابوجهل ازدواج کند بر علی خشمگین شدند تا جایی که پیامبر علی را نصیحت کرد و به او گفت: «ای علی آیا نمی دانی که فاطمه پاره تن من است و من از او هستم، پس هر کسی او را اذیت کند مرا اذیت کرده است و هر کسی مرا آزار دهد او را آزار داده است، و کسی که در دوران حیاتم او را اذیت کند چون کسی است که بعد از وفاتم او را اذیت کرده است.» (علل الشرائع ابن بابویه، ص 185- 186)..."

البته این مضمون در کتب اهل سنت زیاد نقل شده است. درحالیکه در کتب شیعه تنها در کتاب علل الشرایع صدوق و بحارالأنوار(به نقل از همان کتاب) نقل شده و حتی شیخ صدوق در کتاب های دیگرش چنین روایتی را نیاورده است. حال ما به این شبهه پاسخ می دهیم:

  • حال ما حدیث را کامل آنطوری که در منبع شیعی هست، نقل می کنیم:"حَدَّثَنَا عَلِيُّ بْنُ أَحْمَدَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو الْعَبَّاسِ أَحْمَدُ بْنُ مُحَمَّدِ بْنِ يَحْيَى عَنْ عَمْرِو بْنِ أَبِي الْمِقْدَامِ وَ زِيَادِ بْنِ عَبْدِ اللَّهِ قَالا أَتَى رَجُلٌ أَبَا عَبْدِ اللَّهِ ع فَقَالَ لَهُ يَرْحَمُكَ اللَّهُ هَلْ تُشَيَّعُ الْجَنَازَةُ بِنَارٍ وَ يُمْشَى مَعَهَا بِمِجْمَرَةٍ أَوْ قِنْدِيلٍ أَوْ غَيْرِ ذَلِكَ مِمَّا يُضَاءُ بِهِ قَالَ فَتَغَيَّرَ لَوْنُ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع مِنْ ذَلِكَ وَ اسْتَوَى جَالِساً ثُمَّ قَالَ إِنَّهُ جَاءَ شَقِيٌّ مِنَ الْأَشْقِيَاءِ إِلَى فَاطِمَةَ بِنْتِ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ لَهَا أَ مَا عَلِمْتِ أَنَّ عَلِيّاً قَدْ خَطَبَ بِنْتَ أَبِي جَهْلٍ فَقَالَتْ حَقّاً مَا تَقُولُ فَقَالَ حَقّاً مَا أَقُولُ ثَلَاثَ مَرَّاتٍ فَدَخَلَهَا مِنَ الْغَيْرَةِ مَا لَا تَمْلِكُ نَفْسَهَا وَ ذَلِكَ أَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى كَتَبَ عَلَى النِّسَاءِ غَيْرَةً وَ كَتَبَ عَلَى الرِّجَالِ جِهَاداً وَ جَعَلَ لِلْمُحْتَسِبَةِ الصَّابِرَةِ مِنْهُنَّ مِنَ الْأَجْرِ مَا جَعَلَ لِلْمُرَابِطِ الْمُهَاجِرِ فِي سَبِيلِ اللَّهِ قَالَ فَاشْتَدَّ غَمُّ فَاطِمَةَ مِنْ ذَلِكَ وَ بَقِيَتْ مُتَفَكِّرَةً هِيَ حَتَّى أَمْسَتْ وَ جَاءَ اللَّيْلُ حَمَلَتِ الْحَسَنَ عَلَى عَاتِقِهَا الْأَيْمَنِ وَ الْحُسَيْنَ عَلَى عَاتِقِهَا الْأَيْسَرِ وَ أَخَذَتْ بِيَدِ أُمِّ كُلْثُومٍ الْيُسْرَى بِيَدِهَا الْيُمْنَى ثُمَّ تَحَوَّلَتْ إِلَى حُجْرَةِ أَبِيهَا فَجَاءَ عَلِيٌّ فَدَخَلَ حُجْرَتَهُ فَلَمْ يَرَ فَاطِمَةَ فَاشْتَدَّ لِذَلِكَ غَمُّهُ وَ عَظُمَ عَلَيْهِ وَ لَمْ يَعْلَمِ الْقِصَّةَ مَا هِيَ فَاسْتَحَى أَنْ يَدْعُوَهَا مِنْ مَنْزِلِ أَبِيهَا فَخَرَجَ إِلَى الْمَسْجِدِ يُصَلِّي فِيهِ مَا شَاءَ اللَّهُ ثُمَّ جَمَعَ شَيْئاً مِنْ كَثِيبِ الْمَسْجِدِ وَ اتَّكَأَ عَلَيْهِ فَلَمَّا رَأَى النَّبِيُّ ص مَا بِفَاطِمَةَ مِنَ الْحُزْنِ أَفَاضَ عَلَيْهَا مِنَ الْمَاءِ ثُمَّ لَبِسَ ثَوْبَهُ وَ دَخَلَ الْمَسْجِدَ فَلَمْ يَزَلْ يُصَلِّي بَيْنَ رَاكِعٍ وَ سَاجِدٍ وَ كُلَّمَا صَلَّى رَكْعَتَيْنِ دَعَا اللَّهَ أَنْ يُذْهِبَ مَا بِفَاطِمَةَ مِنَ الْحُزْنِ وَ الْغَمِّ وَ ذَلِكَ أَنَّهُ خَرَجَ مِنْ عِنْدِهَا وَ هِيَ تَتَقَلَّبُ وَ تَتَنَفَّسُ الصُّعَدَاءَ فَلَمَّا رَآهَا النَّبِيُّ ص أَنَّهَا لَا يُهَنِّيهَا النَّوْمُ وَ لَيْسَ لَهَا قَرَارٌ قَالَ لَهَا قُومِي يَا بُنَيَّةِ فَقَامَتْ فَحَمَلَ النَّبِيُّ ص الْحَسَنَ وَ حَمَلَتْ فَاطِمَةُ الْحُسَيْنَ وَ أَخَذَتْ بِيَدِ أُمِّ كُلْثُومٍ فَانْتَهَى إِلَى عَلِيٍّ ع وَ هُوَ نَائِمٌ فَوَضَعَ النَّبِيُّ ص رِجْلَهُ عَلَى رِجْلِ عَلِيٍّ فَغَمَزَهُ وَ قَالَ قُمْ يَا أَبَا تُرَابٍ فَكَمْ سَاكِنٍ أَزْعَجْتَهُ ادْعُ لِي أَبَا بَكْرٍ مِنْ دَارِهِ وَ عُمَرَ مِنْ مَجْلِسِهِ وَ طَلْحَةَ فَخَرَجَ عَلِيٌّ فَاسْتَخْرَجَهُمَا مِنْ مَنْزِلِهِمَا وَ اجْتَمَعُوا عِنْدَ رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ رَسُولُ اللَّهِ ص يَا عَلِيُّ أَ مَا عَلِمْتَ أَنَّ فَاطِمَةَ بَضْعَةٌ مِنِّي وَ أَنَا مِنْهَا فَمَنْ آذَاهَا فَقَدْ آذَانِي وَ مَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى اللَّهَ وَ مَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي كَانَ كَمَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي وَ مَنْ آذَاهَا فِي حَيَاتِي كَانَ كَمَنْ آذَاهَا بَعْدَ مَوْتِي قَالَ فَقَالَ عَلِيٌّ بَلَى يَا رَسُولَ اللَّهِ قَالَ فَمَا دَعَاكَ إِلَى مَا صَنَعْتَ فَقَالَ عَلِيٌّ وَ الَّذِي بَعَثَكَ بِالْحَقِّ نَبِيّاً مَا كَانَ مِنِّي مِمَّا بَلَغَهَا شَيْ‏ءٌ وَ لَا حَدَّثَتْ بِهَا نَفْسِي فَقَالَ النَّبِيُّ صَدَقْتَ وَ صَدَقَتْ فَفَرِحَتْ فَاطِمَةُ ع بِذَلِكَ وَ تَبَسَّمَتْ حَتَّى رُئِيَ ثَغْرُهَا فَقَالَ أَحَدُهُمَا لِصَاحِبِهِ إِنَّهُ لَعَجَبٌ لِحِينِهِ مَا دَعَاهُ إِلَى مَا دَعَانَا هَذِهِ السَّاعَةَ قَالَ ثُمَّ أَخَذَ النَّبِيُّ ص بِيَدِ عَلِيٍّ فَشَبَّكَ أَصَابِعَهُ بِأَصَابِعِهِ فَحَمَلَ النَّبِيُّ ص الْحَسَنَ وَ حَمَلَ الْحُسَيْنَ عَلِيٌّ وَ حَمَلَتْ فَاطِمَةُ أُمَّ كُلْثُومٍ وَ أَدْخَلَهُمُ النَّبِيُّ بَيْتَهُمْ وَ وَضَعَ عَلَيْهِمْ قَطِيفَةً وَ اسْتَوْدَعَهُمُ اللَّهَ ثُمَّ خَرَجَ وَ صَلَّى بَقِيَّةَ اللَّيْلِ"۱

حديث كرد ما را على بن احمد، گفت: حديث كرد ما را ابو العباس احمد بن محمّد بن يحيى از عمرو بن مقدام و زياد بن عبد اللَّه، گفتند: مردى خدمت امام صادق عليه السّلام آمد و به او گفت: خدا رحمت كند، آيا مى‏شود جنازه را در نور آتش تشييع كرد و يا با آتش و قنديل و يا چيز ديگرى كه روشنايى مى‏دهد، همراه جنازه رفت؟ گفت: رنگ امام صادق عليه السّلام از اين سخن دگرگون شد و مرتّب نشست، و سپس گفت: شقيّى از اشقيا به نزد فاطمه دختر پيامبر خدا صلّى اللَّه عليه و آله آمد و به او گفت: آيا مى‏دانى كه على عليه السّلام از دختر ابو جهل خواستگارى كرده است؟ فاطمه گفت:حقيقت را مى‏گويى؟ آن مرد سه بار گفت: آنچه مى‏گويم حقيقت است. پس غيرت فاطمه تحريك شد به طورى كه نتوانست مالك احساسات خود شود و اين بدان جهت بود كه خداوند براى زنان غيرت و براى مردان جهاد را نوشته است و براى زنانى كه خويشتن دارى و صبر كنند پاداش كسى را كه نگهبان مرزها و مهاجر در راه خدا باشد نوشته است. گفت: اندوه فاطمه از اين جريان بيشتر شد و او در انديشه بود، تا اينكه شب شد و او شبانه حسن را در شانه راست و حسين را در شانه چپ خود قرار داد و دست چپ ام كلثوم را به دست خود گرفت و به خانه پدرش رفت، و پس على عليه السّلام آمد و وارد خانه شد و فاطمه عليها السّلام را نديد و از اين جهت به شدّت اندوهگين شد و بر او گران آمد، در حالى كه نمى‏دانست كه قضيّه از چه قرار است. او از اينكه فاطمه را از خانه پدرش صدا بزند، خجالت مى‏كشيد، پس به مسجد در آمد و به تعدادى كه خدا مى‏خواست نماز خواند و پس از آن مقدارى از ريگ‏هاى مسجد را جمع كرد و بر آن تكيه داد. چون پيامبر اندوه فاطمه را ديد قدرى آب به او داد، سپس لباسش را پوشيد و وارد مسجد شد، او همچنان نماز مى‏خواند و در حال ركوع و سجود بود و هر گاه كه‏ دو ركعت نماز مى‏خواند، از خدا مى‏خواست كه اندوه فاطمه را برطرف كند، چون وقتى از پيش او بيرون آمد او بسيار ناراحت بود.زيرا پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فاطمه را ديد كه خواب به چشمش نمى‏رود و آرام و قرار ندارد، به او گفت: دخترم برخيز و او برخاست و پيامبر حسن را برداشت و فاطمه حسين را برداشت و دست ام كلثوم را گرفت تا اينكه نزد على عليه السّلام رسيدند، پيامبر پاى خود را روى پاى على گذاشت و او را بيدار كرده و گفت: برخيز اى ابو تراب كه دل آرامى را بى‏قرار ساخته‏اى. ابو بكر را از خانه‏اش و عمر را از مجلسش و نيز طلحه را صدا بزن، على (ع) بيرون رفت و آنها را از منزل‏هايشان صدا زد و همگى نزد رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله گرد آمدند. پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله گفت: اى على! آيا نمى‏دانى كه فاطمه پاره تن من است و من از او هستم؟ هر كس او را اذيّت كند مرا اذيّت كرده و هر كس مرا اذيّت كند خدا را اذيّت كرده و هر كس او را پس از مرگ من اذيّت كند مانند اين است كه در حال حيات من اذيّت كرده است و هر كس او را در حال حيات من اذيّت كند مانند اين است كه او را پس از مرگ من اذيّت كرده است.مى‏گويد: على عليه السّلام گفت: آرى، اى پيامبر خدا. پيامبر گفت: پس چه چيزى باعث شد كه آن كار را كردى؟ على گفت: سوگند به كسى كه تو را به حقّ به پيامبرى برگزيد آنچه به او رسيده، هرگز از من واقع نشده است و حتى فكر آن را هم به خود راه نداده‏ام. پيامبر صلّى اللَّه عليه و آله فرمود: راست گفتى، راست گفتى. پس فاطمه عليها السّلام خوشحال شد و تبسّمى كرد، به طورى كه دندان‏هايش ديده شد. پس يكى از آن دو نفر به رفيقش گفت: جاى تعجّب است، ما را در اين وقت براى چه خواسته بود؟سپس پيامبر دست على را گرفت و انگشتانش را به انگشتان او چسبانيد و پيامبر حسن را برداشت و على حسين را و فاطمه ام كلثوم را و پيامبر آنها را به خانه خود آورد و قطيفه‏اى انداخت و آنها را به خدا سپرد و بيرون آمد و بقيه شب را به نماز ايستاد.

می بینید با خواندن روایت کامل، چقدر نظر خواننده عوض می شود؟ این است انصاف و امانت داری؟ آیا برادر مجاهد دین(!!!!!)، درست است که ما بیاییم و بخشی از روایت را حذف و روایت را ذبح شده بیان کنیم؟ اگر جناب ابی بکر حق است، چرا اینگونه تبرئه اش می کنید؟

ما می بینیم در روایت فوق، امام صادق(ع) آن فرد را که چنین گفته است، "شقیی از اشقیا" خطاب می کند. این جز دروغ بودن ماجرا را ثابت می کند؟ از همه مهمتر می خوانیم این را که پیامبر(ص) اینکه علی(ع) این بهتان را نمی پذیرد، تصدیق کرده است. آنهم مقابل سه شاهد(ابوبکر، عمر، طلحه). پس این روایت موجود در کتب شیعه در اصل دارد از امام علی(ع) رد تهمتی که در کتب اهل سنت است، می کند...

سؤال پیش می آید که مگر نمی گویید فاطمه(س) معصوم است؟ پس چرا دروغ یک کذاب را باور کرد و بیهوده عصبانی شد؟ می گوییم عصبانی شدن حضرت فاطمه(س) نه از این بابت است که او جدّاً باور کرده علی(ع) از دختر ابی جهل خواستگاری کرده، بلکه از لحاظ همان "غیرت" است که امام صادق(ع) اشاره فرمود. خانم فاطمه زهرا(س) نمی تواند تحمل کند که به شوهرش تهمت بزنند. لذا اینگونه غضبناک می شود و به نزد پدرش می رود و قضیه را در جریان می گذارد و وقتی می بیند شوهرش از تهمت مبرّا شده است، خوشحال می شود. پس این حدیث جای اینکه امام علی(ع) را متهم کند، او زا بسیار وفادار و دوستدار حضرت فاطمه(س) معرفی می کند. سید مرتضی هم در کتاب تنزیه الانبیا به این شبهه پاسخ داده است.۲


حدیث ۲: و همچنین باری دیگر علی فاطمه را ناراحت و خشمگین کرد و آن وقتی بود که فاطمه دید که علی سرش را در آغوش کنیزش گذاشته است، آنگاه فاطمه چادرش را به خود پیچید و به خانه پدرش رفت و از علی نزد پیامبر شکایت کرد.
ابن عباس روايت میکند که : فاطمه وارد خانه اش شد ناگهان ديد که علی در آغوش کنيزی است که جعفر به او هدیه کرده بود غيرت زنانه او که هر زن نسبت به شوهرش دارد به جوش آمد نقاب به چهره اش زد و روسری اش را به سرش گذاشت و قصد پيامبر را نمود تا شکايت علی را به پيامبر بکند. بحار الانوار(39\207) علل الشرائع، ص 163، حق الیقین مجلسی، ص 203-204
 
 أَبِي رَحِمَهُ اللَّهُ قَالَ حَدَّثَنَا سَعْدُ بْنُ عَبْدِ اللَّهِ قَالَ حَدَّثَنَا الْحَسَنُ بْنُ عَرَفَةَ بِسُرَّ مَنْ رَأَى قَالَ حَدَّثَنَا وَكِيعٌ قَالَ حَدَّثَنَا مُحَمَّدُ بْنُ إِسْرَائِيلَ قَالَ حَدَّثَنَا أَبُو صَالِحٍ عَنْ أَبِي ذَرٍّ رَحْمَةُ اللَّهِ عَلَيْهِ قَالَ‏ كُنْتُ أَنَا وَ جَعْفَرُ بْنُ أَبِي طَالِبٍ مُهَاجِرَيْنِ إِلَى بِلَادِ الْحَبَشَةِ فَأُهْدِيَتْ لِجَعْفَرٍ جَارِيَةٌ قِيمَتُهَا أَرْبَعَةُ آلَافِ دِرْهَمٍ فَلَمَّا قَدِمْنَا الْمَدِينَةَ أَهْدَاهَا لِعَلِيٍّ ع تَخْدُمُهُ فَجَعَلَهَا عَلِيٌّ ع فِي مَنْزِلِ فَاطِمَةَ فَدَخَلَتْ فَاطِمَةُ ع يَوْماً فَنَظَرَتْ إِلَى رَأْسِ عَلِيٍّ ع فِي حَجْرِ الْجَارِيَةِ فَقَالَتْ يَا أَبَا الْحَسَنِ فَعَلْتَهَا فَقَالَ لَا وَ اللَّهِ يَا بِنْتَ مُحَمَّدٍ مَا فَعَلْتُ شَيْئاً فَمَا الَّذِي تُرِيدِينَ قَالَتْ تَأْذَنُ لِي فِي الْمَصِيرِ إِلَى مَنْزِلِ أَبِي رَسُولِ اللَّهِ ص فَقَالَ لَهَا قَدْ أَذِنْتُ لَكِ فَتَجَلْبَبَتْ بِجِلْبَابِهَا وَ تَبَرْقَعَتْ بِبُرْقِعِهَا وَ أَرَادَتِ النَّبِيَّ ص فَهَبَطَ جَبْرَئِيلُ ع فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ يُقْرِئُكَ السَّلَامَ وَ يَقُولُ لَكَ إِنَّ هَذِهِ فَاطِمَةُ قَدْ أَقْبَلَتْ إِلَيْكَ تَشْكُو عَلِيّاً فَلَا تَقْبَلْ مِنْهَا فِي عَلِيٍّ شَيْئاً فَدَخَلَتْ فَاطِمَةُ فَقَالَ لَهَا رَسُولُ اللَّهِ ص جِئْتِ تَشْكِينَ عَلِيّاً قَالَتْ إِيْ وَ رَبِّ الْكَعْبَةِ فَقَالَ لَهَا ارْجِعِي إِلَيْهِ فَقُولِي لَهُ رَغِمَ أَنْفِي لِرِضَاكَ فَرَجَعَتْ إِلَى عَلِيٍّ ع فَقَالَتْ لَهُ يَا أَبَا الْحَسَنِ رَغِمَ أَنْفِي لِرِضَاكَ تَقُولُهَا ثَلَاثاً فَقَالَ لَهَا عَلِيٌّ ع شَكَوْتِينِي إِلَى خَلِيلِي وَ حَبِيبِي رَسُولِ اللَّهِ ص وَا سَوْأَتَاهْ مِنْ رَسُولِ اللَّهِ ص أُشْهِدُ اللَّهَ يَا فَاطِمَةُ أَنَّ الْجَارِيَةَ حُرَّةٌ لِوَجْهِ اللَّهِ وَ أَنَّ الْأَرْبَعَمِائَةِ دِرْهَمٍ الَّتِي فَضَلَتْ مِنْ عَطَائِي صَدَقَةٌ عَلَى فُقَرَاءِ أَهْلِ الْمَدِينَةِ ثُمَّ تَلَبَّسَ وَ انْتَعَلَ وَ أَرَادَ النَّبِيَّ ص فَهَبَطَ جَبْرَئِيلُ‏
فَقَالَ يَا مُحَمَّدُ إِنَّ اللَّهَ يُقْرِئُكَ السَّلَامَ وَ يَقُولُ لَكَ قُلْ لِعَلِيٍّ قَدْ أَعْطَيْتُكَ الْجَنَّةَ بِعِتْقِكَ الْجَارِيَةَ فِي رِضَا فَاطِمَةَ وَ النَّارَ بِالْأَرْبَعِمِائَةِ دِرْهَمٍ الَّتِي تَصَدَّقْتَ بِهَا فَأَدْخِلِ الْجَنَّةَ مَنْ شِئْتَ بِرَحْمَتِي وَ أَخْرِجْ مِنَ النَّارِ مَنْ شِئْتَ بِعَفْوِي فَعِنْدَهَا قَالَ عَلِيٌّ ع أَنَا قَسِيمُ اللَّهِ بَيْنَ الْجَنَّةِ وَ النَّار
 
سند: در این سند نام وکیع دیده می شود که در کتاب معجم رجال آمده است که او از اعمش روایت کرده است و چیزی درباره وثاقتش نگفته است و ما هرچه در کتب رجال اهل سنت درباره نام وکیع تحقیق کردیم، آن وکیعی که از اعمش روایت کرده است ثقه است و وکیع دیگری که قاضی بوده و در قرن ۳ هجری می زیسته! به هر حال این دو نمی توانند راوی روایت فوق باشند!(یکی به خاطر اینکه از محمد ابن اسرائیل روایت نکرده دیگری به خاطر بعد زمانی از محمد بن اسرائیل). دیگر وکیع ها هم که ضعیف بودند و برفرض وثاقت زمانشان نمی خورد!!!! پس به هرحال هیچ وجهی بر وثاقت سلسله رجال مذکور در روایت فوق نیست!!!
 
متن: در قرآن بهره وری از کنیز حلال اعلام شده است: احزاب50-52+ نسا25+مومنون6+روم28 . پس علی(ع) حق دارد از کنیزی که متعلق به اوست بهره وری کند. پس طبق این روایت، ناراحت شدن حضرت فاطمه(س) ناراحتی بی مورد و غلبه احساسات بر عقل بوده که چنین چیزهایی از فاطمه(س)، سیدة نساء العالمین، دور است. حتی خود متن هم ناراحتی حضرت فاطمه(س) را بی مورد نشان می دهد که این از شأن فاطمه(س) به دور است.
حدیث ۳: دوست ما حسن بن علی رضی الله عنهما نزد جدش، رسول خدا صلی الله عليه وآله وسلم آمد، دامنش را گرفت وپنهاني در گوش پيامبر صلي الله عليه وآله وسلم چيزي گفت، رنگ پيامبر تغيير كرد. بعد از آن، پیامبر برخاست و به منزل فاطمه آمد. بعد از آن علی رضی الله عنه آمد، پيامبر خدا دست او را گرفت تکانی داد و گفت: ای ابو الحسن: از خشمگين ساختن فاطمه خود داری کن زيرا فرشتگان با خشمگين شدن فاطمه خشمگين و يا خوشنودی او خوشنود می شوند .بحار الانوار ج۴۳ ص ۴۲

قب، المناقب لابن شهرآشوب ابْنُ عَبْدِ رَبِّهِ الْأَنْدُلُسِيُّ فِي الْعِقْدِ عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ الزُّبَيْرِ فِي خَبَرٍ عَنْ مُعَاوِيَةَ بْنِ أَبِي سُفْيَانَ قَالَ: دَخَلَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيٍّ عَلَى جَدِّهِ ص وَ هُوَ يَتَعَثَّرُ بِذَيْلِهِ فَأَسَرَّ إِلَى النَّبِيِّ ص سِرّاً فَرَأَيْتُهُ وَ قَدْ تَغَيَّرَ لَوْنُهُ ثُمَّ قَامَ النَّبِيُّ ص حَتَّى أَتَى مَنْزِلَ فَاطِمَةَ فَأَخَذَ بِيَدِهَا فَهَزَّهَا إِلَيْهِ هَزّاً قَوِيّاً ثُمَّ قَالَ يَا فَاطِمَةُ إِيَّاكِ وَ غَضَبَ عَلِيٍّ فَإِنَّ اللَّهَ يَغْضَبُ لِغَضَبِهِ وَ يَرْضَى لِرِضَاهُ ثُمَّ جَاءَ عَلِيٌّ فَأَخَذَ النَّبِيُّ ص بِيَدِهِ ثُمَّ هَزَّهَا إِلَيْهِ هَزّاً خَفِيفاً ثُمَّ قَالَ يَا أَبَا الْحَسَنِ إِيَّاكَ وَ غَضَبَ فَاطِمَةَ فَإِنَّ الْمَلَائِكَةَ تَغْضَبُ لِغَضَبِهَا وَ تَرْضَى لِرِضَاهَا فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهُ مَضَيْتَ مَذْعُوراً وَ قَدْ رَجَعْتَ مَسْرُوراً فَقَالَ يَا مُعَاوِيَةُ كَيْفَ لَا أَسُرُّ وَ قَدْ أَصْلَحْتُ بَيْنَ اثْنَيْنِ هُمَا أَكْرَمُ الْخَلْقِ عَلَى اللَّهِ. بحار، ۴۳، ۴۲

ما می بینیم که دوست سنی ما روایت را بسیار ذبح شده بیان می کند و نمی گوید راوی این احادیث چه کسی است. این روایت ضعیف السند است و راوی های آن یعنی عبدالله بن زبیر و ابوسفیان از دشمنان امام علی(ع) بودند و اینکه متن حدیث هم درست نیست چراکه به قول شیخ صدوق(ره):"اين روايت معتبر نيست، زيرا مقام حضرت على و فاطمه از اين بالاتر است كه ما بين ايشان اختلاف به وجود بيايد و كار بجائى برسد كه رسول خدا بين ايشان را صلح و سازش دهد."۳

دوما احادیث دیگری نیز از پیامبر روایت شده است که همچین مضمونی دارند ،مبنی بر اینکه هر کسی فلان شخص را ناراحت کند پیامبر را ناراحت کرده است یا هر کسی فلان شخص را دوست داشته باشد پیامبر را دوست داشته است که در اینجا به چند مورد از انها اشاره میکنیم
«الله الله فِي أَصْحَابِي، الله الله فِي أَصْحَابِي، لَا تَتَّخِذُوهُمْ غَرَضًا بَعْدِي، فَمَنْ أَحَبَّهُمْ فَبِحُبِّي أَحَبَّهُمْ، وَمَنْ أَبْغَضَهُمْ فَبِبُغْضِي أَبْغَضَهُمْ، وَمَنْ آذَاهُمْ فَقَدْ آذَانِي، وَمَنْ آذَانِي فَقَدْ آذَى الله، وَمَنْ آذَى الله يُوشِكُ أَنْ يَأْخُذَه». قَالَ أَبُو عِيسَى: هَذَا حَدِيثٌ حَسَنٌ غَرِيبٌ لَا نَعْرِفُهُ إِلَّا مِنْ هَذَا الْوَجْه
. الله.الله از اصحاب من الله.الله.از اصحاب من آنان را بعد از من مورد کینه وبغض خود قرار ندهید چون هرکس آنها را دوست داشته باشد در حقیقت مرا دوست دارد و بواسطه دوستی من اصحابم را دوست میدارد هر کس از اصحاب من کینه و نفرت دارد در واقع بواسطه کینه و نفرتی که از من دارد از اصحابم متنفر است وهر کس اصحابم را اذیت وآزار دهد من را مورد اذیت و آزار قرار داده و هر کس مرا اذیت و آزار دهد خداوند را آزار می دهد و هر کس پروردگار عالم را آزار دهد مورد غضب او قرار می گیرد. جامع الترمذي ،كتاب المناقب، باب في من سب أصحاب النبي - صلى الله عليه وسلم -، برقم: (3862).
طبق این حدیث پیامبر محبت اصحاب را نشانه ی محبت برای خودش میداند. حال وضع طعنه زنندگان به اصحاب چه خواهد بود؟ وقال: «آيَةُ الْإِيمَانِ حُبُّ الْأَنْصَارِ، وَآيَةُ النِّفَاقِ بُغْضُ الْأَنْصَارِ» نشانه ی ایمان دوست داشتن انصار و نشانه ی نفاق بغض ورزیدن انصار میباشد.صحيح البخاري، كتاب الإيمان، باب علامة الإيمان حب الأنصار، برقم: (17).
و طبق این حدیث نشانه ی ایمان دوست داشتن انصار است که متاسفانه اهل تشیع انان را نه تنها دوست ندارند بلکه تنفر خود را از آنان علنا اعلام میکنند."
 
من فکر کنم دهان علمای شیعه کف کرده است از بس که به این شبهه پاسخ داده اند: از نظر شیعه، صحابی کسی است که پیامبر(ص) را ملاقات نموده، به او ایمان آورده و مسلمان از دنیا رفته باشد.۴ ولی اهل سنت می گویند که صحابی کسی است که با پیامبر ملاقات داشته باشد۵. حال نظری بیفکنیم، درمی یابیم که نظر شیعه درست است. چراکه درست است ملاقات پیغمبر(ص) افتخار بزرگی است، ولی موجب عصمت پیدا کردن آنها نمی شود! حتی در صحیح بخاری هم به منحرف شدن برخی صحابه اشاره شده است: "...وإن إناسا من أصحابي يؤخذ بهم ذات الشمال، فأقول: أصحابي أصحابي، فيقول: إنهم لم يزالوا مرتدين على أعقابهم منذ فارقتهم... [در روز قیامت] می بینم که برخی اصحابم به جهنم می روند. می گویم: أصحابم! أصحابم! پس گفته می شود: از وقتی که از آنان جدا شدی، مرتد شدند..."۶ بعد هم نقد منطقی صحابه هرگز توهین به آنان نیست و اگر دشمنی با افراد هست به خاطر دشمنی افراد با اهل بیت(ع) و دوستداران آنهاست وگرنه هیچ کس با صحابه لج نیست!
در اینجا ممکن است شیعه بگوید که قضیه ی خواستگاری علی از دختر ابوجهل صحیح نیست، در جواب گفته میشود اگر این روایت صحیح نیست پس چرا یک قسمت از آن را جلوی ابوبکر قرار میدهید و استدلال میکنید که ابوبکر فاطمه را اذیت کرده لذا مستحق ملامت است؟؟؟ اگر هم صحیح است که قبل ار هر کسی علی مورد ملامت قرار خواهد کرد.
 
دوست ما اینجا استدلالی بس مغلوط آورده است که اگر شیعه می گوید این روایت غلط است، چرا بخشی از آن را درست می داند؟؟!!! اوّلاً که روایات دیگری هست که سلسله رجال آن با این روایت فرق دارد ولی همین مضمون که "هرکس فاطمه را بیاذارد مرا آزرده" گفته است ثانیاً می توان روایت جعلی درست کرد که بخشی از آن درست باشد
اما آیا فاطمه از ابوبکر ناراحت شده و غضب گرفته است و با این غضب از دنیا رفته است؟ بیاید ببینیم که کتب شیعیان چه میگوید.شیعیان میگویند که در باره ی فدک فاطمه از ابوبکر ناراحت شده است و با این ناراحتی نیز فوت کرده است اما این صحیح نیست.

صاحب مجاج السالکين (کتاب معتبر اهل تشيع) می نويسد: انّ ابابکر لَمَّا رأی فاطمه انقَبَضَت عنهُ و هَجَرَت ولَم تَتَکَلَّم بَعدَ ذالِکَ فِی اَمرِ فَدَک کَبُرَ ذالِکَ عندهُ فَارادَ اِستِرضَاهَا فَأتَاهَا فقال لها صدقتِ يا ابنهَ رسول الله فيمَا ادَّعيتِ و لکنِّی رأَيتُ رسول الله يُقَسِّمُهَا فيعطی الفقراء و المساکين و ابن السبيل بعد ان يوتی منها قوتکم و لصاعنين بها فقالت افعل کما کان ابی رسول اللهيفعل فيها فقال فلک الله علی ان افعل فيها ما کان يفعلُ ابوکِ فقالت و الله لتفعلنَّ فقال و الله لافعلنَّ ذَالِکَ فقالت اللهم اشهد فرضيت بذالک و اخذت العهد عليه فکان ابوبکر يعطيهم قوتهم و يقسم الباقی فيعطی الفقراء و المساکين و ابن السبيل.
«هنگامی که ابوبکر رضی الله عنه ديد فاطمه از وی رنجيده و ديگر راجع به فدک صحبت نمی کند اين موضوع بر وی دشوار آمد لذا تصميم گرفت از او جلب رضايت کند و به همين منظور پيش وی رفت و گفت: ای دختر رسول خدا تو در ادعايت صادق هستی، ولی رسول خدابعد از در نظر گرفتن مخارج شما و مخارج کارگران فدک ثمرات آن را فقط بين مستمندان و مسافران تقسيم می کرد. زهرا رضی الله عنه گفت: پس تو نيز آن چنان کن که پدرم می کرد (ابوبکر رضی الله عنه ) گفت: خداوند را گواه می گيرم که آنچنان کنم که پدر بزرگوارت می کرد. (حضرت زهرا رضی الله عنها) گفت: تو را بخدا که چنين می کنی؟ ابوبکر رضی الله عنه) گفت: قسم به خدا که چنان کنم و گفت: بار الها تو گواه باش! زهرا رضی الله عنها بدان راضی گرديد و وعده گرفت. از آن پس ابوبکر رضی الله عنه نخست مخارج آنان را تأمين می کرد و الباقی را بين فقرا و مسافران تقسيم می نمود.
و ابن میثم بهرانی در شرح نهج البلاغه مینویسد:
ابوبکر به فاطمه گفت: آنچه را که برای پدرت بود، برای تو نيز هست، رسول خدا از درآمد فدک مايحتاج شما را برمی‌داشت و ما بقی را در راه خدا تقسيم می‌کرد، شايسته است که تو نيز همين کار را بکنی که او کرد، سپس فاطمه آن را پذيرفت و راضی شد و به ابوبکر وعده داد که همين کار را بکند. شرح نهج البلاغة، إبن ميثم بحراني، ج5، ص107
ملاحضه میکنیم که فاطمه از ابوبکر با رضایت کامل فوت کردند و استدلال شیعه از حدیثی که قبل از هر کس متوجه سیدنا علی میباشد باطل است. خداوند از همه ی آنها راضی باشد و این را نیز بدانید که خداوند می فرماید: ‏ تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَهَا مَا كَسَبَتْ وَلَكُم مَّا كَسَبْتُمْ وَلاَ تُسْأَلُونَ عَمَّا كَانُوا يَعْمَلُونَ ‏(بقره 134 و 141)
معنی: ‏ (به هر حال، جنگ و جدل درباره آنان چرا؟!) ايشان قومی بودند كه مردند و سر خود گرفتند. آنچه به چنگ آوردند متعلّق به خودشان است، و آنچه شما فراچنگ آورده‌ايد، از آن شما است، و درباره آنچه می‌كرده‌اند از شما پرسيده نمی‌شود (و هيچ كس مسؤول اعمال ديگری نيست و كسی را به گناه ديگری نمي‌گيرند). ‏
شیعیان با استناد به روایات باطل سعی در روشن نگه داشتن شعله ی فتنه و نفاق و به هم زدن وحدت واقعی میباشند و باطل خود را حق جلوه میدهند.
 
ما چون آن دو کتابی که نویسنده به آن ها استناد کرده در دست نداریم، به نقد محتوای دو روایتی که ذکر شده نمی پردازیم ولی احتمال می رود که دوست ما در نقل این دو روایت همچون روایات گذشته کم لطفی یا سوتی هایی داده باشد!
حال روایتی صحیح السند از کتاب الإمامة و السیاسة -قدیمی ترین کتاب تاریخی اهل سنت- که دال بر ناراحتی فاطمه زهرا(ص) از شیخین است ببینیم:

"و إن أبا بكر رضي الله عنه تفقد قوما تخلفوا عن بيعته عند علي كرم الله وجهه، فبعث إليهم عمر، فجاء فناداهم و هم في دار علي، فأبوا أن يخرجوا فدعا بالحطب و قال: و الّذي نفس عمر بيده. لتخرجن أو لأحرقنها على من فيها، فقيل له: يا أبا حفص، إن فيها فاطمة؟ فقال: و إن، فخرجوا فبايعوا إلا عليا فإنه زعم أنه قال: حلفت أن لا أخرج و لا أضع ثوبي على عاتقي حتى أجمع القرآن، فوقفت فاطمة رضي الله عنها على بابها، فقالت: لا عهد لي بقوم حضروا أسوأ محضر منكم، تركتم رسول الله صلّى الله عليه و سلّم جنازة بين أيدينا، و قطعتم أمركم بينكم، لم تستأمرونا، و لم تردوا لنا حقا. فأتى عمر أبا بكر، فقال له: أ لا تأخذ هذا المتخلف عنك بالبيعة؟ فقال أبو بكر لقنفذ و هو مولى له: اذهب فادع لي عليا، قال: فذهب إلى علي فقال له: ما حاجتك؟
فقال: يدعوك خليفة رسول الله، فقال علي: لسريع ما كذبتم على رسول الله. فرجع فأبلغ الرسالة، قال: فبكى أبو بكر طويلا. فقال عمر الثانية: لا تمهل هذا المتخلف عنك بالبيعة، فقال أبو بكر رضي الله عنه لقنفذ: عد إليه، فقال له:
خليفة رسول الله يدعوك لتبايع، فجاءه قنفد، فأدى ما أمر به، فرفع علي صوته فقال: سبحان الله؟ لقد ادعى ما لبس له، فرجع قنفد، فأبلغ الرسالة، فبكى أبو بكر طويلا، ثم قام عمر، فمشى معه جماعة، حتى أتوا باب فاطمة، فدقوا الباب، فلما سمعت أصواتهم نادت بأعلى صوتها: يا أبت يا رسول الله، ما ذا لقينا بعدك من ابن الخطاب و ابن أبي قحافة، فلما سمع القوم صوتها و بكاءها، انصرفوا باكين، و كادت قلوبهم تنصدع، و أكبادهم تنفطر، و بقي عمر و معه قوم، فأخرجوا عليا، فمضوا به إلى أبي بكر، فقالوا له: بايع، فقال: إن أنا لم أفعل فمه؟ قالوا: إذا و الله الّذي لا إله إلا هو نضرب عنقك، فقال: إذا تقتلون عبدالله و أخا رسوله، قال عمر: أما عبد الله فنعم، و أما أخو رسوله فلا، و أبو بكر ساكت لا يتكلم، فقال له عمر: ألا تأمر فيه بأمرك؟ فقال: لا أكرهه على شي‏ء ما كانت فاطمة إلى جنبه، فلحق علي بقبر رسول الله صلّى الله عليه و سلّم يصيح و يبكي، و ينادي: يا بن أم إن القوم استضعفوني و كادوا يقتلونني. فقال عمر لأبي بكر، رضي الله عنهما: انطلق بنا إلى فاطمة، فإنا قد أغضبناها، فانطلقا جميعا، فاستأذنا على فاطمة، فلم تأذن لهما، فأتيا عليا فكلماه، فأدخلهما عليها، فلما قعدا عندها، حولت وجهها إلى الحائط، فسلما عليها، فلم ترد عليهما السلام، فتكلم أبو بكر فقال: يا حبيبة رسول الله! و الله إن قرابة رسول الله أحب إلي من قرابتي، و إنك لأحب إلي من عائشة ابنتي، و لوددت يوم مات أبوك أني مت، و لا أبقى بعده، أ فتراني أعرفك و أعرف فضلك و شرفك و أمنعك حقك و ميراثك من رسول الله، إلا أني سمعت أباك رسول الله صلّى الله عليه و سلّم يقول: «لا نورث، ما تركنا فهو صدقة»، فقالت: أ رأيتكما إن حدثتكما حديثا عن رسول الله صلّى الله عليه و سلّم تعرفانه و تفعلان به؟ قالا: نعم. فقالت: نشدتكما الله أ لم تسمعا رسول الله يقول: رضا فاطمة من رضاي، و سخط فاطمة من سخطي، فمن أحب فاطمة ابنتي فقد أحبني، و من أرضى فاطمة فقد أرضاني، و من أسخط فاطمة فقد أسخطني؟» قالا: نعم سمعناه من رسول الله صلّى الله عليه و سلّم، قالت: فإنّي أشهد الله و ملائكته أنكما أسخطتماني و ما أرضيتماني، و لئن لقيت النبي لأشكونكما إليه، فقال أبو بكر: أنا عائذ باللَّه تعالى من سخطه و سخطك يا فاطمة، ثم انتحب أبو بكر يبكي، حتى كادت نفسه أن تزهق، و هي تقول: و الله لأدعون الله عليك في كل صلاة أصليها، ثم خرج باكيا فاجتمع إليه الناس، فقال لهم: يبيت كل رجل منكم معانقا حليلته، مسرورا بأهله، و تركتموني و ما أنا فيه، لا حاجة لي في بيعتكم، أقيلوني بيعتي. قالوا: يا خليفة رسول الله، إن هذا الأمر لا يستقيم، و أنت أعلمنا بذلك، إنه إن كان هذا لم يقم للَّه دين، فقال: و الله لو لا ذلك و ما أخافه من رخاوة هذه العروة ما بت ليلة و لي في عنق مسلّم بيعة، بعد ما سمعت و رأيت من فاطمة. قال: فلم يبايع علي كرم الله وجهه حتى ماتت فاطمة رضي الله عنهما، و لم تمكث بعد أبيها إلا خمسا و سبعين ليلة" ۷

 

"ابو بكر از كسانى كه همراه على بودند و از بيعت با او خوددارى كرده بودند پرسش كرد، هنگامى كه آگاه شد آنان در خانه على گرد آمده‏اند، عمر را به سوى آنان فرستاد. عمر به در خانه على آمد و از آنان خواست تا بيرون بيايند و با ابو بكر بيعت كنند ولى آنان از اين كار خوددارى كردند. عمر درخواست هيزم كرد و گفت: سوگند به كسى كه جان عمر در دست اوست، بيرون آييد و گر نه خانه و اهلش را به آتش خواهم كشيد.
به عمر گفته شد: اى ابو حفص، فاطمه در آن خانه است.
عمر گفت: حتى اگر فاطمه نيز در خانه باشد.

آنانى كه در خانه على بودند همگى بيرون آمدند و بيعت كردند، مگر على.اين چنين گفته شده است كه على سوگند ياد كرده بود از خانه بيرون نيايد و عبا بر دوش نيندازد تا وقتى كه قرآن را گردآورى كند.فاطمه جلوى در ايستاد و گفت: هيچ مردمى همچون شما ديدارشان براى من بد و نفرت‏انگيز نيست. جنازه رسول خدا (ص) را بر روى دست‏هاى ما تنها گذاشتيد و كار خلافت را ميان خود قطعه قطعه كرديد، و در اين خصوص از ما جويا نشديد، و حق را به ما باز نگردانديد.
عمر نزد ابو بكر آمد و گفت: آيا از اين فرد متخلف بيعت نمى‏گيرى؟
ابو بكر به قنفذ كه آزاد شده وى بود گفت: برو و على را نزد ما بياور.
قنفذ نزد على آمد و گفت: خليفه رسول خدا (ص) تو را مى‏خواند. على گفت: چقدر زود بر پيامبر (ص) دروغ روا داشتيد. قنفذ برگشت و موضوع را به آگاهى ابو بكر رسانيد، ابو بكر پس از شنيدن سخنان على، گريه‏اى طولانى كرد. عمر بار دوم گفت: به كسى كه از بيعت با تو خوددارى كرده است فرصت مده.
ابو بكر بار ديگر به قنفذ گفت: نزد على برو به او بگو، امير المؤمنين تو را به بيعت با خود فرا مى‏خواند. قنفذ نزد على آمد و وى را از سخنان ابو بكر آگاه گردانيد. على در پاسخ وى‏ گفت: سبحان الله، چيزى را ادعا كرده است كه از آن او نيست، قنفذ برگشت و سخنان على را به آگاهى ابو بكر رسانيد. وى نيز بار ديگر گريه‏اى طولانى كرد.
عمر برخاست و گروهى نيز با وى آمدند، تا اين كه به در خانه فاطمه رسيدند.

فاطمه وقتى آگاه شد چه كسانى پشت در هستند، با صداى بلند چنين گفت: پدر، رسول خدا (ص)، چه چيزهايى كه پس از تو، از فرزند خطاب و ابو قحافه ديدم.
مردم وقتى صدا و گريه فاطمه را شنيدند، گريه كنان برگشتند، نزديك بود قلب‏هاى آنان پاره و جگر آنان تكه تكه شود. اما عمر و عده‏اى باقى ماندند، آنان على را از خانه بيرون آوردند و وى را نزد ابو بكر بردند.
به على گفتند: بيعت كن. على گفت: اگر بيعت نكنم چه مى‏كنيد؟ در پاسخ وى گفتند: در اين صورت سوگند به خدا، گردن تو را خواهيم زد.
على گفت: در اين صورت بنده خدا و برادر رسول خدا (ص) را مى‏كشيد.
عمر گفت: بنده خدا را مى‏كشيم ولى برادر رسول خدا (ص) را هرگز.

ابو بكر ساكت بود و سخنى نمى‏گفت، كسى در آن ميان گفت: آيا او را فرمان نمى‏دهى كه با تو بيعت كند.
ابو بكر گفت: تا زمانى كه فاطمه در كنار اوست او را مجبور بر اين كار نمى‏كنم.
على كنار قبر رسول خدا (ص) آمد و در حالى كه فرياد مى‏كشيد و گريه مى‏كرد چنين مى‏گفت:
برادر، اين مردم مرا ضعيف و كوچك نگه داشته‏اند و نزديك بود مرا بكشند.

عمر به ابو بكر گفت: بيا تا نزد فاطمه برويم، ما او را به خشم آورده‏ايم. آن دو آمدند و از فاطمه اجازه داخل شدن به خانه را خواستند، فاطمه به آن دو اجازه نداد. آن دو نزد على رفتند و با او سخن گفتند.
على آنان را نزد فاطمه آورد. وقتى كه نشستند، فاطمه صورتش را به سوى ديوار گرفت.
سلام كردند ولى فاطمه پاسخ سلام آنان را نداد.

ابو بكر آغاز به سخن كرد و گفت: محبوبه رسول خدا (ص)، سوگند به خدا، نزديكان رسول خدا (ص) در نزد من از نزديكان خود، عزيزترند، تو از عايشه در نزد من محبوب‏تر هستى، من دوست مى‏داشتم روزى كه پدرت رحلت كرد من به جاى او از دنيا مى‏رفتم. آيا مى‏انديشى من فضل و برترى تو را نمى‏شناسم، و در عين حال تو را از ميراث رسول‏ خدا (ص) محروم مى‏كنم؟ ما از رسول خدا (ص) شنيديم كه مى‏گفت: ما ارث نمى‏گذاريم، آنچه از ما باقى مى‏ماند صدقه است.
فاطمه گفت: اگر به شما نشان دهم و حديثى را از پيامبر (ص) براى شما نقل كنم، آيا آن را مى‏شناسيد و به آن عمل مى‏كنيد.
آن دو گفتند: آرى.
فاطمه گفت: شما را به خدا سوگند، آيا شما دو نفر از رسول خدا (ص) نشنيديد كه مى‏گفت: خشنودى من در خشنودى فاطمه است. خشم من در خشم فاطمه است، هر كس فاطمه دخترم را دوست بدارد گويى مرا دوست داشته است، هر كس فاطمه را خشنود كند مرا خشنود كرده است و هر كس فاطمه را به خشم آورد مرا به خشم آورده است.
گفتند: آرى از رسول خدا (ص) شنيده‏ايم.
فاطمه گفت: من نزد خدا و فرشتگان او گواهى مى‏دهم شما دو نفر مرا به خشم آورده‏ايد و مرا خشنود نكرده‏ايد و هر گاه كه پيامبر (ص) را ديدار كنم نزد او از شما دو نفر شكايت خواهم كرد.
ابو بكر گفت: من به خدا پناه مى‏برم از خشم پيامبر (ص) و از خشم تو.
ابو بكر در حالى كه مى‏ناليد شروع به گريه كرد، تا جايى كه نزديك بود قالب تهى كند.
فاطمه گفت: سوگند به خدا، در هر نمازى كه به پا دارم، از خدا عليه تو يارى مى‏خواهيم.(یعنی نفرین می کنم)
ابو بكر گريه‏كنان خارج شد. مردم در گرد ابو بكر جمع شدند و وى به آنان گفت:
هر مردى شب را به روز مى‏آورد در حالى كه با همسرش دست در گردن همديگر دارند، همراه با خانواده‏اش خوشحال و مسرور است. مرا تنها رها كنيد زيرا من از اين گروه نيستم، مرا نيازى به بيعت شما نيست، بيعتتان را از من باز گيريد.
مردم به ابو بكر گفتند: جانشين رسول خدا (ص)، كار خلافت برقرار نمى‏ماند، و اگر خلافت برقرار نماند، دين خدا نيز باقى نخواهد ماند.
ابو بكر در پاسخ مردم گفت: سوگند به خدا، اگر اين چنين نبود و از سستى و مندرس شدن اين ريسمان نمى‏ترسيدم، شبى را به روز نمى‏رساندم كه بيعت يك مسلمان بر گردنم باشد. و دليل آن نيز سخنانى است كه از فاطمه شنيده‏ام.
على تا زمانى كه فاطمه زنده بود با ابو بكر بيعت نكرد، فاطمه پس از پدرش رسول خدا (ص) فقط 75 شب زنده بود." ترجمه م. ناصر طباطبایی
حال نکاتی که از روایت فوق مستفاد است:
۱. علی(ع) و فاطمه زهرا(س) جناب ابوبکر را غاصب و خلافت را حق خود می دانستند.
۲.  فاطمه سلام الله علیها که سیدة نساءالعالمین است(روایات فریقین) و پرواضح است که پیامبر هر سخنش وحی است و از روی خوش آمدن حرفی نمی زند(نجم ۳)، ابوبکر را نفرین می کند و جواب سلام او را نمی دهد. مگر ابوبکر از کارش پشیمان نیست؟ یا مگر جواب سلام مسلمان واجب نیست؟ خب می فهمیم که پشیمانی ابوبکر واقعی نبوده و اینکه او مسلمان نیست!
۳. جناب ابوبکر از مصادیق حدیث نبوی "هرکس فاطمه را بیازارد مرا آزرده" می باشد.
۴. نکته دیگر اینکه فاطمه(س) تا آخر عمر از ابوبکر ناراحت بوده است چراکه در این نقل جایی نگفته که حضرت فاطمه(س) با رضایت از خلفا به شهادت رسیده باشد. چیزی هم که مؤید این مطلب است، همان دفن شبانه و مخفیانه است که ابن ابی الحدید، عالم سنی که نهج البلاغه را شرح داده، می نویسد:"أما إخفاء القبر و كتمان‏ الموت‏ و عدم الصلاة و كل ما ذكره المرتضى فيه فهو الذي يظهر و يقوى عندي لأن الروايات به أكثر و أصح من غيرها" ۸ولی مخفی نمودن قبر و مرگ فاطمه زهرا(س) و نماز نخواندن ابوبکر بر آن و هرآنچه سید مرتضی در بیان دلیل دفن شبانه گفته است، از هر دلیل دیگری برای من پذیرفتنی تر است چراکه روایاتی که بر این دلیل صحه می گذارند، بیشتر و صحیح تر هستند. حتی جای دیگر می گوید: "قد بلغ‏ ذلك‏ من‏ فاطمة ع حتى إنها أوصت ألا يصلي عليها أبوبكر" ۹حضرت فاطمه(س) وصیت کرد که ابوبکر بر او نماز نخواند.

ما به این نویسنده می گوییم که تعصب را کنار بگذارد و به سوی حقیقت بیاید و به خاطر تبرئه کسی که حضرت فاطمه(س) را آزرده، به چند تا روایت ضعیف یا نقل نادرست احادیث دیگر متوسل نشود و به امیرمؤمنان تهمت نزند چراکه طبق فرموده پیامبر(ص)، جنگ با علی(ع) در حکم جنگ با ایشان است. بعد هم ما نقل تاریخ کرده ایم و نقد منطقی نه توهین که اتحاد را برهم زده باشیم بلکه شما ای برادر شما با تهمت به علی(ع) دشمنی به راه می اندازید.
حرف آخر ما، حرف آخر نویسنده:خداوند همه ی ما را به راه راست هدایت کند. والسلام علیکم و رحمه الله

۱.علل الشرائع، ج۱، صص ۱۸۵-۱۸۹
۲.تنزيه الأنبياء عليهم السلام، ص ۱۶۸
۳.بحار الأنوار (ط - بيروت)، ج‏۴۳، ص ۴۲
۴.الدرایة، زین الدین عاملی، ص۱۲۰
۵.فتح الباری، ج۷، ص۳+ العدة فی اصول الفقه، ج۳، ص۹۸۸
۶.صحیح بخاری، انبیا، ۱۰
۷.الامامة و السیاسة ج۱صص۳۰ - ۳۱
۸.شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج۱۶، ص ۲۸۶
۹. شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏۱۶، ص ۲۶۴

موضوعات مرتبط: حديث، تاريخي، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: سقیفه, فدک, فاطمه, علی, ابوبکر
[ جمعه 30 فروردین1392 ] [ 3:25 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]

با توجه به اینکه عصر حاضر، عصر شبهات و دودلی هاست، لازم دیدیم کتاب "سیری در سیره ائمه اطهار(ع)" نوشته مرحوم استاد مرتضی مطهری(ره) را که شامل بررسی و تحلیلی بر شرایط و حوادث زمان ائمّه(ع) است، بگذاریم. باشد که سنگ محک و بصیرتی باشد تا حق و باطل و سره و ناسره را از هم تشخیص بدهیم.

14 معصوم

سرفصل ها:

مقدمه : مقايسه روش امام حسين با ساير ائمه ( تقيه )

فصل اول : مشكلات علی عليه السلام

مشكل كشته شدن عثمان ( مشكل نفاق )

انعطاف ناپذيری در اجرای عدالت

صراحت و صداقت در سياست

خوارج ، مشكل اساسی علی عليه السلام

رفتار علی عليه السلام با خوارج

اصول مذهب خوارج

برخورد علی عليه السلام با خوارج

مميزات خوارج

شهادت علی عليه السلام

فصل دوم : صلح امام حسن عليه السلام

جلسه اول :

پيغمبر اكرم و صلح

علی عليه السلام و صلح

موارد جهاد در فقه شيعه

قتال اهل بغی

صلح در فقه شيعه

صلح حديبيه

پرسش و پاسخ

جلسه دوم :

تفاوتهای شرايط زمان امام حسن ( ع ) و امام حسين ( ع )

عوامل دخيل در قيام امام حسين ( ع ) و مقايسه آن با شرايط

زمان امام حسن ( ع )

مواد قرار داد

پرسش و پاسخ

فصل سوم : سخنی پيرامون امام زين العابدين عليه السلام

عبادت امام

پيك محبت

خدمت در قافله حج

دعا و گريه امام

فصل چهارم : امام صادق عليه السلام و مسئله خلافت

جلسه اول :

استفاده بنی عباس از نارضايتی مردم

نامه ابوسلمه به امام صادق و عبدالله محض

عكس العمل امام و عبدالله محض

بررسی

اجتماع محرمانه سران بنی‏هاشم

بيعت با " محمد نفس زكيه "

ويژگيهای زمان امام صادق عليه السلام

جلسه دوم :

مقايسه زمان امام حسين ( ع ) و زمان امام صادق ( ع )

جنگ عقايد

برخورد امام صادق با جريانهای فكری مختلف

سخن مالك بن انس درباره امام صادق ( ع )

سخن احمد امين

اعتراف جاحظ

نظر ميرعلی هندی

سخن احمد زكی صالح

اهتمام شيعه به مسائل تعقلی

جابربن حيان

هشام بن حكم

عوامل مؤثر در نشاط علمی زمان امام صادق عليه السلام

پرسش و پاسخ

فصل پنجم : موجبات شهادت امام موسی كاظم عليه السلام

تأثير مقتضيات زمان در شكل مبارزه

امام در زندان بصره

امام در زندانهای مختلف

در خواست هارون از امام

علت دستگيری امام

سخن مأمون

نفوذ معنوی امام

دو سنت معمول ميان ائمه عليهم السلام

نقشه دستگاه هارون

بشر حافی و امام كاظم ( ع )

صفوان جمال و هارون

چگونگی شهادت امام

فصل ششم : مسئله ولايتعهد امام رضا عليه السلام

جلسه اول :

رفتار عباسيان با علويين

مسئله ولايتعهد امام رضا و نقلهای تاريخی

مأمون و تشيع

نظر شيخ مفيد و شيخ صدوق

احتمال دوم

نظر جرجی زيدان

احتمال سوم :

الف . جلب نظر ايرانيان

ب . فرونشاندن قيامهای علويان

ج . خلع سلاح كردن حضرت رضا

مسلمات تاريخ :

۱. احضار امام از مدينه به مرو

۲. امتناع حضرت رضا

۳. شرط حضرت رضا

۴. طرز رفتار امام پس از مسئله ولايتعهدی

جلسه دوم :

مسائل مشكوك

بررسی فرضيه‏ها

همكاری با خلفا از نظر ائمه اطهار

استدلال حضرت رضا

ولايت جائر

پرسش و پاسخ

فصل هفتم : سخنی پيرامون امام حسن عسكری عليه السلام

فصل هشتم :

۱. عدل كلی

تعريف عدالت

آيا عدالتخواهی فطری است ؟

نظر نيچه و ماكياول

نظر برتراند راسل

نقد اين نظريه

نظر ماركسيسم

نظر اسلام

مسئله عمر حضرت حجت

مشخصات دوره حضرت مهدی عليه السلام

۲. مهدی موعود

مهدويت در قرآن و احاديث نبوی

بيان علی عليه السلام

قيام مختار و اعتقاد به مهدويت

سخن زهری

قيام نفس زكيه و اعتقاد به مهدويت

نيرنگ منصور خليفه عباسی

محمدبن عجلان و منصور عباسی

سخن دعبل

اعتقاد به مهدويت در جهان تسنن

بيان حافظ

ماهيت قيام مهدی ( ع )

مهدويت يك فلسفه بزرگ جهانی

 

حجم فایل: ۳۸۰ کیلوبایت

فرمت: HTML

لینک دانلود: اینجا را کلیک کنید

 


موضوعات مرتبط: تاريخي، اخلاقي و اجتماعی، كتابخانه، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: سیری در سیره ائمه اطهار, سیره ائمه اطهار, مقایسه شرایط امامان, مهدویت, مطهری
[ دوشنبه 12 فروردین1392 ] [ 11:26 قبل از ظهر ] [ HKH ] [ ]

به نام خدا

از آنجایی برخی افراد سعی در کوباندن "متعه"(صیغه) دارند و در سایت ها و شبکه هایشان بسیار علیه این امر الهی تبلیغ(درست ترش این است: فرافکنی) می کنند، لازم دیدیم در این مطلب پیرامون این مسئله صحبتی کنیم. ما در این مطلب کامنت ها را آزاد گذاشته ایم تا تریبون آزادی پیرامون این مسئله برقرار کرده باشیم و برادران شیعه و برادران سنی در فضای بازی با یکدیگر بحث علمی کنند.(تذکر مهم: کامنت های حاوی توهین و بحث های جدلی و تفرقه آمیز حذف خواهند شد، نویسنده اش خواه سنّی باشد خواه شیعه)

متعه در قرآن و سیره نبوی

تحریم متعه و پیامد های آن

پاسخ به پرسش هایی پیرامون متعه

احکام ازدواج موقت


موضوعات مرتبط: قرآن، حديث، تاريخي، كلامي، اخلاقي و اجتماعی، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: متعه, صیغه, ازدواج موقت, ازدواج, خانواده
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 11 بهمن1391 ] [ 4:0 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]
چند وقت پیش، یکی از دوستان از من خواستند که درباب آیه ۶ سوره مبارکه احزاب و خانم عایشه، همسر پیامبر(ص)، بنویسم. به امید خدا، در حد سواد ناچیزمان مطلبی خواهیم نگاشت:

النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ وَأَزْوَاجُهُ أُمَّهَاتُهُمْ وَأُوْلُو الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَى بِبَعْضٍ فِي كِتَابِ اللَّهِ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُهَاجِرِينَ إِلَّا أَن تَفْعَلُوا إِلَى أَوْلِيَائِكُم مَّعْرُوفًا كَانَ ذَلِكَ فِي الْكِتَابِ مَسْطُورًا۱

ترجمه: "پيامبر نسبت به مؤمنان از خود آنها اولي است(یعنی اگر فرد مسلمان هر جا امر را دائر ديد بين حفظ منافع رسول خدا (ص) و حفظ منافع خودش، بايد منافع رسول خدا (ص) را مقدم بدارد.)، و همسران او مادران آنها (مؤمنان) محسوب مي‏شوند، و خويشاوندان نسبت به يكديگر از مؤمنان و مهاجران در آنچه خدا مقرر داشته اولي هستند، مگر اينكه بخواهيد نسبت به دوستانشان نيكي كنيد (و سهمي از اموال خود به آنها بدهيد) اين حكم در كتاب الهي نوشته شده است."

شیعیان و اهل سنّت پیرامون عبارت "وأزواجه أُمَّهاتهم" سخنانی دارند. علّامه طباطبایی در تفسیر المیزان می نویسد:

" وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ"- اينكه زنان رسول خدا (ص) مادران امتند، حكمى است شرعى و مخصوص به آن جناب، و معنايش اين است كه همانطور كه احترام مادر، بر هر مسلمان واجب، و ازدواج با او حرام است، همچنين احترام همسران رسول خدا (ص) بر همه آنان واجب، و ازدواج با آنان بر همه حرام است، و در آيات بعد به مساله حرمت نكاح با آنان تصريح نموده و مى‏فرمايد" وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً"(احزاب، ۵۳).
پس تشبيه همسران رسول خدا (ص) به مادران، تشبيه در بعضى از آثار مادرى است، نه همه آنها، چون مادر به غير از وجوب احترام و حرمت نكاح، آثار ديگرى نيز دارد، از فرزند خود ارث مى‏برد، و فرزند از او ارث مى‏برد، و نظر كردن به روى او جائز است، و با دخترانى كه از شوهر ديگر دارد نمى‏شود ازدواج كرد، چون خواهر مادرى آدمى است، و نيز پدر و مادر مادر، جد و جده آدمى است، و برادرانش دايى، و خواهرانش خاله انسان است، ولى همسران رسول خدا (ص) به غير از آن دو حكم، احكام ديگر مادرى را ندارند."۲

آیت الله مکارم شیرازی، پیرامون عبارت مزبور می نویسد:

"حكم دوم در زمينه همسران پيامبر است كه آنها به منزله مادر براى همه مؤمنان محسوب مى‏شوند، البته مادر معنوى و روحانى، همانگونه كه پيامبر ص پدر روحانى و معنوى امت است.
اين ارتباط و پيوند معنوى، تنها تاثيرش مساله" حفظ احترام" و" حرمت ازدواج" با زنان پيامبر بود، چنان كه در آيات همين سوره، حكم صريح تحريم ازدواج با آنها بعد از رحلت پيامبر ص آمده است، و گر نه از نظر مساله ارث و همچنين ساير محرمات" نسبى" و" سببى"، كمترين اثرى ندارد، يعنى مسلمانان حق داشتند، با دختران پيامبر ازدواج كنند، در حالى كه هيچكس با دختر مادر خود نمى‏تواند ازدواج كند، و نيز مساله محرميت و نگاه كردن به همسران پيامبر براى هيچكس جز محارم آنها مجاز نبود. در حديثى مى‏خوانيم كه زنى به عايشه گفت: يا امه!:" اى مادر"! عايشه پاسخ داد: لست لك بام، انما انا ام رجالكم!:" من مادر تو نيستم مادر مردان شما هستم"( "مجمع البيان" و" روح المعانى" ذيل آيات مورد بحث). اشاره به اينكه هدف از اين تعبير، حرمت تزويج است، و اين تنها در مورد مردان امت صادق است. ولى همانگونه كه گفتيم غير از مساله ازدواج موضوع احترام و بزرگداشت نيز مطرح است، و لذا زنان مسلمان نيز مى‏توانستند به عنوان احترام همسران پيامبر ص را مادر خود خطاب كنند.شاهد اين سخن آنكه قرآن مى‏گويد:" النَّبِيُّ أَوْلى‏ بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنْفُسِهِمْ" اولويت پيامبر نسبت به همه زنان و مردان است و ضمير جمله بعد نيز به همين عنوان بر مى‏گردد كه مفهوم گسترده‏اى دارد، لذا در عبارتى كه از" ام سلمه" (يكى ديگر از همسران پيامبر نقل شده) مى‏خوانيم كه مى‏گويد انا ام الرجال منكم و النساء:" من مادر مردان و زنان شما هستم" ("روح المعانى" ذيل آيات مورد بحث).
در اينجا سؤالى مطرح است و آن اينكه آيا تعبير" أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ":"همسران پيامبر مادران مؤمنين محسوب مى‏شوند" با چيزى كه در چند آيه قبل گذشت تضاد ندارد؟ زيرا در آنجا مى‏فرمايد:" كسانى كه گاهى همسرانشان را بمنزله مادر خود قرار مى‏دهند، سخن باطلى مى‏گويند، مادر آنها فقط كسى است كه از او متولد شده‏اند" با اين حال چگونه همسران پيامبر كه مسلمانان از آنان متولد نشده‏اند مادر محسوب مى‏شوند؟
در پاسخ اين سؤال بايد به اين نكته توجه كرد كه خطاب مادر به يك زن يا بايد از نظر جسمانى باشد يا روحانى، اما از نظر جسمانى تنها در صورتى اين معنى واقعيت دارد كه انسان از او متولد شده باشد، و اين همان است كه در آيات پيشين آمده كه مادر جسمانى انسان تنها كسى است كه از او متولد شده است، و اما پدر يا مادر روحانى كسى است كه يك نوع حق معنوى بر او داشته باشد، همچون پيامبر ص كه پدر روحانى امت محسوب مى‏شود، و هم به خاطر او همسرانش احترام مادر را دارند.
ايرادى كه به اعراب جاهلى در مورد" ظهار" متوجه مى‏شد اين بود كه وقتى همسران خود را مادر خطاب مى‏كردند مسلما منظور آنها مادر معنوى نبود، بلكه منظورشان اين بود كه آنها به منزله مادر جسمانى هستند، لذا آن را يك نوع طلاق مى‏شمردند، و مى‏دانيم مادر جسمانى با الفاظ درست نمى‏شود، بلكه شرط آن تولد جسمانى است، بنا بر اين سخن آنها سخن منكر و زور و باطل بود.
ولى در مورد همسران پيامبر ص اگر چه آنها مادر جسمانى نيستند، ولى به احترام پيامبر ص مادر روحانيند، و احترام يك مادر را دارند.
و اگر مى‏بينيم كه قرآن در آيات آينده ازدواج با همسران پيامبر ص را تحريم كرده آن نيز يكى از شئون احترام آنها و احترام پيامبر ص است، چنان كه توضيح آن بطور مشروح به خواست خدا خواهد آمد.
البته نوع سومى از مادر در اسلام به عنوان مادر رضاعى وجود دارد كه در آيه 23 سوره نساء به آن اشاره شده (وَ أُمَّهاتُكُمُ اللَّاتِي أَرْضَعْنَكُمْ ... نساء، ۲۳) ولى آن در حقيقت يكى از شاخه‏هاى مادر جسمانى مى‏باشد."

در تفسیر الکشّاف علّامه زمخشری آمده است:

وَ أَزْواجُهُ أُمَّهاتُهُمْ تشبيه لهنّ بالأمهات في بعض الأحكام، و هو وجوب تعظيمهنّ و احترامهن، و تحريم نكاحهن: قال اللّه تعالى وَ لا أَنْ تَنْكِحُوا أَزْواجَهُ مِنْ بَعْدِهِ أَبَداً و هن فيما وراء ذلك بمنزلة الأجنبيات، و لذلك قالت عائشة رضى اللّه عنها: لسنا أمهات النساء. تعنى أنهنّ إنما كنّ أمّهات الرجال، لكونهن محرّمات عليهم كتحريم أمّهاتهم. و الدليل على ذلك: أنّ هذا التحريم لم يتعد إلى بناتهنّ، و كذلك لم يثبت لهنّ سائر أحكام الأمهات.۳

در تفسیر مفاتیح الغیب امام فخر رازی اهل سنّت آمده است:

المعقول في جعل أزواجه أمهاتنا هو أن اللّه تعالى جعل زوجة الأب محرمة على الإبن، لأن الزوجة محل الغيرة و التنازع فيها، فإن تزوج الإبن بمن كانت تحت الأب يفضي ذلك إلى قطع الرحم و العقوق۴

خلاصه مطلب این است که طبق مطالب فوق این است:

۱. احترام زنان پیغمبر(ص) واجب است.

۲. ازدواج با زنان پیغمبر(ص) جایز نیست.

ولی شیعه دو مورد فوق را مشروط به زمانی می داند که زنان پیامبر(ص) بر صراط مستقیم و اطاعت امر خدا باشند. روایت است که امام قائم(عج) به فردی موسوم به ابن سعد قمی پیرامون شأن زنان پیامبر و مادری مؤمنان، اینگونه توضیح داد:"خداى تعالى شأن زنان پيامبر را عظيم گردانيد و آنان را به شرافت مادرى امّت مخصوص كرد و رسول خدا به امير المؤمنين فرمود: اى ابا الحسن! اين شرافت تا وقتى براى آنها باقى است كه به طاعت خدا مشغول باشند و هر كدام آنها كه پس از من خدا را نافرمانى كند و بر تو خروج نمايد راه را براى شوهر كردن وى بازگذار و او را از شرافت مادرى مؤمنين ساقط كن."۵

از نظر شیعه، طبق روایت فوق که اصلاً درباره عایشه است، کسی همچون عایشه که علیه امام علی(ع) خروج کرد و جمل را راه انداخت، دیگر شرافت مادری مؤمنین را ندارد.

البته چنین چیزی طبق روایات خود اهل سنّت و قرآن هم قابل توجیه است:

الف) حضرت رسول(ص) به علی(ع) فرمود:"حربك حربى"۶ یعنی "جنگ با تو در حکم جنگ با من است." و حضرت رسول(ص) این را از روی تعارف نفرمودند چرا که خدا می فرماید:"وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى، إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى"۷ پس واقعاً جنگ با علی(ع) در حکم جنگ با رسول خدا(ص) است.

ب) خداوند می فرماید:"إِنَّ الَّذِينَ يُحَادُّونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ كُبِتُوا"۸ یعنی "همانا کسانی که با خداوند و پیامبرش(ص) ستیزه کردند، خوار و ذلیل شدند"

با توجّه به دو گزاره فوق، نتیجه چنین است: "جنگ با علی(ع) موجب خواری و ذلّت می گردد."

حال با یک دودوتا چهارتای ساده می توان فهمید که دیگر شرافت برای کسی چون خانم عایشه که با علی(ع) وارد جنگ شده است، معنایی ندارد!

امّ المؤمنین واقعی!


۱. سوره مبارکه احزاب، آیه ۶ ترجمه از حضرت آیت الله مکارم(دام ظلّه) با کمی تصرّف

۲.ترجمه الميزان، ج‏16، ص: 414

۳.الكشاف عن حقائق غوامض التنزيل، ج‏3، ص: 523

۴.مفاتيح الغيب، ج‏25، ص: 158

۵.تفسير الصافي ؛ ج‏4 ؛ ص167+ كمال الدين، ترجمه پهلوان، ج‏2، ص: 198

۶.شواهد التنزيل لقواعد التفضيل، ج‏1، ص: 416+ شرف النبی، ص:۲۹۳+ شرح نهج البلاغة لابن أبي الحديد، ج‏2، ص: 297 و ...

۷.سوره مبارکه نجم، آیه ۳و۴

۸.سوره مبارکه مجادله، آیه ۵


موضوعات مرتبط: قرآن، تاريخي، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: عایشه, مادری مؤمنان, آیه 6 سوره احزاب, امّ المؤمنین, امّهات المؤمنین
[ جمعه 8 دی1391 ] [ 1:26 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]

بسم رب الحسین...

یا حسین!

پیشگفتار

حدود دو سال پیش، درحالیکه در یوتیوب گردش می کردم، به کلیپی برخوردم که گوینده ای به نام بهرام مشیری در آن حضور داشت و درباره شهادت امام حسین(ع) سخن می گفت.(برنامه تحت عنوان "داستان شهادت حسین" طی سه قسمت در سایت یوتیوب در دسترس است و شما از طریق پاورقی شماره ۷ می توانید این برنامه را مشاهده کنید) آن موقع بود که با شخصی با نام بهرام مشیری آشنا شدم. من هم آن موقع در برخی کلیپ های این آقا در قالب کامنت پاسخ می دادم ولی به خاطر مشغله درسی وقت نداشتم تا وبلاگی راه اندازی کنم. بسیار دوست داشتم که روزی برسد که بتوانم پاسخ او را بدهم. حال بعد از حدود دو سال با وجود بالا رفتن دانش و تغییر بسیاری از دغدغه ها، درصدد نوشتن جوابیه ای بر این برنامه برآمدم. خواستم طوری نوشته باشم که تحلیلی بر ریشه های واقعه کربلا نیز بوده باشد. امیدوارم که خدا این کار ناچیز را از ما قبول کند و آقا اباعبدالله گوشه چشمی به ما کنند و دنیا و آخرت ما را تضمین کنند...

تعریف شهید

مشیری تعریفی از شهید ارائه می دهد...مثال هایی می زند. نقبی هم به ماجرای سیاوش می زند بعد می گوید:"ماجرای حسین(ع) را از ماجرای سیاوش کپی برداری کردند....

گزارش مغلوط تاریخ

ما سخن های مشیری را برای جلوگیری از اطاله کلام در چند بند خلاصه و کوتاه می کنیم و جواب می دهیم:

  • امام حسین(ع) آغازگر جنگ بود یا یزید؟
  • هدف امام حسین(ع) حکومت بود یا اسلام؟
  • ماجرای تنعیم و تصاحب کاروان دولتی چیست؟
  • آیا امام حسین(ع) التماس کرد؟

*تکمله* 14/10/1391

  • آیا امام حسین(ع) آب در اختیار داشت؟

پاسخ اسلام ستیزان به این مطلب

در سایت یوتیوب، فردی با نام MrToobitter پاسخی به کامنتی که ما در معرفی این صفحه در قسمت اول این مجموعه گذاشتیم، داده است:...


کپی این مطلب، حتی بدون ذکر منبع، اشکال ندارد. از آنجا که امکان کپی از وبلاگ نیست. به اینجا بیایید.


موضوعات مرتبط: تاريخي، كلامي، اخلاقي و اجتماعی، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: امامت, ولایت, امام حسین, حسین, حسین بن علی, کربلا, عاشورا, شهادت, بهرام مشیری, مشیری, سرزمین جاوید, pars tv, تاریخ طبری, تشنگی امام حسین, آب در کربلا, عطش, العطش
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 16 آذر1391 ] [ 11:40 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]
حضرت آقای خامنه ای: قمه زنى علاوه بر اينکه از نظر عرفى از مظاهر حزن و اندوه محسوب نمى‏شود و سابقه‏اى در عصر ائمه(عليهم‌السلام) و زمانهاى بعد از آن ندارد و تأييدى هم به شکل خاص يا عام از معصوم(عليه‌السلام) در مورد آن نرسيده است، در زمان حاضر موجب وهن و بدنام شدن مذهب مى‏شود بنا بر اين در هيچ حالتى جايز نيست. (http://www.leader.ir/tree/index.php?catid=11)

حضرت آقای مکارم: عزاداری خامس آل عبا از مهمترین شعائر دینی است ولی لازم است از هر کاری که به بدن آسیب می رساند یا موجب وهن مذهب می گردد خودداری شود. (http://makarem.ir/websites/farsi/estefta/?it=879&mit=)

حضرت آقای وحید خراسانی: فتوای ایشان همان فتوای میرزای نایینی(ره) مبنی بر حلال بودن قمه زنی است.(دفتر معظم له ۳۳۵۱۱۱۵۰)

حضرت آقای بهجت: حكمش به عنوان اوّلى عدم ضرر رساندن به خود يا ديگرى است، به حدّى كه حرام باشد؛ پس اگر مضرّ نباشد و مفسده اى هم بر آن مترتب نباشد فى نفسه اشكال ندارد. (http://www.bahjat.ir/index.php/ahkam/esteftahat/32-5-----------------.html)

حضرت آقای سیستانی: حلال است مطلقاً(چت با یکی از طلبه هایی که با ایشان در ارتباطند)

 


موضوعات مرتبط: حديث، تاريخي، اخلاقي و اجتماعی، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: قمه زنی, قمه, عزاداری, عاشورا, شعائر حسینی
[ پنجشنبه 25 آبان1391 ] [ 7:0 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]
تقدیم به امام هادی(ع)...

علی(ع) همواره دشمن ظلم و دوست مظلوم بود. حتّی در نامه ای به حسن و حسین(علیهما السّلام) نوشت: کونا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً دشمن ظالم باشید و یاور مظلوم.۱از همین روست که یکّه تازان عرصه ظلم و جور چنین شخصیتی را برنمی تابند و سعی در تخریب او دارند. لذا سربازان علمی و مزدوران خود را اجیر می کنند تا با نشر اکاذیب ذهن مردم را مخدوش سازند و گاهی افراد ناآگاه و سحرشده، به ایشان کمک می کنند.

علی امام عدالت و مروّت

در چندسال اخیر، فردی در شبکه های ماهواره ای آمده که بسیار ادّعای علم و سواد و تاریخ و مبارزه با خرافات را می کند ولی نمی داند که "آنکس که نداند و نداند که نداند/ اندر ابد در جهل مرکب بماند"! این دشمن خدا و دین کسی نیست جز بهرام مشیری! که حکایتش حکایت "همان شیادی است که بر بالای منبر رفت و گفت: آهای مردم! آهای مردم! می دانستید که امامزاده یعقوب را بر فراز مناره های مصر پلنگ درید؟! مردم عوام و ناآگاه، سخنان این مرد را چون وحی منزل قبول می کردند. در این بین پیر آگاه و دنیادیده ای صدا برآورد تا کاسه و کوزه این شیّاد را درهم شکند:اوّل امامزاده نبود و پیغمبرزاده بود! دوم یعقوب نبود و یوسف بود! سوم بر فراز مناره نبود و ته چاه بود! چهارم مصر نبود و کنعان بود! پنجم پلنگ نبود و گرگ بود! ششم ماجرا اساساً دروغ بود!"

آری! خوراک این جماعت جوانان ناآگاه و خام است! اگر جوانان و کلاً ملت ما مطالعه دینی و تاریخی خود را بالا ببرند و دین خود و بزرگان آن رابشناسند، دکّان این جماعت شیّاد بسته خواهد شد چراکه با "آگاه" نه "ناآگاه"!

آقای بهرام مشیری طی یک نماهنگ(که در یوتیوب تحت عنوان "علی و کشتار ایرانیان بی گناه" موجود است و شما می توانید ببینید)، به مسئله ای که بازیچه ای برای سایت های ضد اسلامی نیز شده است، پرداخته اند تا چهره علی(ع) را مخدوش جلوه دهند. به امید خدا، ما پاسخ سخنان ایشان را خواهیم داد:

سیاست علوی و سیاست اموی

آقای مشیری در ابتدای برنامه شان، امام علی(ع) را با معاویه مقایسه کرده اند و حتی این دو نفر را همطراز دانسته اند...

آل علی(ع) و ایرانیان

در اینجا روایاتی را ذکر می کنیم که دوستی بین آل علی(ع) و ایرانیان را بیان می کند...


موضوعات مرتبط: تاريخي، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: اسلام, اسلام ستیز, علی, علی بن ابیطالب, شیعه
ادامه مطلب
[ شنبه 13 آبان1391 ] [ 5:25 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]

از مه او مه شکافت، دیدن او برنتافت/ماه چنان بخت یافت او که کمینه گداست

(مولوی)

معراج

گفتاوردی درباره معجزه

معجزه کاری است خارق العاده که برای اثبات ادّعا اعمال می شود و دیگران از چنین کاری عاجزند...

معجزه ای از محمّد(ص)

ما در اینجا برای رعایت اختصار به سه مورد از معجزات آن حضرت می پردازیم...


موضوعات مرتبط: قرآن، تاريخي، كلامي، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: اسلام, محمد, پیامبر, خاتم الأنبیا, مصطفی, صداقت, حقانیت, معجزه, خرافه, خرافات, اعجاز, شق القمر, غیب, علم غیب, نبوت
ادامه مطلب
[ پنجشنبه 11 آبان1391 ] [ 12:20 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]

شبی برنشست از فلک برگذشت/به تمکین و جاه از ملک درگذشت

چنان گرم در تیه قربت براند/که بر سدره جبریل از او باز ماند

(بوستان سعدی)

معراج

در این شرایط کنونی، که دشمنان اسلام با تمام نیرو قصد در تخریب چهره نبی مکرّم اسلام(صلّی الله علیه و آله) دارند، لازم دانستیم که مطلبی با عنوان "حقّانیت محمّد(ص)" طی دو پست بگذاریم تا حقیقت برایمان روشن شود...

لزوم نبوّت

خداوند موجودات را حکیمانه آفرید، یعنی آن ها را از روی هدفی آفرید...

صداقت محمّد(ص)

حال به بررسی این می پردازیم که آیا محمد(ص) مصداقی از پیامبر و فرستاده خدا بوده است؟...


موضوعات مرتبط: تاريخي، كلامي، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: اسلام, محمد, پیامبر, خاتم الأنبیا, مصطفی, صداقت, حقانیت, زوجات, ازواج, تعدد, نبوت
ادامه مطلب
[ جمعه 14 مهر1391 ] [ 5:0 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]

علی(ع) همواره دشمن ظلم و دوست مظلوم بود. حتّی در نامه ای به حسن و حسین(علیهما السّلام) نوشت: کونا للظالم خصماً و للمظلوم عوناً دشمن ظالم باشید و یاور مظلوم.۱از همین روست که یکّه تازان عرصه ظلم و جور چنین شخصیتی را برنمی تابند و سعی در تخریب او دارند. لذا سربازان علمی و مزدوران خود را اجیر می کنند تا با نشر اکاذیب ذهن مردم را مخدوش سازند و گاهی افراد ناآگاه و سحرشده، به ایشان کمک می کنند.

علی(ع)، امام عدالت و مروت

اخیراً در اینترنت، دروغی را پخش کردند: ابن ملجم، همان بهمن جاذویه ایرانی است. بهتر است متن زیر را که بیشتر "خیالپردازی" است تا "نقل تاریخ" بخوانید:

"بـگفته تاریـخ(!!!!!)، بـعـد از ایـنکه بهمـن بـدست اعــراب اسیـر می شـود، او رابهمـراه سایـر اسـرا بـرای بیـگاری و بـردگی و یـا فـروش بـه دربـار خـلیفـه می فـرستند. از آنجائیـکه فـردی بسیار تـوانـا و هـنـرمند و صـنعـتگـر بـوده، خلیفـه از فـروش او صـرفـنـظر و او را بـکار می گمارنـد. نـام او را می پـرسنـد: میگـویـد “بهمـن جـازویـه”، اما تـلفـظ نـام او بـرای اعـراب تـازی بسیار مشکل بـود.

از آنـجائیـکه در فـرهنگ عـرب نـام خـانـوادگی وجـود نـداشـته و نـدارد ، در نتیجه افــراد را بنام پـدر آنها لقب می دادنـد و چـون در گـذشته بسیاری از اعــراب چنـد پـدری و یـا پـدر مـشخـصی نـداشـتند، آنها را بـه شغل و پـیشه ایـکه داشـتنـد ، لقب مـی دادنـد. مانـنـد عـمـر ابن خـطاب ( عمـر پسـر خطاب ). خـلاصـه نـام و شـغل پـدر او را می پـرسـند: تـلفـظ نـام پـدرش نـیـز بـرای اعــراب تازی ساده نـبود، می گـویـد پـدر مـن افسار گـیـر بـوده ( فـردیـکه افسار اسب پـادشاهـان و فــرمانـدهان بلنـد پایـه را در هنگام جنـگ و کارزار نـگاه مـیداشتـه). افسار گـیر بـه عــربی می شـود ” مـلـجـٌم ” و ایـن ساده تـرین نـامی بـود که اعـراب تازی تـواستند روی بـهمـن جـازویـه بـگـذارنـد و از آن پس او را “ابـن مـلجـٌم” ( پـسر افسارگـیر) نامـیدنـد.

در پی بررسی های استاد(!) فولادوند در ۱۵ سال گذشته و معرفی شخصیت گم شده بهمن جازویه برای نخستین بار، اسلام خواهان کوشیدند در مقابل اسنادی که همه آنها از سوی تاریخ نگاران عرب گرفته شده است و غیر قابل انکار هستند، تاریخ پژوهان اجیر شده خود را به صحنه بفرستد تا واقعیت اسلام ستیزی ایرانیان را کمرنگ کنند. علاوه بر اسناد انکارناشدنی باید به این تاریخ نگاران کربلایی گفت که اصولا در جهان عرب (حتی مصر و سوریه) از زمانی که نام خانوادگی رواج پیدا کرده است، خانواده ای به نام «ملجم» موجود نیست که بهمن جازویه «ابن» او باشد.

اما آنـچـه که بـرای بـهمـن جـازویـه مهم بـود، ایـنکه مقاومت کـنـد تا سـر فـرصت انـتـقام خونهای ریـخته شـده ایــرانـیان بی گناه و بـریـدن سـر هـزاران جـوان پاک و وطن پـرست را از علی تـازی بـگـیرد که در تجاوز بـه دخـتران و قتل عام فـرزنـدان ایــران نـقش عمـده ای داشتـه و اینجاست که در روز مـوعود بـه عهـد خویش در بـرابر خونهای بـناحـق ریـخته شـده هموطنانش عمل می کنـد نـنـگ بـر ما که بـرای ۱۴۰۰ سال فـریـب شـیـادان و دکانـداران روزه خـوان را خورده و در ماههای رمـضان تازی گفته ایم “لعنت بـر ابـن ملجـم که علی تازی را کشت” نـنـگ بـر ما که بـرای ۱۴۰۰ سال نـخواستیم که بـدانـیم ایـن ابـن مـلجم چه کسی بـوده و چــرا علی تازی را کشت؟"

نویسنده مطلب فوق که ظاهراً از آن پانیرانیست های دوآتیشه است، با استناد به عبارات غرّا(!) یکی از مجریان ماهواره ای که بعد از فرار از ایران انجمن پادشاهی ایران را راه اندازی کرد و او کسی نیست جز فرود فولادوند، سعی دارد با همان سلاح ناسیونالیسم به سر اسلام و بزرگان آن بکوبد و اینقدر سواد ندارد که "جاذویه" درست است نه "جازویه". از این بگذریم، ما متوجّه شدیم که فولادوند با استناد به کتاب واقدی ،چنین چیزی را که "ابن ملجم بهمن جاذویه است" گفته است. و این درحالی است که تنها کتاب از واقدی که در دست ماست همان کتاب "المغازی" است که اصلاً به جنگ با ایرانیان و زمان حضرت علی(ع) نپرداخته و تنها به زندگانی و سرایا و غزوات حضرت رسول(ص) پرداخته است. حتّی بهرام مشیری برخلاف معمول از روی انصاف قضاوت و این حرف را رد کرده و گفته است:"من در کتاب واقدی این را نخوانده ام".۲ با این وجود روی آقای فولادوند چه اسمی می گذارید؟ شیّاد یا محقّق؟

حال برویم سراغ مطلب فوق:

۱.   نویسنده اظهار کرده که بهمن جاذویه فردی صنعتگر و هنرمند بود.در جنگ اسیر و به بیگاری گرفته شد. حال که ما در گزارش های تاریخی می خوانیم: بهمن جاذویه(که جاذویه به معنی جادوگر و بیانگر زبردستی او در جنگ است) فرماندهی بسیار قوی و نیرومند بود طوری که شدیدترین فرد از ایرانیان نسبت به سپاه عرب بود و به خاطر کهولت سن، ابروی های بلندی داشت طوری که برای اینکه دیدش را کور نکند، آنها را با دستمالی می بست از این رو در میان اعراب به "ذوالحاجب"(دارای ابروهای بلند) معروف بود.۳ او از فرماندهان ساسانی بود و تنها فرماندهی بود که توانست در یک نبرد آنهم نبرد قس النّاطف۴ اعراب را شکست دهد. مرحوم حالت در حاشیه ترجمه خود بر الکامل می نویسد: " ميان سران سپاه يك سالار بود كه او طعم پيروزى را چشيده بود و او بهمن جاذويه كه نزد اعراب ذو الحاجب (ابرو بند) معروف بود حقا بايد او فرمانده سپاه ايران باشد و رستم مطلقا در آن سپاه نباشد زيرا ضعف نفس و ترديد و جبن و تأخير جنگ و دلير و گستاخ كردن اعراب را بكار برد. بهمن جاذويه هر چند كه در آن جنگ كشته شد ولى اگر فرمانده كل سپاه مى‏بود شايد از مبارزه خوددارى مى‏كرد و شايد هيبت و شهرت و عظمت او باعث پيروزى مى‏گرديد زيرا پرسيده شده بود كه كدام شخص نزد اعراب جسور و مهيب باشد گفته شد"۵او در نبرد نهاوند کشته شد.۶

این بود شرح حال مختصری از بهمن جاذویه  که از کتب تاریخی استخراج کردیم. ما از گزاره های فوق می فهمیم که او جای اینکه هنرمند و صنعت گر باشد، یک فرمانده لایق و خبره بود و اینکه او در نبرد نهاوند(سال 21 هجری) کشته شد و هرگز اسیر نشد چه برسد به اینکه به بیگاری گرفته شود و حضرت علی(ع)(سال 40 هجری) را شهید کند.

حال بخش هایی از زندگینامه ابن ملجم(لعنة الله علیه) را از کتاب الأعلام برایتان می آوریم:

"عبدالرّحمن ابن ملجم مرادی تدؤلی حمیری(مرگ در سال 40 هجری): او جنگجویی شجاع و سوارکاری ماهر بود. در جاهلیت به دنیا آمد و در زمان خلیفه دوم مهاجرت کرد و قرآن را بر معاذ بن جبل خواند و از قاریان و فقها و عابدان شد. او در فتح مصر از سواران قبیله بنی تدؤل بود. او پیرو علی بن ابی طالب(ع) بود و در صفین حضور داشت ولیکن از خوارج شد. او با "بَرَک" و "عمرو بن بکر" اتّفاق کرد که "بَرَک"(حجاج بن عبدالله) معاویه(لعنة الله علیه)، "عمرو" عمروعاص(لعنة الله علیه) و ابن ملجم علی(ع) را در یک شب(17 رمضان) بکشند. پس قصد کوفه را کرد و شخصی به نام شبیب اشجعی قرار شد به او کمک کند. پس در شب 17 رمضان کنار دری که علی(ع) از آن برای نماز صبح وارد مسجد می شد کمین کردند. هنگامی که علی(ع) برای خواندن نماز صبح وارد مسجد شد، شبیب به او حمله کرد ولی ضربه اش خطا رفت، سپس ابن ملجم حمله کرد و بر فرق سر او زد. پس مردم حاضر در مسجد از جایشان برخاستند و پس از یک جدال با آن دو، ابن ملجم با پرتاب قطیفه مغیرة بن نوفل که بر سینه اش خورد اسیر شد و شبیب فرار کرد. علی(ع) در اثر زخم وفات یافت. سه روز بعد از وفات علی(ع)، ابن ملجم را در محضر امام حسن(ع) آوردند. حسن(ع) فرمود:"به خدا سوگند به تو ضربه ای می زنم که به درک واصلت کند." پس ابن ملجم گفت: "اگر می دانستم که اختیار مرگ من دست توست، قطعاً خدایی جز تو برنمی گزیدم". پس دست و پای او را قطع کردند و وقتی به زبان او رسیدند برایش سخت آمد و گفت:"من با زبانم خدا را به یاد می آورم"... و نقل شده که جسد ابن ملجم را سوزاندند."۷

البته اینکه نقل کرده که دست و پای ابن ملجم را بریدند درست نیست. چراکه حضرت(ع) درباره رعایت اصل اعتدال به حسنین(ع) فرمودند:" إِذَا أَنَا مِتُّ مِنْ ضَرْبَتِهِ هَذِهِ فَاضْرِبُوهُ ضَرْبَةً بِضَرْبَةٍ وَ لَا تُمَثِّلُوا بِالرَّجُلِ فَإِنِّي سَمِعْتُ رَسُولَ اللَّهِ ص يَقُولُ إِيَّاكُمْ وَ الْمُثْلَةَ وَ لَوْ بِالْكَلْبِ الْعَقُور" یعنی هرگاه من با ضربه او کشته شدم، در قبال آن او را تنها با یک ضربه بزنید و اعضای او را نبرید چراکه من از فرستاده خدا(ص) شنیدم: از مثله(بریدن اعضا) بپرهیزید حتّی اگر سگ درنده باشد. ۸ حتّی ابن اثیر دمشقی و ابن خلدون و علی بن عیسی اربلی نیز همین نقل را آورده ولی درباره مثله شدن ابن ملجم(لعنة الله علیه) چیزی نگفته اند.۹

حال به دو دلیل ابن ملجم ایرانی نبوده:1) او از قبیله بنی تدؤل بود و بعدها سکنه مصر شد. 2)او هنگام اواخر عمرش و هنگام قتل علی(ع) هیچ حرفی که نشان از وطن خواهی ایرانی باشد نگفته بلکه سخنانش حاوی همان افکار خوارج است.( قال: الحكم للَّه لا لك يا عليّ و لا لأصحابك!۱۰+ همان جملات فوق)  حال که اگر او ایرانی بود او باید هنگام کشتن علی(ع) می گفت:"برای ایران!" یا امثال این.

۲.   قصّه نویس ما در پاراگراف دوم، از فرط بیسوادی و خیالپردازی، فکر کرده که "خطاب"(نام پدر عمر) بر شغل دلالت دارد و او خطبه گو بوده است درحالیکه نمی داند "خطاب" اسم خاص است. نخواستیم از عمر دفاع کنیم بلکه خواستیم بیسوادی این شبهه افکن ناشی را نشان دهیم وگرنه با عمر کار زیاد داریم. بعد هم یادی از پدر بهمن جاذویه می کند ولی اسمش را نمی برد. گویا قوّه تخیّلش اینجا خوب کار نکرده است.

۳.   امّا سخنان سخیفی که راجع به علی(ع) گفت و این بزرگ مرد تاریخ را به تجاوزکاری و قتل و خونریزی متّهم کرد. آیا کسی که به خاطر اینکه خلخال از پای زن یهودی می کشند، می گوید:" فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا كَانَ بِهِ مَلُوماً بَلْ كَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيرا"۱۱ یعنی اگر مرد مسلمانی از داغ این واقعه بمیرد جای ملامت نیست بلکه شایسته است. یا به فرزندان خویش می گوید که به وضع قاتل من رسیدگی کنید که سیر باشد و پوشاک درست داشته باشد۱۲، چنین کسی اهل تجاوز و قتل است؟گویا این قصه نویس خود را در آینه دیده و روحیات پلید خود را بر علی(ع) منطبق ساخته است.

دوستی بین علی(ع) و ایرانیان: "همين كه اسيران ايران وارد مدينه شدند عمر تصميم داشت زنان را بفروشد و مردان را بعنوان برده بگيرد.امير المؤمنين عليه السلام فرمود پيغمبر فرموده است گرامى بداريد افراد برجسته هر قوم و ملت را عمر گفت اين مطلب را شنيده‏ام كه ميفرمود هر گاه فرد با شخصيت يك طائفه‏اى پيش شما آمد او را احترام كنيد گرچه مخالف شما باشد.امير المؤمنين (ع) فرمود اينها گروهى هستند كه تسليم شمايند و علاقه باسلام دارند و من از نژاد اينها فرزندانى خواهم داشت من شما و خدا را گواه ميگيرم كه سهم خود را از اينها در راه خدا آزاد نمودم تمام بنى هاشم فرياد برداشتند ما نيز سهم خود را بشما بخشيديم باز فرمود خدايا شاهد باش من حق آنها را در راه تو آزاد نمودم.مهاجر و انصار نيز حق خود را بعلى عليه السلام بخشيدند فرمود بار خدايا اينها حق خود را بمن بخشيدند و من سهم آنها را در راه تو آزاد نمودم. عمر گفت چرا مخالفت با تصميم من در مورد اين اسيران كردى و چه باعث شد كه بر خلاف راى من عمل كردى؟ فرمايش پيغمبر را در باره احترام افراد با شخصيت بيادش آورد" ۱۳

ابوعبدالله محمّد بن أحمد مقدّسی، سیّاح قرن 4 هجری، در شرح اقلیم خراسان می نویسد:"أولاد عليّ رضي الله عنه فيه على غاية الرفعة" یعنی فرزندان علی در میان اهل خراسان بسیار عزیز و ارجمندند.۱۴

دکتر افتخارزاده در ردّ اینکه علی(ع) یا فرزندانش در حمله به ایران نقشی داشته اند می نویسد:۱۵

پس بدان که : پای هیچ یک از بچه های جعفر طیار به ایران نرسیده و هیچ یک از علویان در اشغال ایران دست نداشتند ! چرا که سنیان در روزگار غلبه بر ایران که به اشغال ایران می بالیدند و آن را به رخ شیعیان می کشیدند ، داستان اشغال ایران را زیر ذره بین گذاشته بودند تا در یابند که آیا می توانند رد پای یک علوی را در روند اشغال بیابند؟ و هرچه کوشیدند نیافتند و آشکارا فریاد زدند که : هیچ یک از علویان را در اشغال ایران دستی نبوده است ! نویسنده ی سنی ایرانی سده ی ششم هجری در کتاب فضائح الروافض ( تالیف ۵۵۵ هجری ) می نویسد :

" اکنون که روافض (= شیعیان ) با مال و ملک اند و علویان با اموال و املاک ، از برکات فتوح عمری است و از آفتاب روشن تر است که هرگز هیچ ،نه در ابتداء اسلام تا با اکنون یک دیه نستدند و یک غزاه نکردند ... جهان را ابوبکر و عمر و عثمان گشودند ... علویان را فتحی نبوده است از اول تا به آخر ... بنی امیه و مروانیان اولوالامر بودند ... همه ی شرق و غرب اصحاب سنت دارند ... آنچه عمر کرد ، ده یک آن علی کجا کرد ، آن همه زمین و بلاد گبرکان و ترسایان در دولت خلافت عمر به رای و تدبیر و سیاست او ستدند نه در زمان خلافت علی ... فتح دیار گبرکان و دیار کافران در عهد عمر خطاب بود ... فتح های اسلام در عهد بوبکر و عمر و عثمان و بنی امیه و مروانیان و عباسیان بوده است" ن.ک : قزوینی/النقض ۱۵۰، ۱۴۹ ۴۵۶،۴۴۲،۴۴۰،۴۳۸،۱۶۵.

و در دفاع از جفاکاری سرداران تازی به هنگام اشغال ایران از جمله در قتل عام مردم گرگان رجز می خواندند و می نوشتند :

" ... در خراسان عبدالله بن حازم و قتیبه بن مسلم که سمرقند استد ... چه کردند ، تا مغرب صافی شد (= پاک شد) و کلمه ی اسلام عالی شد و کلمه ی کفر نگون شد ... در این فتوح امیر المومنین علی و فرزندانش کجا بودند که یک ده نه در مشرق و نه در مغرب استدند و خود حاضر نبودند و یک علوی در این غزاها اول و آخر نبوده است ... "ن.ک: همان۱۴۷،۱۴۸،۱۵۲،۱۵۳


۱.نهج البلاغه، نامه ۴۷

۲.http://www.youtube.com/watch?v=WB083hENM9w البته به قول یکی از برادران، فولادوند و مشیری از یک ملات آفریده شده اند و سر و ته یک کرباسند.

۳.الکامل، ج۲، ص۴۳۸

۴.الکامل، ج۲، صص۴۳۸-۴۴۰+ الفتوح،ج۱، صص ۱۳۴-۱۳۸

۵.الکامل، ترجمه ابوالقاسم حالت و عبّاس خلیلی، ج۸، صص ۲۷۶-۲۸۰

۶.تاریخ طبری، ج۴، ص۱۱۶+تاریخ الإسلام، ج۳، ص۱۴۶

۷.الأعلام، ج۳، ص۳۳۹

۸.نهج البلاغه، نامه ۴۷

۹.الکامل، ج۳، صص۳۹۰-۳۹۲ + تاریخ ابن خلدون، ج۲، صص۶۴۶-۶۴۷+کشف الغمه، ج۱، ص۴۳۰-۴۳۳

۱۰.همان مدارک

۱۱.نهج البلاغه، خطبه ۲۷

۱۲.الإمامةوالسياسة، ج‏۱، ص۱۸۱+الطبقات‏الكبرى،ج‏۳ ،ص۲

۱۳.الغارات، نشر آثار ملّی، ج2، ص۸۲۵(بخش تعلیقات) + بحارالأنوار، ج۶۴، ص۱۵- ترجمه از موسی خسروی- البته علامه مجلسی نوشته اند که احتمالاْ در نقل روایت، اشتباهی رخ داده و جای اینکه بنویسند "در زمان عثمان" نوشته اند "در زمان عمر"

۱۴.احسن التقاسیم، ص 323

۱۵.وبلاگ دکتر افتخارزاده وبلاگی مفید حاوی بحث های تاریخی کلامی


موضوعات مرتبط: تاريخي، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: امام, امامت, امام علی, علی, ورود اسلام به ایران
[ پنجشنبه 23 شهریور1391 ] [ 11:45 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]

به نام الله الرحمن الرحیم و توسّل به امام زمان(عجل الله فرجه)...

"سَنُرِيهِمْ آيَاتِنَا فِي الْآفَاقِ وَفِي أَنفُسِهِمْ حَتَّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ أَنَّهُ الْحَقُّ أَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ أَنَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ شَهِيدٌ"

توحید چیست؟

توحید یعنی شناختن خداوند به یگانگی. که این شناختن در دو جا متجلّی می شود...

پاسخ یک پرسش

پرسش: اگر خدا عادل است، چرا یکی پولدار است و یکی فقیر...


موضوعات مرتبط: كلامي، اخلاقي و اجتماعی، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: اسلام, توحید, خداشناسی, الله, خدا
ادامه مطلب
[ سه شنبه 31 مرداد1391 ] [ 7:23 بعد از ظهر ] [ HKH ] [ ]
تقديم به پيشگاه آقا امام زمان(عجّل الله تعالي فرجه الشّريف)...
همه ما ها كمي درباره امام زمان(عجّل الله تعالي فرجه الشّريف) شنيديم؛ اينكه ايشان در غيبت هستند و روزي ظهور خواهند كرد، قبل ظهور ايشان اتفاقاتي خواهد افتاد و چه و چه. من امروز قصد دارم به خاطر مقارنت نيمه شعبان و شروع فعاليت وبلاگي ام، فعاليتم را با پستي درباره امام زمان(عجّل الله تعالي فرجه الشّريف) شروع كنم و از خداوند متعال و در ذيل ايشان امام زمان(عجّل الله تعالي فرجه الشّريف) مي خواهم كه كمكم كنند تا مطلبي نو و به‌درد‌بخور براي شما عزيزان بگذارم:

دليل قرآني بر وجود امام زمان(عجّل الله تعالي فرجه الشّريف):
در بيان ادلّه وجود حضرت مهدي(عج) بايد به اين نكته دقت كنيم كه ايدئولوژي و تفكّر مخاطبمان چيست و از چه چيز بايد سخن گفت. مخاطب من فعلاً دوستاني هستند كه اسلام و قرآن و شيعه را قبول دارند. إن‌شاءالله در آينده به "مهدويت" به طور وسيع خواهيم پرداخت. با وجود اينكه امروزه وهابيون به شدت بر "مهدويت" مي تازند و قصد دارند آن را برگرفته از "سوشيانت" زرتشت نشان دهند، قصد دارم دليلي از قرآن مبني بر وجود حضرت ولي عصر(ارواحنا له الفدا) بگذارم:

عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ عليه السلام، قَالَ: «يَا مَعْشَرَ الشِّيعَةِ، خَاصِمُوا بِسُورَة«إِنَّا أَنْزَلْناهُ‏» تَفْلُجُوا، فَوَ اللَّهِ، إِنَّهَا لَحُجَّةُ اللَّهِ- تَبَارَكَ وَ تَعَالى‏- عَلَى الْخَلْقِ بَعْدَ رَسُولِ اللَّهِ صلى الله عليه و آله، وَ إِنَّهَا لَسَيِّدَةُ دِينِكُمْ، وَ إِنَّهَا لَغَايَةُ عِلْمِنَا...»1

ترجمه: از امام باقر(ع) روايت است كه فرمود: « اي شيعيان، با سوره "إنّا أنزلناه" استدلال كنيد تا پيروز شويد. به خدا سوگند، آن -سوره "إنّا أنزلناه"- حجّت2 خداوند بزرگ و بلند مرتبه بر مردم پس از رسول الله(ص) و سرور دين شما و نهايت دانش ماست...»

چه نكته اي در سورة قدر وجود دارد كه اگر با آن استدلال كنيم پيروز مي شويم؟ يك بار سوره قدر را مرور مي‌كنيم:

 بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ‏

إِنَّا أَنْزَلْناهُ في‏ لَيْلَةِ الْقَدْرِ (1)

وَ ما أَدْراكَ ما لَيْلَةُ الْقَدْرِ (2)

لَيْلَةُ الْقَدْرِ خَيْرٌ مِنْ أَلْفِ شَهْرٍ (3)

تَنَزَّلُ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فيها بِإِذْنِ رَبِّهِمْ مِنْ كُلِّ أَمْرٍ (4)

سَلامٌ هِيَ حَتَّى مَطْلَعِ الْفَجْرِ (5)

به فعل "تنزّل"  دقت كنيد، اين فعل مضارع است و بر وقوع فعل در زمان حال نيز دلالت دارد و به اين معني است كه  تنزّل ملائكه و روح درحال حاضر نيز اتفاق مي‌افتد3. از طرف ديگر، در زمان حضرت رسول (ص)، ملائكه و روح بر قلب ايشان نازل مي شدند:

وَإِنَّهُ لَتَنزِيلُ رَبِّ الْعَالَمِينَ، نَزَلَ بِهِ الرُّوحُ الْأَمِينُ، عَلَى قَلْبِكَ لِتَكُونَ مِنَ الْمُنذِرِينَ4

حال ملائكه و روح بر چه كسي نازل مي شوند؟ آيا اين شخص نبايد از نظر درجات معنوي و طهارت قلبي در مقام عصمت باشد تا شايستگي دريافت پيام الهي از طريق ملائكه را داشته باشد؟ شايد بتوان گفت كه ملائكه و روح مي‌توانند بر كساني كه در اثر تلاش و مجاهده في‌سبيل‌الله به درجات معنوي بالايي رسيده اند، وارد شوند؛ ولي بايد توجه داشت اين افراد مي‌گويند:

كجاست صوفي دجال فعل ملحد شكل/ بگو بسوز كه مهدي دين‌پناه رسيد5

در تفسير القمي آمده: "قولُهُ‏ تَنَزَّلُ‏ الْمَلائِكَةُ وَ الرُّوحُ فِيها قَالَ تَنَزَّلُ‏ الْمَلَائِكَةُ وَ رُوحُ الْقُدُسِ عَلَى إِمَامِ الزَّمَانِ وَ يَدْفَعُونَ إِلَيْهِ مَا قَدْ كَتَبُوهُ مِنْ هَذِهِ الْأُمُورِ"

ترجمه: در آيه "تنزّل الملائكة و الرّوح" ملائكه و روح‌القدس بر امام زمان نازل مي‌شوند و آنچه را كه از اين امور نوشته‌اند به او مي‌دهند.6

ما از گزاره‌هاي فوق متوجّه مي‌شويم كه:

1. امام زمان(عج) اكنون زنده هستند و در ميان ما حضور دارند.

2. اين پندار كه " تئوري "امام زمان" برگرفته از از زرتشتي‌گري است" ناشي از عدم آشنايي با قرآن و معارف آن است.

"...أللهم اجعلني من أنصاره و أعوانه و الذّابين عنه و المسارعين إليه في قضاء حوائجه و الممتثلين لأوامره و المحامين عنه و السّابقين إلي إرادته و المستشهدين بين يديه..."


1.الكافي، جلد 1، ص 618 و 619
2.برهان و دليل(لغتنامه لسان العرب)
3.الكافي، جلد 1، ص 618: "فَيَقُولُ: هَلْ تَكُونُ لَيْلَةُ الْقَدْرِ مِنْ بَعْدِي؟ فَيَقُولَانِ: نَعَمْ، قَالَ: فَيَقُولُ: فَهَلْ‏ يَنْزِلُ ذلِكَ الْأَمْرُ فِيهَا؟ فَيَقُولَانِ: نَعَمْ، قَالَ: فَيَقُولُ: إِلى‏ مَنْ؟ فَيَقُولَانِ: لَانَدْرِي، فَيَأْخُذُ بِرَأْسِي وَ يَقُولُ: إِنْ لَمْ تَدْرِيَا فَادْرِيَا، هُوَ هذَا مِنْ بَعْدِي..." حضرت رسول(ص) به عمر و ابوبكر فرمود: آيا آن امر بعد از من نازل خواهد شد؟ گفتند: بلي، فرمود: بر چه كسي؟ گفتند: نمي دانيم. حضرت سر حضرت علي (ع) را گرفتند و فرمودند: اگر نمي‌دانيد بدانيد، بعد از من بر او نازل خواهد شد...
4. سوره مباركه شعراء، آيات 192 تا 194
5.حافظ
6.تفسير القمي، ج2، ص431



موضوعات مرتبط: حديث، كلامي، پاسخ به شبهات
برچسب‌ها: اسلام, شیعه, ظهور, انتظار, منتظر, مهدی, امام زمان, وهابیت
[ یکشنبه 11 تیر1391 ] [ 11:33 قبل از ظهر ] [ HKH ] [ ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

الحمد لله الّذی جعلنا من المتمسّکین بولایة علی بن ابی طالب(ع)
توضیحات کامل در پست ثابت موجود است
مطالب این وبلاگ بر چهار محور است:
1.معرفی اسلام و تشیع
2. پاسخ به شبهات
3.بحث علمی بین شیعه و سنی
4.افشای چهره صهیونیسم
یاهو آی دی بنده khoshakhlagh.hamed است که می توانید وضعیت on یا off بودن آن را در پایین مشاهده نمایید
یا علی مدد
در پناه امام زمان(عج)
لینک دوستان